در باره این آلبوم

دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر

دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر

جانباختگان راه كارگري همانند همه رزمندگان راه آزادي و سوسياليسم در ايران و سراسر جهان عاشق زندگي بودند اما آن زندگي كه در آن تكامل آزادانه هر فرد شرط تكامل همگان است و تنها بر خرابه هاي نظام سرمايه داري و با تلاش آگاهانه ، آزادانه و متحدانه كارگران و زحمتكشان ساخته مي شود. پيشروي در اين راه جز با فداكاري و قرباني دادن ناگزير ميسر نميشود و جز با پيشروي در اين مسير و تنومند شدن جنبش عمومي توده هاي كار و زحمت نميتوان سلاح سركوب حكومت مدافع نظام سرمايه داري آنهم از نوع فاشسيسم مذهبي مسلط در كشور ما را كند و بي ثمر ساخت. (بیشتر…)

آگوست 16, 2011 at 3:15 ب.ظ. 2 دیدگاه

رفیق خلیل بلوریان مهابادی

 سرمشق کارگران در نبرد طبقاتیمتأسفانه جز این چند سطر، اطلاعات دیگری از رفیق خلیل به دست ما نرسیده است:
« رفیق خلیل بلوریان مهابادی در سال 1333 متولد شد، از سال 54 تا 57 در زندان های رژیم شاهنشاهی اسیر بود. راه کارگری بود و در دی ماه 58 در کردستان تیرباران شد».
شرح حال کامل رفیق خلیل، شرح حال نبرد انسان هایی است که « رهایی به هر قیمت را انتخاب کرده اند» و این خود کفایت می کند که تا پای جان علیه نظام بهره کشی سرمایه داری مبارزه کنند. تنها مرگ می تواند کمونیست هائی نظیر رفیق خلیل را از ادامۀ راهی که بدان عشق می ورزند، باز دارد. زندگی سراسر رزم خلیل ها علیه رژیم ستم شاهی و رژیم ولایت فقیه، گواه این مدعاست که تا ستم طبقاتی وجود دارد، نبرد انقلابی علیه آن ادامه خواهد داشت. رمز جاودانگی نام و خاطرۀ کمونیست هائی همچون خلیل، به عنوان سرمشق کارگران در نبرد طبقاتی شان در همین است.

——————————-

61055_thumbکاربر گرامی ! بدینوسیله و برای تکمیل زندگینامه های رفقای شهیدمان ، متنی که در باره این رفیق در سایت بنیاد نیرومند درج شده است را به همراه عکسی از رفیق خلیل بلوریان نقل می کنیم :

———————

اطلاعات درباره آقای خلیل بلوریان مهابادی را یکی از آشنایان خانوادگی او به بنیاد برومند ارسال کرده است. خبر اعدام او در اطلاعیه روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز اعلام و در روزنامه کیهان مورخ ١٠ آذر ١٣٦٠ درج شده است. همچنین خبر اعدام وی در ضمیمه شماره ۲٦۱ نشریه مجاهد، چاپ سازمان مجاهدین خلق ایران، به تاریخ ۱٥ شهریور ۱۳٦٤ به چاپ رسید. این ضمیمه شامل فهرست ۱۲٠۲۸ نفر است که اکثراً وابسته به گروه‌های سیاسی مخالف رژیم بوده‌اند. این اشخاص از تاریخ ۳٠ خرداد ۱۳٦٠ تا زمان چاپ نشریه مجاهد اعدام شده و یا در درگیری با قوای انتظامی جمهوری اسلامی کشته شده‌اند. به علاوه در کتاب «شهیدان ما در راه آزادى» از انتشارات راه كارگر نیز به وی اشاره کرده است. (بیشتر…)

اکتبر 24, 2009 at 8:27 ق.ظ. بیان دیدگاه

برگی از دفتر ایام (سی)- یادِ چنگیز احمدی ! اکبر معصوم بیگی

image0052چهارشنبه روزی طرف های ظهر درِ اتاق باز شد و نگهبان ناشناسی با چند برگ کاغذ زرد و سبز به دست صدا زد: «چنگیز احمدی«. بعد مکثی کرد و به کاغذ ها نگاه کرد و  ادامه داد: «با کلیه ی وسایل». چنگیز نگاهی به من کرد، نیم خیز شد و لبخندی زد و گفت: «یولداش، وقتش است». من گیج و منگ برخاستم، دمی بعد همه برخاسته بودند. باورم نمی شد. با تاکید  گفتم: «چنگیز، شاید انتقالی است، بگذار چند تکه لباس به ات بدهم». گفت: «شوخی می کنی؟ تو دیگر چرا؟… باید رفت …».  بی اختیار پرده ی نمناکی چشمانم را در چشمخانه گرفت و سوزشی تحمل ناپذیر تا عمق چشمانم دوید. چنگیز سر پیش آورد و همین طور که گونه چپم را می بوسید در گوشم گفت: «محکم باش! بچه ها دارند نگاه می کنند، خودت را نگه دار …». نگهبان باز در را باز کرد که: «چی شد؟». چنگیز با تحکم گفت: «مگر نمی بینی؟ دارم با رفقایم خداحافظی می کنم». نیم تنه اش را راست گرفت و در چشمان نگهبان خیره شد. نگهبان سر انجام  از رو رفت و در را بست. بعدچنگیز رو به بچه ها گفت: «مرگ ما بیهوده نیست، یقین بدانید». در سکوت یک یک بچه ها را بوسید، در زد و بیرون رفت.

ژانویه 30, 2015 at 9:13 ق.ظ. بیان دیدگاه

به یاد رفیق جانباخته علاءالدین (حسن) محمدی

رفیقی تعریف می کرد وقتی در سال ۶۳ دستگیرم کرده و به اوین بردند، ابتدا می ترسیدم. مطمئن نبودم که می خواستند چه بلایی به سرم بیاورند و نمی دونستم که چگونه قادر خواهم بود تاب بیاورم. هنگامی برای بازجوئی اولیه مرا به زیر زمین بردند، تا قبل از رسیدن نوبتم بایستی مدتی در راهرو منتظر می ماندم. در انجا فرصت کردم پنهانی و از زیر چشم بند نگاهی به دور و بر خود بیاندازم. در آن چند لحظه صحنه ای را دیدم که تکلیف مرا با خودم روشن کرد. دختران و پسران جوانی که از شدت ورم و درد ناشی از شکنجه قادر به راه رفتن نبودند و چهار دست و پا خود را روی زمین می کشیدند……

 در لحظات بعدی انتظار چیزی در من شکفت، رشد کرد و شد نیروی مقاومت. با خود اندیشیدم باید در برابر حکومتی که به خود حق بدهد این بلا را سر انسان بیاورد تا مجبور به چهار دست و پا رفتن شود، کم نیاورد، و نیاوردم. ننگ و نفرت بر جمهوری جنایتکار اسلامی

 شانزده مهر سال ۱۳۶۴ جنبش کارگری و کمونیستی یکی از سازماندهنگان جوان خود را از دست داد. رفیق علاءالدین (حسن) محمدی. روزی که جهموری اسلامی رفیق حسن را اعدام کرد، این رفیق بیست و شش بهار را پشت سر گذااشته بود. (بیشتر…)

اکتبر 8, 2012 at 4:23 ب.ظ. بیان دیدگاه

مجتبی واحدی و نکته ای که می بایستی تصحیح کند ! بهروز سورن

در پی وبگردی های شبانه ام به مطلبی برخوردم از آقای مجتبی واحدی در سایت بی بی سی فارسی که در مورد اعدام شدن یا نشدن فرزندان ایت  … گیلانی نوشته است.صرف نظر از مبهم نویسی های ایشان در مورد پسران گیلانی و تکرار تبلیغات رژیم در آندوران مبنی بر حکم اعدام آنها از طرف شخص گیلانی اما در ادامه به نکته ای برخورد میکنیم که نشان میدهد آقای واحدی بر تاریخچه سرکوب نیروهای متشکل در آندوران احاطه ندارند و یا به سبب جوانی تاریخچه سرکوب و سازمان ها و تشکل ها در دهه شصت را نمی شناسند.

آقای واحدی در ادامه مطلبشان می نویسند: (بیشتر…)

اکتبر 8, 2012 at 4:15 ب.ظ. بیان دیدگاه

+ تصاویر : درخت یاد پایدار مهدی خسرو شاهی و علی مهدیزاده ! اصغر ایزدی

در روز شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ به مناسبت سی امین سالگرد اعدام مهدی خسرو شاهی و همزمان با روز اعدام علی مهدیزاده در ۲۸ مین سالگرد اعدام او، یک درخت آلبالو در باغ یکی از دوستان خانواده آنها در شهر فرانکفورت آلمان کاشته شد.

این مراسم با حضور کسانی از اعضا ی خانواده آنها وبیش از۶۰ نفر از زندانیان سیاسی سابق رژیم شاه و جمهوری اسلامی و دوستان و یاران آن عزیزان که به این مراسم دعوت شده بودند برگزار شد. (بیشتر…)

نوامبر 3, 2011 at 12:12 ب.ظ. ۱ دیدگاه

عکسی ماندگار از زوج عاشق و شیفته : رفقای شهید طاهره سید احمدی و نورالدین ریاحی

 

*نورالدین ریاحی،سازمان گر مقاومت

*طاهره سید احمدی ، زود جوش و مردمی

 

سپتامبر 22, 2011 at 10:07 ق.ظ. ۱ دیدگاه

رفیق فرهاد محسن پور (مصطفی )

دفتر یاد بود جانباختگان راه کارگر اکنون و بدینوسیله ، با توجه به اطلاعات جدیدی که از آشنایان رفیق فرهاد محسن پور (مصطفی ) در اختیار دارد ، زندگینامه  این رفیق شهید را تکمیل و تصحیح می نماید. در اینجا لازم است تا از این دوست و رفیق عزیزی که این اطلاعات را در اختیارمان گذاشت کمال تشکر را بنمائیم . به امید پیروزی راهمان .

رفیق فرهاد محسن پور (مصطفی ) که انسانی شجاع ، فداکار که عشق به انسانها و سوسیالیسم سرلوحه زندگی کوتاهش بود در شمال کشور و در یکی از روستاهای اطراف چالوس متولد شد در همان سالهای آغازین کودکی پدرش که فردی روحانی بود خانواده را ترک نمود .
فرهاد با مادر و دیگر اعضای خانواده اجبارآ به تهران عزیمت کردند و در جنوب شهرتهران (خزانه بخارایی) ساکن گشتند و از آنجایی که پدر او به هیچیک از مسئولیتهای پدرانه خویش به خصوص تآمین معاش وی و خواهران و برادران کوچکش عمل ننمود ، فرهاد پس از طی تحصیلات ابتدایی برای تآمین معاش خود و خانواده اش مجبور به کار شد .
با آغاز انقلاب 1357به صفوف سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیوست و در جنوب تهران فعالیت می نمود و از اعضای سندیکای کارگران بافنده سوزنی بود .
با انشعاب سازمان چریکهای فدایی ابتدا به اکثریت پیوست اما خیلی زود با مطالعه مداوم آثار مارکسیستی که از همان ابتدا سعی در ارتقاء دانش انقلابی خود داشته است در اواسط سال شصت به صفوف رفقای راه کارگر پیوست و در کمیته غرب فعالیت می نمود بی شک او سازمانگری قوی بود که با تلفیق مبارزه مخفی و نیمه علنی در شرایط دیکتاتوری دهه شصت بسیار توانا با محافل کارگری ارتباط برقرار می نمود و آنها را هدایت میکرد چرا که خود زاده محیط های کارگری بوده است .
او به شعر و شاملو بسیار علاقه داشت و خود نیز گاهآ شعر می سرود.
رفیق فرهاد محسن پور که از همان نخستین سالهای جوانی برای سرنگونی رژیم سرکوبگر فقها و برقراری سوسیالیسم تلاش مضاعف نموده بود ، در بهمن ماه 1365 پس از تعقیب و گریز بسیار طولانی همراه با رفقا ضیاءالدین نادری(کورش) و یوسف آبخون دستگیر شد و پس از تحمل شکنجه های بسیار در شهریور 1367 بدونه هیچ حکمی به دار جنایت رژیم فقها آویخته شد و او نیز همانند دیگر رفقایش “خاورانی شد”
او در آخرین نامه برای مادر فداکار و زحمتکش و دیگر اعضای خانواده اش اینچنین نوشت
“مغنی بزن چنگ بر ارغنون ببر از یاد من فکر دنیای دون
مغنی ساز و طرب آغاز کن به قول و غزل قصه ای دیگر آغاز کن ”

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

اطلاعاتی که در متن اولیه زندگینامه این رفیق در کتاب شهدای سازمان درج شده  بدین شرح است : فرهاد کارگر فعّال در بخش کارگری «کمیته غرب تهران» تشکیلات بود. رفیق در «کانون بچه های بی سرپرست» بزرگ شده و سه کلاس ابتدایی را خوانده بود. وی در سال 1365 دستگیر و در حالی که بعد از دو دور محاکمه در دادگاه هنوز حکمی برایش صادر نشده بود، در کشتار جمعی زندانیان در سال 67 وی نیز خاورانی شد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

مِی 20, 2011 at 10:18 ق.ظ. 5 دیدگاه

در آستانه یازدهم دی ، یاد شهدای سازمان را گرامی می داریم

نزدیک به  سه دهه از بخون غلطیدن عليرضا شكوهي ، دبیر اول سازمان ما می گذرد . یازدهم دی ماه 1362، علی رضا شکوهی تیرباران شد. او سمبل مقاومت ، قلعۀ تسخیر ناپذیر و تکیه گاه  قابل اعتمادی بود که در كنار ساير رزمندگان راه آزادي و سوسياليسم و در مبارزه عليه نظام سرمایه داری و حكومت فقها بر خاک افتاد. سازمان ما بدین مناسبت این روز را » روز شهدای سازمان «اعلام نمود .
در آستانه سالروز » شهدای سازمان » یاد همه جانباختاگان راه کارگری و همه مبارزین راه آزادی و سوسیالیسم را پاس می داریم و بر پيمان خود با جانباختگان سازمان و همه جان باختگان راه آزادي و سوسياليسم پای فشرده و با استواري كامل می گوئیم  راهشان را ادامه خواهیم داد .

دل نوشته ام بیاد رفیق علیرضا شکوهی،سمبلی از انسانیت،مقاومت و عشق به آزادی و برابری عزیز عارفی
رفیق علیرضا شکوهی (دبیر اول کمیته مرکزی)

دسامبر 30, 2010 at 8:25 ب.ظ. بیان دیدگاه

کشتگان دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) ! شیوا فرهمند راد

(این نوشته در مجله‌ی «آرش»، شماره 104، پاریس، اسفند 1388 منتشر شده‌است)

…….جدولی حاوی مشخصات دانشجویان فاصله‌ی سال‌های 1345 تا 1358 دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، جان‌باختگان میدان رزم، تهیه شده‌است که برای یک مطالعه‌ی موردی ، بسیار مقدماتی، یا دست‌کم به عنوان اطلاعات خام برای پژوهندگان جنبش‌های سیاسی و دانشجویی، این‌جا ارائه می‌شود. در این جدول نام، سال پذیرش در دانشگاه، رشته‌ی تحصیلی، تاریخ و چگونگی جان باختن، و تعلق سازمانی دانشجویان وارد شده‌است……….. این جدول تکمیل شده است . لطفا جدول تکمیلی را از اینجا مشاهده نمائید. با تشکر از زحمات دوست گرامی  شیوا فرهمند راد که از طریق کامنت خود اطلاع رسانی کردند .

(بیشتر…)

ژوئیه 14, 2010 at 5:04 ب.ظ. 14 دیدگاه

» ایستادگی برای آزادی «

رفقا، تصور نمی کنم هرگز ازمیدان آزادی دماوند را دیده باشید.این عکس واقعیست. من اسم آن را « ایستادگی برای آزادی » گذاشته ام . آن را به تمام رفقای راه کارگر، آنانی که درآن سالهای خاکستری ایستادند وهرروزصبح من با یاد آنها شب میکنم وآنانی که استوارانه راهشان را ادامه میدهند تقدیم میکنم. شاد باشید.
ه . آ – 16.02.2010

فوریه 16, 2010 at 4:44 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق هادی آزاد

رفیقی پر شور و با استعداد رفیق هادی متولد اراک بود. 17 سال بیشتر نداشت. اما شور و عشق بزرگی در سر داشت. رفیق هادی، رفیقی پر شور و با استعداد و فعال بود و در حرکت عظیم کارگران و زحمتکشان کشورمان علیه رژیم سرمایه داری شاه شرکت فعال داشت. بعد از انتشار سلسله بحث های راه کارگر به سازمان ما پیوست و یکی از فعال ترین و پر شور ترین رفقای ما در اراک بود. او در پخش و تکثیر اعلامیه های راه کارگر، فروش نشریه، تبلیغ در مدرسه و خیابان و … نقش فعالی به عهده داشت و زبانزد همۀ رفقایش بود. رفیق هادی به کوه و کوه نوردی علاقه وافری داشت و به اتفاق دوستان و رفقایش در اکثر جمعه ها به کوه می رفت، به خاطر روحیه پر شور و شاد و انقلابیش، هرجا که قدم می گذاشت، محیط را سرشار از شادی و امید می کرد و به مردم و رفقایش عشق می ورزید و حاضر بود برای آنان هر کاری انجام دهد.
رفیق هادی بعد از 30 خرداد 60، توسط آدم کُشان ولایت فقیه دستگیر شد و زیر شکنجه های اسلامی قرار گرفت، اما شکنجه های وحشیانه نتوانست روحیۀ رزمندۀ او را در هم بشکند. به خاطر این روحیۀ قهرمانانه بود که مقاومت و استواریش زبانزد همگان بود. رفیق در زندان نیز لحظه ای از فعالیت انقلابی و کمونیستی اش باز نایستاد و ارتباطش را با سازمان محبوبش حفظ کرد و توانست با ابتکار ظریفی، گزارش دقیقی از وضعیت زندان، برای تشکیلات ارسال کند.
یکی از رفقایمان در بارۀ رفیق می نویسد: « در شرایطی که رژیم جنایت کار فقها هر روز صدها نفر از بهترین و آگاه ترین فرزندان انقلابی مردم را تیرباران می کرد و می کوشید با تیرباران های جمعی و شکنجه های وحشیانه ارادۀ انقلابیون را در هم بشکند و زندانیان را مجبور به انجام به اصطلاح فرایض دینی کند، رفیق هادی به اتفاق دیگر رفقای همرزم و هم بندش، ضمن اعتراضات شفاهی، نامۀ معترضانه ای را با امضاء تسلیم مسئولین زندان می کنند و به این طریق عزم خود را در دفاع از دمکراسی و سوسیالیسم و مخالفت با رژیم ارتجاعی اسلامی اعلام می دارند».
بالاخره روز جمعه تاسوعای 60، رفیق هادی آزاد به اتفاق 14 تن از مبارزان راه آزادی تیرباران شد و جانش را نثار راه رهائی کارگران نمود.
هادی نمرده است! و در وجود ده ها و صدها کارگر و زحمتکش آگاه و رزمنده ای که هر روز به مبارزه روی می آورند، زندگی دوباره می یابد و بدین سان پرچمی که رفیق هادی با نثار خونش گلگون کرد، همیشه و در همه جا در اهتزاز خواهد بود.

اکتبر 25, 2009 at 11:57 ب.ظ. 2 دیدگاه

رفیق یوسف آل یاری ، (عضو کمیته مرکزی)

image002ارنستو چه گوارا، به روایت یکی از دوستان نزدیکش، همیشه می گفته: « باید خشن بار بیآئیم، بی این که لطافتمان را از دست بدهیم». بار آمدنی چنین، بسیار مشکل است و بدون خمیر مایۀ عشق به مردم و عشق به نیروهای زندگی، ناشدنی است. یوسف یکی از نمونه های درخشان این آلیاژ گرانبها بود. عشق بی کرانش به مردم و ایمان تردید ناپذیرش به حقانیّت زندگی، در او کینه ای خاموش نشدنی نسبت به ستمگران و بهره کشان و جهان خواران به وجود آورده بود. و همین عشق و کینه ی توأمان بود که او را به یکی از استوارترین انقلابیون کمونیست کشور ما تبدیل کرد. با به خاک افتادن او، نیروهای زندگی، طبقۀ کارگر و همچنین سازمان ما گوهر گران بهائی را از دست دادند.
رفیق یوسف آل یاری در سال 1324 در تبریز و در یک خانوادۀ مرفه زاده شد، تحصیلاتش را تا پایان دبیرستان در تبریز ادامه داد و بعد در تهران در دانشگاه ملی، رشته حقوق خواند. او نزدیک ترین دوست رفیق کرامت دانشیان بود. آن دو در سال های آخر دبیرستان، همکلاس و با همدیگر آشنا شدند و به خاطر گرایشات سیاسی مشترک، دوستی شان به سرعت محکم شد، بعد از پایان دبیرستان، آنها یک محفل مارکسیستی به وجود آوردند و به مبارزه سازمان یافته علیه رژیم خودکامه پهلوی پرداختند. و در ارتباط با همین محفل بود که در سال 49 هر دو در یکی از روستاهای خوزستان، که کرامت در آنجا به عنوان سپاهی دانش خدمت می کرد، دستگیر شدند، دشمن نتوانست از آنها اطلاعات مهمی به دست آورد، در نتیجه یوسف فقط به شش ماه زندان محکوم شد و کرامت به یک سال. آنها بعد از آزادی، بلافاصله مبارزه شان را با پیگیری بیشتری از سر گرفتند. و بار دیگر در سال 52 دستگیر شدند. رازداری رفیق کرامت در برابر دشمن، موجب شد که رفیق یوسف محکومیت نسبتاً سبکی (شش سال) داشته باشد، کرامت با شجاعتی غرور انگیز دادگاه نظامی رژیم را به محاکمه رژیم ستم شاهی مبدل ساخت و بنابراین تیرباران شد و یوسف تا انقلاب بهمن در زندان ماند. با انقلاب مردم از اسارت رها شد و بدون کوچک ترین وقفه، مبارزه را از سر گرفت. او یکی از پایه گذاران و یکی از اعضای کمیته مرکزی سازمان ما بود و با پشتکاری فرسایش ناپذیر، با تمام توان و تا آخرین لحظه های زندگیش، برای حفظ و استحکام انقلابی سازمان و پالایش از کژیها کوشید. برای مدتی قابل توجه یکی از مسئولان بخش شهرستان های سازمان بود، در آنجا و همیشه فرساینده ترین کارها را با آغوش باز می پذیرفت، صداقت و استواری کمونیستی اودر مبارزه با اپورتونیست های راست و شبه توده ای ها، هرگز در سازمان ما فراموش نخواهد شد. در تابستان 60 در یکی از شهرستان ها، با انبوهی از مدارک سازمانی دستگیر شد. همۀ رفقا گمان می کردند که یوسف دیگر از دست رفت. اما او با اعتماد به نفس و هوشیاری انقلابی توانست دشمن را خام کند و پس از ده روز از چنگ سپاه پاسداران جنایت کار خمینی رها شود بار آخر، یوسف در مرداد 62، در جاده کرج به عنوان فردی مشکوک دستگیر شد. برای مدتی دشمن نتوانست هویت واقعی او را دریابد، اما بعداً از طرف خائنان «تواب» شناسائی شد و تا آخر با قهرمانی کمونیستی در برابر شکنجه گران پلید رژیم فقها ایستاد و پس از تحمل یک سال شکنجۀ بی امان، روز 23 مرداد 63 با گام های استوار بلشویکی، در برابر جوخۀ تیرباران قرار گرفت.
یوسف آموزگاری توانا بود، استعدادهای انقلابی را با تیزبینی تشخیص می داد، با وسواس دستچین می کرد و با پشتکار و عاطفه ای بی کرانه پرورش می داد. بی جهت نیست که او محبوب همۀ سر سپردگان به راه انقلاب بود. پیوندهای دوستی او با همه و عواطف عمیق او به همۀ رفقایش، در نهایت با میزان سرسپردگی انها به آرمان پرولتاریا تعیین می شد. یکی از رفقا نقل می کرد که به مناسبتی از یوسف پرسیدم: بزرگ ترین آرزویت چیست؟ بلادرنگ جواب داد: سوسیالیسم. گفتم سوسیالیسم آرزوی همۀ ماست، اما قبل از آن چه؟ جواب داد: قبل و بعد از آن سوسیالیسم، و همیشه سوسیالیسم. و چشمانش پر از اشک شد. همین ایمان تزلزل ناپذیر به سوسیالیسم موجب می شد که یوسف در دشوارترین شرایط و در تاریک ترین لحظات، امید شادمانه اش را به به روشنائی و زندگی حفظ کند. آخرین نوشتۀ او به عنوان وصیت نامه، و به قول خودش به عنوان » الوداع شادمانه» امید خاموشی ناپذیر او را به نیروهای زندگی نشان می دهد، او در این نوشته، با تدبیری زیبا از سانسور آدم کُشان خمینی، که با وحشت خفاشان از روشنائی، حتّا آخرین » الوداع» شهدا را نیز مثله می کنند، گریخته و با آواز شجاعانه و شادمانه زندگی، مرگ و نیروهای مرگ را تحقیر کرده است. او حتّا در اخرین لحظه نیز کوشیده با «تدبیر زندگی» بر چهرۀ کثیف رژیم خمینی تُف کند. بگذارید همراه ماکسیم گورگی تکرار کنیم که: « … و ما می خوانیم آواز جنون شجاعان را. زیرا که جنون شجاعان تدبیر زندگی است».
وصیت نامۀ رفیق:
یوسف آل یاری شماره شناسنامه 226 صادره از تبریز متولد 1324 نام پدر: علی
مادر فداکار، خواهران و برادران عزیزم؛
آرزومندم همیشه خوش و خرم و شادکام باشید.
این چند خط را به عنوان الوداع شادمانه برایتان می نویسم و با این تقاضا و امید که واقعاً مسئلۀ مهمی در میان نبوده است.
اول از همه از بچه ها (مطابق معمول) شروع می کنم. کوچولوی هوشنگ وخواهر جانجانی علی!! چطور است؟ الدوز عروسک و رقاصک چی؟ باز هم مجالس را با رقص خود شاد و سرحال می کند؟ علی بالا چطور است؟ لابد تدریس در دانشگاه را به پایان رسانده و در فکر اختراع بدیعی است که جایزه نوبل را بگیرد. کورش مهربان چه کار می کند؟ و آیدا و آیلا، آیا باز هم با هم سرِ جنگ و دعوا دارند یا همزیستی مسالمت آمیز کرده اند؟ نازلی محبوب من چه کار می کند، آیا باز هم همه را با بلبل زبانی هایش مسحور و مسرور می کند؟ لیلای قشنگ و دوست داشتنی چه طور است؟ و مسعود عاقل و مایۀ افتخار چی؟ و بالاخره منیژه عزیزم خوبست؟ بچه دار شده است؟ کاش بچه اش را می دیدم؟ همه شان را از طرف من سلام گرم و (برشته) برسانید. از بزرگ ترها فاکتور می گیرم و سلام می رسانم به مهناز و فاطی و صدی و ملیحه و نیز به فرج و هوشنگ و موسی و نیز به مجید آقا و مینا به پاس محبت هایشان. مادر، آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمایم، ولی می بینی که مقدور نشد و می دانی که این مرگی خود خواسته است.
روی همه تان را می بوسم و آرزو دارم با همدیگر مهربان تر باشد.
بدرود

و قربان همگی ، یوسف
23/5/63

اکتبر 25, 2009 at 10:27 ب.ظ. 2 دیدگاه

رفیق غلامحسین ابراهیم زاده ،(عضو کمیته مرکزی)

انسانی طبیعی که صفا و یک رنگی او از همین خصوصیتش مایه می گرفترفیق غلامحسین در آذرماه 1322 در کنگاور متولد شد. از دوره مدرسه محصلی با استعداد بود و علاقه فراوانی به مسائل سیاسی داشت. از اواخر سال های دهۀ 30 با مارکسیسم – لنینیسم آشنا شد. در تشکیل گروه هایی در کنگاور و کرمانشاه که به فعالیت انقلابی و تبلیغ و ترویج مارکسیسم می پرداختند، نقش بسزائی داشت. با علاقه بی کرانی که به مردم داشت، همواره محرم اسرار و مقبول آنها بود. قبل از رفرم ارضی و بعد از آن، غلام و همرزمانش به سازماندهی دهقانان علیه مالکان می پرداختند و رفرم ارضی شاه جنایت کار و مواضع مرتجعانۀ آخوندها در دفاع از ملاکین را افشا می کردند. در سال 1340 اعتصاب وسیع توده ای را علیه گرانی برق در کنگاور با موفقیت سازمان دادند. غلام در سال 41 در رشتۀ پزشکی دانشگاه شیراز قبول شد و از همان آغاز به یکی از فعالین و سازمانگران اصلی جنبش دانشجویی تبدیل شد. در سال های 46 و 47 مبارزات دانشجویی سراسر کشور اوج گرفت و رفیق غلام یکی از گردانندگان اصلی جنبش دانشجویی دانشگاه شیراز بود و با بسیاری از محافل و عناصر مترقی و چپ ارتباطات گسترده ای داشت. در همین سال ها بود که نطفه های سازمان ها، گروه ها و محافل چپ انقلابی در چهار گوشۀ ایران شکل می گرفت و غلام با انرژی و پی گیری تحسین انگیزش تقریباً با اکثر این جریانات و آن هم با عناصر اصلی این جریانات، ارتباط فعال داشت.
در سال 1346 همراه با مدارک فراوان، توسط ساواک دستگیر شد که با مقاومت درخشانش بعد از چند ماه آزاد شد. در آن سال ها همراه با رفقائی از جمله رفقای شهید نجف زاده و ملکوتیان، گروه رشت- کنگاور را که معتقد به مبارزۀ مسلحانه بود، تشکیل دادند که در سال 1348 عده ای از آنها دستگیر شدند و رفیق غلام هم در شیراز همراه با مدارک فراوان دستگیر شد که باز هم با مقاومت درخشانش بعد از چندی از زندان آزاد گردید. غلام همراه با رفقائی از جمله رفقای شهید علی رضا شکوهی و اسماعیل عابدی گروه ستاره سرخ را که متأثر از تجارب انقلاب فلسطین و انقلاب کوبا بود و به مبارزه چریکی اعتقاد داشت، ایجاد نمودند. به دنبال آغاز مبارزۀ مسلحانه چریکی در اواخر 49 و اوائل سال 50، گروه ستاره سرخ نیز مورد تعقیب و مراقبت ساواک قرار گرفت و رفیق غلام برای سومین بار در سال 1350 دستگیر شد. این بار به شکنجه گاه های اوین و قزل حصار انتقال یافت. در بازجویی و زیر شکنجه های وحشیانۀ ساواک، روحیه ای عالی و مقاومتی درخشان از خود نشان داد و به مبارزۀ سیاسی اش در زندان ادامه داد. با مقاومت و هشیاری و زیرکی تحسین انگیز غلام و مقاومت و شجاعت و رازداری سایر رفقایش، از جمله رفقا علیرضا شکوهی و اسماعیل عابدی، دشمن نتوانست به اطلاعات او دست یابد. در آن سال ها در بیرون از زندان، به منظور جلوگیری از اعدام و یا حبس طولانی، از جانب مردم که خواهان آزادی اش بودند، و برای اعمال فشار نامه های زیادی به رژیم نوشته می شد، ولی سرانجام به 11 سال زندان محکوم گردید.
طی دوران زندان در سازمان دهی مقاومت زندانیان سیاسی و در تربیت کادرهای جنبش چپ انقلابی، غلام نقش به سزایی داشت و تقریباً با همۀ زندانیان سیاسی و اگر امکان داشت با زندانیان عادی هم رابطه می گرفت و به هنر مبارزۀ توده ای و تماس با مردم تسلط داشت و به راحتی می توانست با عدۀ زیادی از زندانیان رابطۀ خصوصی دوستانه و گرمی داشته باشد. دکتر غلام نه تنها پزشک خصوصی، بلکه محرم اسرار زندانیان سیاسی بود. در زندان جزء اولین سری رفقائی بود که با رد مشی چریکی، در تشکیل محافلی که بعدها، راه کارگر را به وجود آوردند، شرکت جست.
بعد از 8 سال اسارت، در جریان انقلاب، همراه آخرین زندانیان دورۀ ستم شاهی از زندان آزاد گردید. با شنیدن خبر آزادی اش، عده ای از مردم تا تهران به استقبالش رفتند و با توجه به محبوبیت و مقبولیتی که بین مردم کنگاور و منطقۀ غرب کشور داشت، کاروان هایی چند کیلومتری از ماشین و دهها هزار نفر جمعیت از شهرها و روستاهای منطقه به استقبالش رفتند. دکتر غلام با سخن رانی ها و سازماندهی مبارزات توده ای به یکی از ستون های رهبری جنبش در منطقه تبدیل شد. در جریان توفان انقلاب توانست روابط توده ای بسیار گسترده ای با مردم و به ویژه با زحمت کشان و تهی دستان ایجاد کند. قدرت آمیزش او با مردم، به راستی هنرمندانه و تحسین انگیز بود. با شادابی و سرزندگی ویژه ای که داشت، به سرعت می توانست اعتماد وقلب آنها را تسخیر کند. نقاط قوت شخصیت هر کس را به سرعت در می یافت و با احترام به خصائل انسانی هرکس، می کوشید همه را به انجام کار مثبتی برای جنبش انقلابی و مبارزه بکشاند. او از رابطۀ گسترده اش با مردم با تمام وجود لذت می برد. از برجسته ترین خصائل غلام، اعتماد بی کرانه اش به مردم بود. با خستگی ناپذیری و انرژی بی پایانش طی 25 سال مبارزات سرسختانۀ پر تلاش، هرگز در پیش برد اهداف کمونیستی اش آرام و قرار نداشت. هیچ گاه ذره ای خود بینی و تفاخر و فضل فروشی روشن فکرانه در او مشاهده نمی شد و همواره بسیار فروتن و بی تکلف بود. به شدت از خود نمائی و خودنمایان بیزار بود، و هرگز این بیزاری اش را پنهان نمی کرد. این گفتۀ فیدل کاسترو را که در بارۀ یکی از قهرمانان انقلاب کوبا (کاملیو) است، می توان در بارۀ غلام نیز صادق دانست: « او انسانی بود طبیعی، صفا و یک رنگی او از همین خصوصیتش مایه می گرفت».
غلام مرد شرایط سخت و دشوار بود. شجاعت و فداکاری و مهربانی بی نظیر و پیش قدم شدنش در مقابله با سختی ها و خطرات و پشتکار و دل سوزی اش در حفظ نیروها و امکانات تشکیلات، از وجوه بارز خصوصیاتش بود. در جلب نیرو و مبارزه علیه رفرمیست ها نقش به سزائی داشت و تا لحظۀ شهادت تمام انرژی بی پایان خود را وقف تحکیم سازمان نمود. جسارت و شجاعت تحسین انگیزش در آخرین رویاروئی با دشمن هرگز فراموش نخواهد شد: روز هفتم تیر ماه 62، خانه ای که غلام و علی رضا شکوهی در آنجا بودند، مورد تهاجم پاسداران جنایت کار رژیم فقها قرار گرفت. رفقا علی و غلام هر دو تلاش کردند که به چنگال دشمن نیفتند، رفیق علی در محل بن بستی گرفتار شد و دستگیر گردید، رفیق غلام که در حین فرار مورد اصابت گلولۀ پاسداران قرار گرفته بود، با وجود زخمی شدن، خود را به ساختمان تازه ساز نا تمامی رساند و وقتی تمام منطقه را در محاصرۀ دشمن می بیند، از طبقۀ بالای ساختمان خود را به پائین پرت می کند. بنا به گزارشی، غلام در همان جا به شهادت می رسد و بنا به گزارشی دیگر، پیکر زخمی و نیمه جان او را به شکنجه گاه اوین منتقل می نمایند و در زیر شکنجه شهیدش می کنند.
با از دست دادن غلام، سازمان ما یکی از بنیان گذاران و از اعضای کمیته مرکزی اش و جنبش کمونیستی و انقلابی ایران، یکی از ثابت قدم ترین و فداکارترین رزمندگانش را از دست داد. فقدان او خلائی عظیم است و در همان حال یاد پرافتخار او درفشی است گلگون در پیکارهای بزرگ کارگران. و ما راه او را تا پیروزی قطعی پرولتاریا دنبال خواهیم کرد.

اکتبر 25, 2009 at 9:25 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق چنگیز احمدی ،(عضو مشاور کمیته مرکزی)

سازمانگری توانا و مصمم برای یک انقلابی کمونیست، هنر در آمیختن با مردم، جوش خوردن با مبارزات مردم، در یافتن روحیۀ مردم و در عین حال تملق نگفتن از مردم، بزرگ ترین هنر زندگی است. در سرزمین استبداد زدۀ ما که در آمیختن با جنبش توده های مردم سنت ریشه داری ندارد، دست یافتن به این هنر چندان آسان نیست. آدم های کاغذی در نخستین گام در آمیختن با توده های مردم، مچاله می شوند و از پا می افتند، تنها کسانی می توانند به این هنر دست یابند که واقعیت های زمخت زندگی مردم را بشناسند و زندگی خود را وقف توده های مردم کنند. چنگیز احمدی در این هنر استعداد تحسین انگیزی داشت.
او در سال 1325 در تبریز متولد شد، در خانواده ای متوسط که قره داغی بود و پیوندهایش را با قره داغ نگسسته بود. چنگیز در رفت و امدی دائمی با قره داغ بزرگ شد و از آغاز نوجوانی با رنج و محرومیت زحمتکشان منطقه آشنا شد و ادامۀ این آشنائی رشتۀ محکم دوستی انسانی و عمیقی بود که میان او و توده های زحمت کش برقرار شد. و در سال های بعد به سازمان دادن مبارزات بخش چشم گیری از زحمت کشان آن منطقه و کارگرانی که از آنجا برای کار به شهرهای مختلف کشور می آمدند، منجر گردید. رفیق چنگیز تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در تبریز به پایان رساند و پس از آن وارد دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران شد. در دانشگاه یکی از فالین و سازمانگران جنبش بود. در سال 50 با اوج گیری مبارزۀ مسلحانه، فعالیتش وارد دورۀ جدیدی شد و پس از مدتی به وسیلۀ ساواک دستگیر شد و به یک سال زندان محکوم گردید. پس از آزادی با الهام از تجارب دورۀ زندان، با تمام نیرو به فعالیت زیر زمینی روی اورد و در سال 52 به همراه رفقای دیگری به گروهی پیوست که بعدها به نام » گروه رازلیق » شناخته شد. خط مشی این گروه اساساً در چارچوب مبارزۀ مسلحانه قرار داشت. و او طی فعالیت خود در این گروه، تأثیرات اساسی در حرکت و سازمان دهی آن داشت و یکی از مسئولان اصلی ان بود. در اوائل فروردین 53 در حالی که زندگی مخفی داشت، به وسیلۀ ساواک شناسائی شد و در خیابان مولوی تهران در محاصرۀ دشمن قرار گرفت و هنگام دستگیری با شعارهای » مرگ بر شاه خائن»، » مرگ بر آمریکا»، » زنده باد کارگران و زحمت کشان»، در میان جمعیت گرد آمده، کپسول سیانور را در دهانش خرد کرد، اما مأموران ساواک بدن بی هوش او را به سرعت به بیمارستان رساندند و مانع مرگش شدند. چنگیز در زندان کمیته مشترک ماه ها در زیر شکنجه های وحشیانه قرار گرفت و مقاومت بسیار تحسین انگیزی از خود نشان داد. او این بار به ده سال زندان محکوم گردید و در زندان یکی از چهره های مقاومت انقلابی بود. در سال 55 از مشی چریکی روی گردانید و به یکی از محافلی پیوست که بعد ها سازمان » راه کارگر» را به وجود آوردند. در آذر ماه 57 در میان طوفان انقلاب از زندان آزاد شد و بلافاصله فعالیت انقلابی خود را از سر گرفت و با تمام وجود در قیام بهمن شرکت کرد.
رفیق چنگیز احمدی از آغاز فعالیت سازمان ما یکی از مسئولان اصلی کمیته آذربایجان بود و سپس مسئول کمیتۀ شیراز شد. او سازمانگری توانا و مصمم بود که هرکجا قدم می گذاشت، امید و سرزندگی می آفرید و به آسانی در میان مردم راه می یافت. همه چیز را با زبانی ساده و روشن برای مردم توضیح می داد. او یکی از شیفتگان موسیقی فولکلوریک آذربایجان – موسیقی » عاشق» ها- بود و تا جائی که در توان داشت، در پیش بُرد این هنر توده ای و استفاده از آن در مبارزه انقلابی تلاش می کرد. چنگیز در سال 60 با رفیق خدیجه ارفع ( آزاده) که از اعضای سازمان بود، ازدواج کرد. ان دو فقط یک سال با هم زندگی کردند، زیرا در سال 61 هر دو به اسارت دشمن درآمدند و دیگر هرگز یک دیگر را ندیدند. رفیق خدیجه با شجاعتی شورانگیز در برابر دژخیمان خمینی ایستاد و در زندان شیراز اعدام شد و رفیق چنگیز بعد از تحمل شکنجه های زیاد در شیراز، به زندان اوین تهران منتقل شد و 8 ماه تمام زیر شکنجه های وحشیانه اسلامی قرار گرفت، ولی هیچ کدام از اینها نتوانست مقاومت قهرمانانه او را در هم بشکند و سرانجام در تابستان 62 به خاطر دفاع از آزادی و به خاطر مبارزه برای سوسیالیسم و رهائی طبقه کارگر و همۀ زحمت کشان در برابر جوخه های اعدام رژیم ولایت فقیه قرار گرفت. چنگیز کمونیستی بود برآمده از میان مردم، که همیشه برای محکم تر کردن پیوندهایش با مردم تلاش کرد و تا آخرین دَمِ زندگی به مردم وفادار ماند. او به راستی فرزند خلق بود. و عشق عمیق او به مردم، هرگز از طرف آنها بی پاسخ نماند. تمامی کارگران و زحمت کشان قره داغ، عشق عجیبی به او داشتند و اعتماد و اعتقاد خیلی ها به او، دریچه ای بود برای اعتماد آنها به کمونیسم و آشنائی با راه ها و هدف های کارگری. آنها حتّا در اوج خفقان و وحشت، با شنیدن خبر شهادتش، برای دیدار پدر و مادر داغدار او، فوج فوج به خانۀ پدری او سرازیر می شدند. مرگ نمی تواند پیوندهای چنگیز را با مردم پاره کند. تا کوه های سربلند قره داغ بر پا هستند، تا آب زلال چشمه های ارسباران جاریست، و تا راه سرخ رهائی کارگران می درخشد، نغمۀ چنگیز هرگز خاموش نخواهد شد:
اوجالاجاق ینه داغلار،
قاینایاجاق یوزبولاغلار،
ینه باردان ائیله جک باخچالاردا
گوی بوداخلار
من بو دنیادا اولمایاندا
کیم دئیر بیتمه میش قالاجک نغمه م.
(نقل از یک ترانۀ » عاشقی» آذربایجان)

هم باز قله ها
به اوج ها می بالند
و چشمه های خنک
از اعماق می جوشند

هم باز چون تگرگ
و شاخه های تر سبز
از وزن بار آبدار خم می شوند
باز
که می گوید؟
که می گوید سرودهای من ناتمام می مانند،

اکتبر 25, 2009 at 8:37 ب.ظ. 2 دیدگاه

رفیق احمد احمدی بوسجین

از رفقای کارگر سازمان در کارخانه ایران ترانسفو زنجان رفیق کارگرمان احمد احمدی بوسجین نیز چون صدها کارگر دیگر از قربانیان جنگ ارتجاعی ایران و عراق بود که در دیماه سال 59 در جبهه آبادان به خون نشست.
او از رفقای کارگر سازمان در کارخانه ایران ترانسفو زنجان بود، کارگر مبارزی که به آرمان والای طبقۀ خود و دیگر زحمت کشان عشقی بی امان و شوری بی پایان نشان می داد و لحظه ای در ارتقاء مبارزات کارگران کارخانه و آگاهی طبقاتی آنان از پای نمی نشست. احمد در سال 1324 در خانواده ای متوسط در بوسجین از توابع اردبیل به دنیا آمد. تحصیلات متوسطه اش را در اردبیل به پایان رسانید و سپس برای طی دوران سربازی عازم روستاهای کردستان شد. دورانی که برای رفیق با آشنائی هرچه عمیق تر نسبت به ستم طبقاتی و ملی خلق مبارز کرد، همراه گشت و در پی همین شناخت بود که او همواره با دلی پر شور از جنبش انقلابی خلق کرد و مقاومت قهرمانانۀ آن در برابر سرکوب وحشیانۀ جمهوری اسلامی دفاع می نمود.
صمیمیت و تحرک تحسین انگیز رفیق در مبارزات درون کارخانه و دفاع او از منافع کارگران پیوسته زبانزد همه بود.
زندگی و رزم اگاهانه و فداکارانۀ رفیق احمد، تجلّی مبارزات طبقه ای است که رسالت رهائی خویش و ستم دیدگان تاریخ را برعهده دارد و پرچم خونین نبرد طبقاتی را تا قلۀ رهایی بشریت از هرگونه ستم سیاسی و طبقاتی و تا طلوع خورشید بهروزی انسان ها، بر دوش می کشد.

اکتبر 25, 2009 at 7:42 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق حبیب الله احمد جبدراقی*

حبیب در سال 1339 در شهرستان مشکین شهر (از شهرهای آذربایجان) متولد شد. او در جریان مبارزات توده ای علیه استبداد و ستم اجتماعی در سال های انقلاب از جوانان رزمنده و پرشور بود که علاوه بر فعالیت در سطح شهر، در سازمان دهی مبارزات دانش آموزی نقش به ویژه برجسته داشت. رفیق حبیب که پس از قیام با انرژی بیشتری در تشکل های انقلابی دانش آموزان شرکت داشت، به موازات ارتقاء آگاهی سیاسی و مبارزاتی اش و با پی بردن به عمق اپورتونیسم رو به رشد در درون سازمان فدائی – که بعدها به انشعاب بزرگ در آن منجر شد- پس از انتشار اولین شمارۀ نشریۀ » راه کارگر» به سازمان ما پیوست و به تبلیغ و ترویج خط انقلابی آن همت گماشت. رفیق حبیب در انجام وظایف تشکیلاتی خود، هرگز خستگی نمی شناخت و با وجود مسئولیت سنگینِ نگهداری و تربیت چهار برادر و خواهرش، با روحیه و عزمی آهنین در راه پیش بُرد مبارزه ای بی وقفه و انقلابی لحظه ای از تلاش باز نمی ایستاد و در این راه مرگ را به هیچ می گرفت. او همواره می گفت: « تا زمانی که میلیون ها نفر از ما کشته نشوند، آزادی به دست نخواهد آمد و در راه هدفمان نیز جانمان ارزشی ندارد». رفیق حبیب طی فعالیت پر تلاشش با سازمان ما سه بار دستگیر شد، بار اول چند روز و بار دوم دو ماه در اسارت بود، بار سوم روز 30 خرداد در تبریز دستگیر گردید و تا سه ماه هیچ خبری از او نرسید، سرانجام یکی از روزهائی که مادرش از این زندان به آن زندان سراغ او را می گرفت، جلادان با خون سردی به وی گفتند: « جرم فرزندت زیاد بود و 25 مرداد دفنش کردیم».
بدین گونه رفیق حبیب کمونیست پرشور و جوان و یار خستگی ناپذیر » راه کارگر» در سن 21 سالگی، پس از 55 روز اسارت و تحمل شکنجه، برای آن که کلمه ای از اسرار مقاومت خلق را بازگو نکند، مرگ قهرمانانه را پذیرفت و در وفاداری کمونیستی به آزادی و سوسیالیسم به جاودانگی پیوست.

* * * * *
توضیح ضروری : اسم رفیق بدلیل کامنت یکی از بستگان وی که در آن خواسته بود اسم رفیق مان حبیب اصلاح گردد بدین ترتیب از حبیب الله احمدی جندقی به حبیب الله احمد جبدارقی اصلاح گردید. با درود به دوست عزیز جلیل احمد جبدراقی که به ما در این زمینه یاری نمود.
*

اکتبر 25, 2009 at 6:47 ب.ظ. 2 دیدگاه

رفیق وحید اخلاقی

مظهر یک کمونیست بسیار فعال و آشنا به درد زحمت کشاندر اولین برخورد، عینک ذره بینی درشت او با توجه به سنش جلب نظر می کرد و در پس آن نگاهی نافذ و مهربان که روی هر کس و هر چیزی با ملاطفت مکث می کرد و می کوشید به کُنه آن نفوذ کند و از همین روی روابط کثیری که داشت، از عمق و استحکام خاص برخوردار بودند.

رفیق وحید در سال 1339 در یکی از محلات قدیمی کرمانشاه و در خانواده ای زحمت کش و پر جمعیت به دنیا آمد. از ابتدای جوانی با شلاق استثمار و ستم طبقاتی که بر گُردۀ کارگران و زحمت کشان فرود می آمد، آشنا شد و این آشنائی نمی توانست روح حساس و طغیانگر او را برنیانگیزد. بدین ترتیب راه مبارزه علیه بیدادگری سرمایه را برگزید. او در هنرستان صنعتی کرمانشاه دیپلم گرفت. با آغاز حرکات توده ای در کرمانشاه علیه رژیم ستم شاهی، فعالانه و با تمام وجود در انقلاب شرکت جست و از همان زمان به صفوف کمونیست ها جذب گردید و در روزهای پیش و بعد از قیام توده ای سال 57، درس های اولیۀ مبارزۀ انقلابی را آموخت و با استفاده از آزادی های سیاسی که از جانب توده ها تأمین شده و پاسداری می گردید، دانش مارکسیستی خود را پایه ریزی کرد و خیلی زود دریافت که فقهای پوسیده، به سبک خویش به باز سازی بنیان های شکاف برداشتۀ سرمایه داری پرداخته و آرزوهای کارگران و زحمت کشان را برباد داده اند، پس باید دست به کارِ انقلابی دیگر شد. با چنین عزمی در تابستان سال 59 با درک صحت خط مشی » راه کارگر» آن را برای ادامه فعالیت انقلابی خود برگزید و به تشکیلات » راه کارگر» در کرمانشاه پیوست. او با حضور خود، شور تازه ای در رفقای آنجا ایجاد نمود و مشتاقانه و خستگی ناپذیر به کار و فعالیت پرداخت. رفقائی که با او کار می کردند او را مظهر یک کمونیست بسیار فعال و آشنا به درد زحمت کشان می دانستند که به دشمنان طبقۀ کارگر و موعظه گران سازش طبقاتی کینه ای عمیق و نازدودنی داشت. او تمام امکانات زندگی خود و خانواده اش را پاک دلانه به خدمت مبارزه گرفته بود، زیرا سازمان و انقلاب محور زندگی او بودند. هرجا کاری بر زمین مانده بود، در برداشتن آن درنگ نمی کرد و با وجود فشار کار زیاد، هیچ گاه در انضباط او خللی وارد نمی شد، هرچه بیشتر کار می کرد، بشاش تر و سر حال تر بود. او یکی از پر شورترین رفقای ما در کرمانشاه بود که به راحتی می توانست با هر کسی تماس بگیرد و رابطه برقرار کند و به همین خاطر رفیقی » امکان ساز» بود. اما چیزی که یقیناً او را برجسته می ساخت، تعهد خدشه ناپذیر و صداقت و بی آلایشی اش بود؛ رفیقی رُک گو و صریح که صراحتش هیچ گاه باعث رنجش کسی نمی شد. زمانی که جنگ شوم و ارتجاعی، سایۀ طاعونی خود را بر کرمانشاه نیز گسترانیده بود، و به دلیل شرایط جنگی، از اوائل شب تا صبح، سپاه در خیابان های شهر نگهبانی می داد، تشکیلات کرمانشاه، دسته ای برای پخش و شعار نویسی سازمان داده بود که مسئولش رفیق وحید بود. در اولین روز اجرا تنها او بود که سر موعد، یعنی 4 صبح در محل قرار حاضر شد. اگر چه این دسته بعدها کار خود را خوب پیش برد، اما خاطرۀ روز اول آن و نقش رفیق وحید در ذهن ها باقی ماند.

انسان ها در شرایط سخت جوهر واقعی شان را آشکار می سازند و وحید فرزند استوار قامت چنین شرایطی بود. در فضای خفقان آور و سرکوب هار پس از 30 خرداد 60، که در کرمانشاه نیز موج دستگیری ها، تعداد زیادی از رفقای ما را نیز به کام خود کشید، انبوهی از مسئولیت ها و وظایف حیاتی به دوش رفیق وحید افتاد. از جمله بازتکثیر روزنامه ارگان مرکزی و اعلامیه های سازمان، که در انجام انها از تمام توان و فداکاری و ذکاوت انقلابی اش بهره جست و به طور شبانه روزی به انجام تعهداتش پرداخت تا بالاخره در اواخر تیر ماه همان سال به همراه رفیق شهید یوسف آل یاری که در آن هنگام مسئول کرمانشاه و در رابطۀ مستقیم با وحید بود، دستگیر شد. از این زمان او دیگر به فراز قلۀ فداکاری و استواری کمونیستی و وفاداری به آرمان طبقۀ کارگر عروج کرد. او از همان ابتدای دستگیری با استفاده از رهنمودهای سازمان و در هم آهنگی با رفیق آل یاری کلیۀ مسئولیت ها را به عهده گرفت و رفیق یوسف را که عضو کمیته مرکزی بود، هیچ کاره وانمود و چنان استادانه و هوشیارانه و مسلط این نقش را بازی کرد که مزدوران رژیم اسلامی خام شدند و در مدت کوتاهی رفیق آل یاری آزاد گردید تا وظایف ناتمام انقلابی اش را پی گیری نماید (رفیق یوسف آل یاری در مرداد ماه 62 شناسائی و دستگیر و یک سال بعد مرگ را پذیرا گشت). رفیق وحید مدتی را در انفرادی سپاه پاسداران به سر برد و طی این دوره به عنوان یکی از پرشورترین و نا آرام ترین زندانیان شناخته شده بود. رفیق یوسف به ویژه از آن روزها یاد می کرد. بالاخره به زندان دیزل آباد منتقل و به 7 سال زندان محکوم شد. در زندان نیز مظهر یک انقلابی کمونیست بود که تحت هیچ شرایطی، حتّا هنگامی که شمشیر برهنه ی سفاکان زیر گلویش بود، آرام ننشست. او به سرعت و فعالانه در سازماندهی زندانیان سیاسی زندان دیزل آباد شرکت جست و نمایندۀ رفقای ما در شورائی مخفی بود که به همین مناسبت از نیروهای مختلف تشکیل شده بود. همه ی زندانیان، حتّا زندانیان عادی نیز، تحت تأثیر شخصیت، تواضع و تحرک انقلابی او قرار داشتند. در عین حال نادمین و خائنین به انقلاب لحظه ای از انتقادات صریح، بی پروا و رسوا کنندۀ او در امان نبودند. آن زمان موقعیت زندان دیزل آباد طوری بود که می شد با پذیرش خطر از طریق کانال هایی با بیرون ارتباط منظمی برقرار ساخت و رفیق با سازمان دهی این کانال ارتباطی، مدت ها اطلاعات حیاتی و مهم را به انقلابیون می رساند و حملات رژیم را خنثا می نمود. در شرایط سرکوب هار و لجام گسیختۀ 60 و 61 سازمان دهی مقاومت جمعی زندانیان، بایکوت خائنین، انعکاس دقیق تعداد و مشخصات شهدا و ایجاد ارتباط بین مبارزۀ درون زندان با مبارزات جاری در سطح جامعه امری دشوار و خطرناک بود. اما وحید توانائی و جسارت آن را داشت.

مزدوران رژیم که در قبال هرنوع حرکتی در زندان ها به شدت واکنش نشان می دهند، از وحدت رزمنده و انقلابی زندانیان به هراس افتادند و با استفاده از توابین و جاسوسان خود، در پی کشف مسأله برآمدند و بدین ترتیب پس از مدتی، سازمان دهی مقاومت زندانیان و عناصر مؤثر آن لو رفت. رفیق وحید به عنوان گردانندۀ اصلی به سپاه پاسداران مرگ و شکنجه احضار شد. هفت شبانه روز، جلادان با توسل به انواع شکنجه های قرون وسطائی کوشیدند کلامی از او در آورند، اما » شیر آهن کوه مردی بدین گونه عاشق» با » باروئی که از ایمان خود چون کوه» به رهائی طبقۀ کارگر و زندگی تابناک خالی از ظلم و استثمار، بنا کرده بود، ذره ای از اطلاعات زیادی که به علت مناسبات گسترده اش داشت، به دشمنان روشنائی و زندگی بروز نداد و هر بار آنان را نا امید و شرمسار کرد و عاقبت دشمنان در کمال درماندگی او را در سلولش به دار آویختند و با وحشت از عکس العمل زندانیان، شایع کردند که خود کشی کرده است!

کلیۀ زندانیان زندان دیزل آباد، از دروغ بودن این شایعه تردیدی به خود راه ندادند، چون وحید را خوب می شناختند و دشمنانش را هم. آنها با پشتی خمیده از بار اندوه از دست دادن یار لحظات سختشان، با وجود جو حاکم بر زندان، طی مراسم باشکوهی یاد او را گرامی داشتند و تیغ کینه شان را علیه قاتلان او صیقل دادند.

رفیق وحید اخلاقی، سرافراز و پایبند به شرافت کمونیستی، به جاودانگی پیوست تا مرگ سرخ او چراغ راه رهنوردان عاشق دیگری باشد که سوسیالیزم را فرا روی خود دارند. نام او اینک نامی است متعلق به اردوی کارگران، نامی غرور انگیز که در لحظات دشوار، الهام بخش رزمندگان کمونیست خواهد بود.

* * * * *

* * *

*

فردا

وقتی که مردم،

می خواهم مرا

ایستاده خاک کنید،

با دست هائی صلیب وار بر سینه،

و صورتی به سوی فلق

در انتظار رویش خورشید …

*

هرچه می خواهند بکنند،

دعای میت بخوانند

(به سبک بورژواها)

بر سر گورم

و یا

چون سگی دفنم کنند،

فقط یک خواهش دارم،

مرا ایستاده خاک کنید

با دست هائی صلیب وار بر سینه

و صورتی به سوی فلق

در انتظار رویش خورشید …

اثر: آنتونیئو کاردوزو

* * * * *

* * *

*

اکتبر 25, 2009 at 5:28 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق عبدالکریم اخیرایی

رفیقی که کینۀ طبقاتی را شناخت و در دل خود ذخیره کرد.(اجیرانی و یا آژیرانی)
رفیق عبدالکریم در خانواده ای متوسط الحال متولد شد. جوهر کاری و روح تلاشگر وی او را واداشت که از همان دورۀ نوجوانی، روی پای خود بایستد و نه تنها خرج زندگی خود را مستقلاً تامین کند، بلکه کمک خرج خانوادۀ خود نیز باشد. از این رو به عنوان کارگر ساده به کار پرداخت. در زندگی به عنوان یک کارگر و در میان کارگران، رفیق کریم چهرۀ سرمایه داری را از نزدیک و با چشمان خود دید، ستم طبقاتی و استثمار را با گوشت و پوست خود احساس کرد و کینۀ طبقاتی را شناخت و در دل خود ذخیره کرد.

در انقلاب سال 57، کریم به عنوان یک کارگر پیشرو، دوشادوش و دست در دست تمام کارگرانی که برای سرنگونی رژیم استبدادی و سرمایه داری شاه، مبارزه می کردند، حرکت کرد و در این مسیر پُر بار آگاهی و تجربۀ بسیار کسب کرد و درس ها آموخت. اما درس ها و تجربیات اصلی را از شکست انقلاب فرا گرفت. او دریافت که اگر طبقۀ کارگر رهبری توده های زحمت کش را در انقلاب به دست نگیرد، انقلاب به قهقرا می رود و دستگاه قلدری و بهره کشی اقلیت استثمارگر دوباره بر پا می شود. او همچنین دریافت که برای تأمین رهبری طبقۀ کارگر بر انقلاب، تشکل و آگاهی طبقاتی کارگران به رسالت تاریخی خود و گِرد آمدن آنها در زیر پرچم واحد یک سازمان سیاسی انقلابی، از چه اهمیت بزرگی برخوردار است. براساس درک این ضرورت بود که رفیق کریم به صفوف سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر) پیوست و تا واپسین دَمِ زندگی خود، در سنگر راه کارگر، برای دفاع از انقلاب،برای دفاع از منافع عموم کارگران و زحمت کشان و برای برچیده شدن بساط ستم سیاسی و بهره کشی جنگید و به همین جُرم نیز مورد غضب و انتقام رژیم اسلامی قرار گرفت. رفیق عبدالکریم اخیرائی در سحرگاه دوم آذرماه 1360 به اتفاق هم سنگران تسلیم ناپذیرش، رفقا حسین مومنی و فرهاد بامیار، در گرگان به جوخۀ تیرباران سپرده شد و یک بار دیگر ثابت کرد که کارگران کمونیست، گلوله های دشمن را به جان می خرند، اما طبقۀ خود را نمی فروشند.

اکتبر 25, 2009 at 4:42 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق حسن اُردین

حسن با انتخاب مرگ سرخ، همه چیز را روبه راه کرده بود!رفیق حسن اُردین را بسیاری از فعالین جنبش چپ می شناسند. مردی که چهرۀ آرام، لبخند پر عاطفۀ همیشگی و نگاه مطمئنش، به آدم اعتماد به نفس می بخشید. آرامش و فروتنی و متانت کمونیستی او که سی سال مبارزۀ سخت و پیگیر را با تحمل شکنجه و زندان و مقاومت و دربدری پشت سر گذاشته بود، احترام انگیز بود و رهرو کمونیست را نسبت به حقانیت راه سرخ پرولتاریائی مطمئن تر می ساخت.

رفیق حسن مبارزۀ سیاسی خود را در سال های سی، در گروه » یکا» (یا در » کمونیست های ایران») آغاز کرد و پس از انحلال آن به » ساکا» («سازمان انقلابی کمونیست های ایران») پیوست. تمام فعالین این سازمان در سال 49 به وسیلۀ ساواک دستگیر شدند. رفیق حسن از معدود کسانی بود که به دنبال لو رفتن » ساکا»، در مقابل پلیس مقاومت بسیار خوبی از خود نشان داد، او حتّا حاضر نشد در بارۀ اطلاعاتی که در نتیجۀ زبونی رفیقان نیمه راه، به دست پلیس افتاده بود، به دشمن چیزی بدهد. و همین سرسختی و مقاومتش موجب شد که کینه و فشار پلیس نسبت به او تشدید شود. اما او در زندان نیز هیچ گاه روحیۀ رزمندۀ خود را از دست نداد و اگر چه مشی چریکی جدا از توده را قبول نداشت، ولی از آنجا که شور و شجاعت طرفداران مبارزه مسلحانه و مقاومت آنان را در مقابل رژیم ستم شاهی می ستود، در غالب حرکات اعتراض و مقاومت در زندان در کنار » چریک ها» بود. یکی از خصوصیات بارز او در زندان، شرکت فعال در آموزش نیروهای جوانی بود که وارد زندان می شدند.

عشق آتشین او به رهایی طبقۀ کارگر و زحمت کشان، عامل اصلی کینۀ او نسبت به نظام جابرانه ی سرمایه داری بود. او که از همان اوان جوانی با شغل نامه رسانی پست خانه با زندگی سخت زحمت کشان پیوند یافته بود، همۀ زندگیش را وقف مبارزه برای رهایی طبقه کارگر کرد. حسن پس از هفت سال زندان، در آستانۀ قیام از بند پهلوی رها شد و با تکیه بر تجربه هایی که از راه ها و بی راهه های گذشته داشت، به محفل های اولیۀ » راه کارگر» پیوست و تا آخرین لحظه بدون این که به راست یا چپ تن در بدهد، با فداکاری کمونیستی در صفوف سازمان ما به فعالیت خود ادامه داد. در تمام این دوره هرکس با او کار می کرد، نظم، وظیفه شناسی انقلابی و فروتنی او را می ستود. حسن حتّا در فضای سرکوب و اختناق وحشیانه بعد از 30 خرداد نیز، هرگز این خصوصیات خود را از دست نداد. او در تابستان 61، در پی خیانت فردی خود فروخته به نام ناصر یار احمدی، که عامل اصلی شکار عده ای از رزمندگان سازمان ماست، به اسارت رژیم خونخوار جمهوری اسلامی درآمد. از آنجا که رفیق حسن برای اکثر جلادان اوین به عنوان یک زندانی سیاسی پر سابقه شناخته شده بود، فشار بر او افزایش یافت. اما حسن در مقابل نُه ماه شکنجۀ بی امان، مردانه ایستاد و اطلاعات سازمانی به دشمن نداد و از حقانیّت مارکسیسم – لنینیسم دفاع کرد. یکی از روزهای بازجوئی وقتی لاجوردی جلاد او را دید، با کینۀ تمام به همکاران جنایت کار خود گفت: من این مرد را می شناسم، او ذاتاً کمونیست است. در این وضعیت و در شرایطی که توده ای های خائن به طبقل کارگر به هر حقارتی تن در داده و به صورت مترسک های مفلوک جلوی تلویزیون ظاهر می شدند و توبه می کردند، دشمن کوشید از اُردین نیز که چهره ای شناخته شده در جنبش بود، وسیلۀ تبلیغاتی بسازد. از این رو دو راه در پیش روی او گذاشته شد: اعدام یا مصاحبۀ تلویزیونی! و رفیق حسن با انتخاب مرگ سرخ، زندگی ذلت بار را به صورت تُفی بر چهرۀ ننگین رژیم جمهوری اسلامی کوبید.

بنا به اطلاعی که داریم، حسن حتِا در شرایطی که منتظر اعدام خود بوده، هرگز آرامش اطمینان بخش، متانت کمونیستی و لبخند همیشگی خود را از دست نداده بود. او در آخرین ملاقات با همسر و تنها فرزندش، چنان روحیۀ شاد و مطمئنی از خود نشان داده و گفته بود : « همه چیز رو به راه است» که خانواده اش گمان کرده بودند که حسن به زودی آزاد شده و به آنان می پیوندد. اما حسن با انتخاب مرگ سرخ، همه چیز را روبه راه کرده بود! او سرانجام پس از 45 سال زندگی، که نزدیک به سی سال آن در مبارزه برای کمونیسم گذشته بود، در اول ماه مه سال 62، یعنی درست در روز همبستگی جهانی کارگران، همراه عده ای دیگر از رزمندگان کمونیست، تیرباران شد. او زندگی خود را به انقلاب تقدیم کرد، با این اطمینان که این راه سرخ را طبقۀ کارگر و کمونیست های بی شمار، پر شتاب و بی امان تا پیروزی جهانی کمونیسم همچنان ادامه خواهند داد.

اکتبر 25, 2009 at 3:50 ب.ظ. ۱ دیدگاه

رفیق خدیجه ارفع

جلوه درخشان
رفیق خدیجه ارفع که در سازمان ما با اسم مستعار » آزاده» نامیده می شد، در سال 1338 در یک خانوادۀ سنتی لُر در یکی از روستاهای نورآباد ممسنی شیراز به دنیا آمد. پدرش آخوند ده و مدافع سنت های کهنه و ارتجاعی بود. او از کودکی در محیط خانه با دیکتاتوری آخوندی و ارزش های ارتجاعی روحانیت و در محیط زندگی با فقر و فلاکت و عقب ماندگی ریشه داری که در روستاهای کشور ما بیداد می کند، از نزدیک آشنا شد و حاصل آن کینه ی طبقاتی عمیقی نسبت به بهره کشان و تاریک اندیشان بود که همواره در قلب او زبانه می کشید. خدیجه خیلی زود این نکته را دریافت که ارزش های ارتجاعی حاکم بر خانواده و سنت های عقب ماندۀ زندگی عشیره ای خواهان اسارت او به منزلۀ یک زن در کار خانگی است و مصمم شد که با این برده سازی تا به آخر بجنگد. اولین پیروزی او این بود که توانست تحصیلات خود را تا اخذ دیپلم ادامه دهد و پس از آن برای آغاز تحصیلات دانشگاهی به تهران بیاید. ورود او در سال 56 به دانشکدۀ علوم اجتماعی تهران، قبل از هر چیز یک پیروزی لذت بخش در چنین نبرد تن به تنی بود. ورود او به دانشگاه مصادف با رشد شتابان اعتلاء انقلابی کشور ما بود که به طور مداوم با نزدیکی قیام بهمن 57 اوج می گرفت. بیداری بزرگ آغاز شده بود و قیام توده ای علیه بردگی در پیش بود و خدیجه که تا کنون به عنوان یک زن، به طور فردی برای دست یابی به اشتقلال و هویت اجتماعی می جنگید، اکنون با درک تازه ای از آزادی به نبرد اجتماعی بزرگی پیوست که تمام توده های میلیونی و منجمله تودۀ وسیع زنان که برعلیه بردگی مضاعف می جنگیدند و در آن شرکت داشتند. اما خدیجه که در عین حال پیوند عمیقی با توده های ستم دیده داشت و با تمام وجود به سعادت و آزادی آنان می اندیشید، نه تنها با عزم راسخ به جنبش انقلابی روی آورد، بلکه با پذیرش جهان بینی کمونیستی، به آرمان پرولتاریا که خواهان مبارزۀ قطعی و تا به آخر با بهره کشی و خود کامگی است پیوست. دختر ملای ده، اکنون به یک رزمندۀ کمونیست تبدیل شده بود و دارا بودن چنین کارنامه ای قبل از بیست سالگی بیانگر ظرفیت انقلابی خدیجه و نیز ظرفیت بالقوه ای است که اینک در تودۀ زنان جامعۀ ما به وجود آمده است.

خدیجه که در سال 56 به طور فعال در جنبش انقلابی دانشجوئی شرکت داشت، به سرعت به صورت یکی از پیش گامان فعال این جنبش در آمد و فعالیت تشکیلاتی خود را با سازمان فدائی آغاز کرد و آن گاه با اعلام موجودیت » راه کارگر» در سال 58، به این سازمان پیوست. او از همان آغاز در صفوف سازمان ما به عنوان یک رزمندۀ پرشور و سخت کوش به خوبی درخشید. به طور نمونه او در دوره ای که در تهران فعالیت می کرد، و در ارگان رهبری یکی از مناطق تهران مسئول توزیع بود، آمار توزیع نشریۀ » راه کارگر» در حوزۀ تحت پوشش ارگان او همواره بالاترین رقم را داشت.

خدیجه با این که به دلیل پرکاری و سخت کوشی ویژه ای که داشت نسبت به دیگران نیز سختگیر بود، در عین حال با تمام رفقایش پیوند عمیق دوستی داشت. برخورد او با رفقایش ساده و بی آلایش بود و با حوصله و دل سوزی کامل برای رفع نقاط ضعف تشکیلاتی و بهبود فعالیت آنها تلاش می کرد. از این رو رفقائی که با او کار می کردند، در عین حال که به دلیل روحیۀ قوی و تلاش خستگی ناپذیر خدیجه، اتوریته معنوی او را به طور طبیعی می پذیرفتند، اما روح پر صفا و عاری از غرورش و برخورد ساده و روانش موجب می شد که او را کاملاً به خود نزدیک احساس کنند و پیوندی سرشار از دوستی با او داشته باشند.

خدیجه در دوران بعد از 30 خرداد که رژیم ددمنش فقها سرکوب خونین و وحشیانۀ خود را شدت داد، بدون هیچ گونه تزلزلی به مبارزۀ انقلابی خود ادامه داد و تلاش خود را مضاعف ساخت. جسارت و بی باکی اش در شرایط سخت مبارزاتی، او را که همواره در میان رفقایش، شور انقلابی و اعتماد به نفس می پراکند به الگوی برجسته رزمندگی کمونیستی، تبدیل کرده بود. او بارها از سازمان تقاضا کرد که او را به کردستان اعزام کنند تا به عنوان یک زن کمونیست در صفوف پیشمرگه های سازمان بجنگد.

خدیجه که از اواخر سال 58 به شیراز منتقل شده و به عنوان یکی از مسئولین توانای تشکیلات شیراز سازمان، فعالیت انقلابی اش را ادامه می داد، در سال 60 با رفیق چنگیز احمدی ازدواج کرد. پیوند زناشوئی او با چنگیز که فرزند راستین خلق و معلمی آزموده و چهره ای واقعاً توده ای بود، او را کامل تر و پخته تر ساخت. این دو فرزند شایستۀ خلق، دوشادوش یک دیگر تا لحظۀ مرگ پر شکوه خود با وفاداری کامل به توده ها در راه آزادی و سوسیالیسم، دلاورانه جنگیدند.

خدیجه که در میان مردم عادی و زحمت کش بزرگ شده بود، و به خوبی با روحیات انها آشنائی داشت، به راحتی می توانست با مردم جوش بخورد و به زبان ساده با آنها گفتگو نماید. از این رو از اواخر سال 60 که با نقد پوپولیسم، سمت گیری توده ای و کارگری سازمان آغاز شد، خدیجه که برای کار خلاق در میان توده ها ساخته شده بود، با شور فراوان از آن استقبال کرد و فعالانه در جهت تحقق ان تلاش کرد. در اواسط سال 61 در تجدید سازمان تشکیلات جنوب، رفیق خدیجه به عضویت کمیتۀ فارس برگزیده شد. او اکنون بر مبنای تجربۀ پربار مبارزاتی اش، خود را به عنوان یک کادر رزمنده، سازمانگر و توانا در کار توده ای، به خوبی به اثبات رسانده بود.

خدیجه در سال 61 توسط دژخیمان رژیم دستگیر شد و به شدت تحت شکنجه قرار گرفت. او که یک شیر زن کمونیست بود با دلیری و جسارت خاصی که شایستۀ او بود، در برابر شکنجه های قرون وسطایی رژیم ایستادگی کرد و اسرار سازمانی را با امانت و وفا داری کامل حفظ کرد.

رفیق خدیجه در سال 62 توسط دژخیمان ولایت فقیه که او را به خاطر اعتقاد بی پایان به آزادی و سوسیالیسم، دشمن آشتی ناپذیر جمهوری اسلامی می دانستند، به جوخه اعدام سپرده شد. اما روح آزاد خدیجه که یکی از جلوه های درخشان بیداری بزرگ زنان جامعۀ ما در انقلاب بهمن بود، در انقلاب نوینی که در حال تکوین است، در کالبد نسل تازه ای از زنان رزمنده و کمونیست، تجدید حیات خواهد یافت.

اکتبر 25, 2009 at 2:58 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق محمدعلی ابرندی

رفیق محمدعلی ابرندی اهل خوزستان و کارگر فصلی شرکت نفت بود. رفیق سخنرانی قوی بود، طوری که عکس وی در هنگام سخنرانی در صفحه اول روزنامه تایمز چاپ شده بود. وی که اقلیتی با گرایش راه کارگر بود، در سال 1362 دستگیر شد. رفیق در اردیبهشت سال 1367 در سن 62 سالگی در زندان گوهردشت در حال بازی پینگ پینگ بود که سکته کرد و دوستانش را تنها گذاشت. یادش گرامی

اکتبر 25, 2009 at 1:00 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق یوسف آبخون

رفیق یوسف آبخون در سال 1337 در یک خانوادۀ زحمتکش در شهر آمل به دنیا آمد. در کودکی پدر خود را از دست داد و برای تأمین مخارج زندگی خود و خانواده اش ناگزیر به کار شد. رفیق یوسف همراه با کار به تحصیلات خود ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم گردید و سپس وارد دانشگاه شد. سال های تحصیل در دانشگاه با سال های توفان انقلابی در کشور ما همراه گردید. از این پس رفیق یوسف تمام توان و انرژی و استعداد خود را در خدمت انقلاب قرار داد و تا آخرین لحظۀ زندگیش فعالیت انقلابی و مبارزه در راه پیش بُرد اهداف انقلابی کارگران و زحمت کشان تنها حرفۀ او بود که به عنوان یک کادر انقلابی جنبش کمونیستی و سازمان ما با صداقت و انضباط فوق العاده آن را به پیش برد. (بیشتر…)

اکتبر 25, 2009 at 12:00 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق محسن افشار بکشلو

" نمی خواست بمیرد، یا پیش از آن که مرده باشد، بار خفتی بر دوش برده باشد".مردانی که برای رهایی انسان به پا می خیزند، عشق را و زندگی را فریاد می کنند. اما مردانی که عشق از کف رفته را باز می یابند، عشق را و زندگی را با ذره ذرۀ وجود خویش فریاد خواهند کرد و رفیق محسن افشار بکشلو نیز چنین کرد.

رفیق محسن در تاریخ 31 مهر 1334 در تهران دیده به جهان گشود. پدر او کارمند حکمی یکی از ادارات دولتی بود. محسن هنوز به 6 سالگی نرسیده بود که پدرش را در سانحه ای از دست داد و از آن پس به همراه دو برادر و یک خواهر خود، طعم تلخ فقر و محرومیت را چشید. مادرش برای تأمین فرزندان خود در کارگاهی خیاطی می کرد و به گفتۀ خود محسن روزهایی بود که برای خرید نان باید قلک های کوچکشان را می شکستند.

رفیق محسن از همان اوان کودکی هوش و استعداد خویش را عیان ساخت. در دورۀ دبستان هرسال شاگرد ممتاز می شد و دبیرستان را نیز با بالاترین معدل در ناحیه به پایان رسانید. بعد از دبیرستان، بلافاصله در رشتۀ کامپیوتر دانشگاه صنعتی پذیرفته شد و با ورود به دانشگاه زندگی سیاسی خود را آغاز نمود. با آغاز انقلاب با شور و شوق فراوان در آن شرکت کرد و در تسخیر پادگان ها در صف اول جنگید.

بعد از قیام بهمن ماه، تجلی منسجم نظریات خویش را در » راه کارگر» یافت و فعالیت مبارزاتی خود را در این سازمان ادامه داد. رفیق محسن دشمن سرسخت حرکت کور و بدون آگاهی بود و تمام اوقات آزاد خود را صرف مطالعه می کرد (نام تشکیلاتی اش رحیم بود و رفقایش به شوخی او را » رحیم تئوریک» صدا می زدند). هوش و استعداد او در این زمینه نیز خود را به سرعت نشان داد و با وجود آن که سابقۀ مبارزاتی طولانی نداشت، در فعالیت تشکیلاتی خویش به سرعت رشد کرد. در این دوره ضمن عضویت در کمیته تهران، وظایف تبلیغی ( از جمله در ارتباط با نشریه » راه کارگر» و ترویج درون تشکیلاتی را نیز با شور و حرارت انجام می داد.

برجسته ترین خصائص رفیق محسن در کار تشکیلاتی، نظم، فروتنی و متانت وی بود. چشمان همیشه خندان او همواره تأثیری اطمینان بخش در دیگران ایجاد می کرد. شخصیت او از چنان گیرایی برخوردار بود که چه بسا کسانی که علاقۀ شخصی آنها به رفیق محسن، هم چون انگیزه ای برای شناخت سازمان عمل کرده است.

رفیق تا سال 62 وظائف انقلابی خود را به طور خستگی ناپذیر ادامه داد، اما به هنگام تصفیه حساب قطعی سازمان با بقایای تفکرات تمام خلقی، دچار تردید شد و نوسانات فکری اش زمینه ای فراهم کرد تا در تهاجم امواج سیاه تفکرات » راست»، استواری خود را از دست دهد. او لغزید، اما به تالاب حمایت از رژیم ارتجاعی ولایت فقیه، سقوط نکرد، زیرا تنها دو ماه پس از قطع رابطه اش با راه کارگر و دستگیری اش به خاطر شناسائی توسط یک عنصر خود فروخته، در زندان رژیم بر نوسان و تردید فکری خود فائق آمد و سکوی آزموده و مستحکم » راه کارگر» را برای استوار ایستادن در برابر جوخۀ اعدام برگزید. وی از زندان پیغام فرستاد که کماکان راه کارگری است و راه کارگری نیز خواهد مُرد.

رفیق محسن پس از دستگیری، بلافاصله زیر شکنجۀ دژخیمان ولایت فقیه قرار گرفت. جای سِرُم بر مچ دست های او نشان می داد که از شدت شکنجه چندین بار به درمانگاه فرستاده شده است تا تداوم شکنجه امکان پذیر گردد. اما این همه در ارادۀ استوار او خللی ایجاد نکرد و زانوان توانایش از ادامه راه باز نایستاد. بر مبنای اطلاعاتی که از زندان به دست آمده است، رفیق یکی از فعال ترین زندانیان در امر پیش برد مبارزۀ جمعی و آموزش در درون زندان بوده است. او تا قبل از شهادت به طرق مختلف، صحت خط مشی سازمان را در زندان تبلیغ می کرد و همین فعالیت در درون زندان، سهم بسیاری در تصمیم جلادان مبنی بر اعدام او داشته است.

سرانجام رفیق در 27 تیرماه سال 63، پس از یک سال مقاومت، جلادان را به زانو درآورد و در برابر جوخۀ اعدام، زندگی را برگزید؛ چرا که » نمی خواست بمیرد، یا پیش از آن که مرده باشد، بار خفتی بر دوش برده باشد».

وصیت نامۀ رفیق :

نام: محسن، نام خانوادگی: افشار بکشلو، نام پدر: ابوالفتح، تاریخ تولد: 1334

مادر خوب و مهربانم،

چند لحظه ای بیشتر از عمر کم بارِ من باقی نمانده است و بیشترین تأسف من در این لحظات از این است که زندگی و مرگ من هر دو جز رنج و زحمت و اندوه، هیچ ثمر دیگری برای شما نداشته است. مادر، مرگ چندان چیز وحشتناکی نیست و برای من اندوه مخور. در پس من، بیش از اندازه گریه و مویه نکن و سلامت خودت را برای خواهران و برادرانم و عمو جان حفظ کن و سعی کن کانون خانواده را چون همیشه گرم و پر مهر نگه داری. به حسن بگو که او رابیش از حد دوست دارم و به برادر دیگرم حسین بگو دلم بیش از حد برایش تنگ شده بود. از قول من به مهری بگو: دوستت دارم. مرا به یاد داشته باش. به خواهرانم سیمین، اتی و دتی و برادرم امیر و به آقای شمس سلام گرم می رسانم. همه تان را دوست دارم و تا آخرین لحظه به یادتان خواهم بود.

از آقا بزرگ و عموجان که در حقم پدری کردند و از همۀ دوستان و اقوام دیگرم که نامشان در اینجا نمی گنجد خداحافظی می کنم. اگر از من چیزی بجا ماند، پول ها را به مزدک و وسایل را به برادرم حسن بدهید.

مادر عزیزم در این روزها هرلحظه به یادت بودم و روزهای خوشی را که با هم بودیم، مرور می کردم. باز هم سفارش می کنم که اجازه ندهی فقدان من به سلامتی ات آسیب برساند.

از همه تان خداحافظی می کنم و عاشقانه می بوسمتان. از من به نیکی یاد کنید و بدی هایم را ببخشید. 27/4/63

محسن افشار بکشلو

اکتبر 25, 2009 at 11:15 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق صادق البرزکوه

پایمردی و پی گیریمتأسفانه جز این چند کلمه، گزارشی در بارۀ این رفیق به دست ما نرسیده است:« اواخر آذر (26 یا 29) شهید گردید. او را از کمیته به اوین منتقل کرده بودند».
گزارش دهنده، سال دستگیری را نیز مشخص نکرده است.
مشخصات کامل و شرح حال رفیق صادق البرز کوه هرچه باشد، صداقت او در مبارزه به خاطر آزادی و سوسیالیسم، پایمردی و پی گیری انقلابی اش در راه رهائی طبقۀ کارگر و تسلیم ناپذیری اش در نبرد با عفریت ولایت فقیه، اصلی ترین مشخصه و ماحصل سرگذشت اوست و همین برای جاودانگی نام او به عنوان الگو و الهام بخش کارگران در پیکار طبقاتی شان کفایت می کند.

اکتبر 25, 2009 at 10:21 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق محمد تقی امانی

نمونۀ استواری، پشتکار، صداقت، شور انقلابی و وفاداری به طبقۀ کارگر و عموم مردم ستم دیده و زحمت کشرفیق محمد تقی امانی در سال 1334 در یک خانوادۀ کارگری در زنجان دیده به جهان گشود. پدرش کارگر سازمان آب و اکثر اعضای خانواده اش نیز کارگر بودند. زندگی در یک خانواده کارگری و در یک محلۀ جنوبی تهران، در او روحیات زحمت کشی و صداقت و شجاعت را پرورش داد. پس از پایان تحصیلات متوسطه، وارد دانشگاه شد و در رشتۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت.

روحیۀ رزم جویانۀ او و درک انقلابی اش از استثمار و جامعه سرمایه داری او را به فعالیت انقلابی کشانده بود، به این دلیل در اواسط سال 55 به جرم فعالیت های انقلابی دانشجوئی دستگیر شد و به 5 سال زندان محکوم گردید. در زندان اوین در کنار بسیاری از انقلابیون، رفیق تقی به تعمیق دانش انقلابی خود پرداخت و سلاح رزمش را صیقل داد. رفیق تقی در انقلاب 1357 از زندان آزاد گشت و فعالانه در انقلاب و قیام توده ای شرکت جست. با اعلام موجودیت » راه کارگر»، رفیق تقی به سازمان ما پیوست.

در سازمان ما رفیق تقی با آن چهره استخوانی، روحیۀ بشاش و بی آلایش، شور و شجاعت قابل تحسینش به نام » رفیق کریم» فعالیت می کرد. همۀ آنها که با او کار کرده اند، رفیق تقی را رفیقی صدیق، پرشور و جدی یافته اند و از او درس ها و تجارب بسیار آموخته اند. وی ابتدا در کمیتۀ شرق تهران به کار پرداخت و سپس به علت دقت، پیگیری و پشتکارش به تدارکات مرکزی سازمان منتقل گشت و در سر و سامان دادن به کار تدارکاتی سازمان نقش بارزی ایفا کرد. در اوائل سال 60، رفیق تقی به تبریز منتقل شد و در کنار رفیق عبدالله افسری و دیگر رفقا تلاش خستگی ناپذیری را برای ادامه کاری کمیته آذربایجان در شرایط حساس نیمۀ اول سال 60 به عمل آورد و نشان داد جنگندۀ، شرایط دشوار و سخت است. در نیمۀ اول سال 60 که جوّ به شدت فاشیستی در آذربایجان و تبریز حاکم بود، رفیق تقی یک لحظه آرام و قرار نداشت و هر روز از این گوشۀ استان به آن گوشه می رفت و به سر و سامان دادن کارها می پرداخت. او جدا از تمام مسئولیت هایش، مسئول رابطه با زندان نیز بود و در این دوره توانست رابطه فعالی را سازمان دهد.

در اواخر مهر ماه 60، در حالی که اسناد تشکیلاتی به همراه داشت، به طور تصادفی در یکی از خیابان های تبریز به همراه 40 نفر دیگر از جوانان دستگیر شد. مقاومت قهرمانانۀ او در زیر شکنجه های وحشیانه باعث شد دشمن نتواند علارغم به دست آوردن اسناد مهم، به مسئولیت های تشکیلاتی اش پی ببرد. او با مقاومت تحسین برانگیزش توانست تمامی اسرار سازمانی را در سینۀ خود نگه دارد. رفیق تقی به حبس ابد محکوم شد. او در زندان نیز مبارزۀ انقلابی اش را تداوم بخشید و در تماس نزدیک با کمیتۀ آذربایجان، فعالیت های انقلابی اش را به پیش می برد. فعالیت او در زندان تبریز و کمک های با ارزش او از درون زندان برای عایق بندی کمیتۀ آذربایجان، در آن شرایط سخت بسیار با ارزش و تعیین کننده بود. اما پس از چند ماه، فعالیت درون زندانش کشف شد و مجدداً زیر شکنجه برده شد. یکی از اتهاماتش این بود که از داخل زندان ترتیبی داده است تا ماشین چاپ و دیگر وسائل تشکیلات، به نام یخچال و وسائل برقی خانگی به تهران انتقال یابد تا به دست رژیم نیفتد. اما شکنجه های بسیار خشن این دوره نیز نتوانست او را به حرف آورد. در آخرین دور شکنجه ها که به مدت 10 روز پی در پی طول کشید، او هیچ کلمه ای را به زبان نیاورد و به این ترتیب روحیۀ بازجویان جلاد را در هم شکست. در دهمین روز به او ملاقات دادند. هنگام ملاقات از او جز استخوان هایش چیزی بجا نمانده بود. او که به سختی روی پاهایش ایستاده بود، به آرامی به احوال پرسی از مادرش پرداخت. در این هنگام بازجوی جنایت کارش فریاد زد: «زبانت باز شده؟ تو که ده روز تمام لال شده بودی!» اما رفیق تقی بی اعتنا به زوزه های این پست فطرت به صحبت با مادرش مشغول بود. قطرات اشک، چشمانش را خیس کرده بود. به مادرش گفت: « مادر! فکر نکنی گریه می کنم. این اشک ها، اشک شوق است. خوش حالم که توانستم پیروز شوم» آری او واقعاً پیروز شده بود، زیرا یک دنیا اسرار سازمان و اسرار خلق را در سینه های مالامال از عشق به توده ها و پر از کینه به دشمنان توده ها، حفظ کرد و حتّا یک ذره از آن را به دشمن نداد. خشم ضد انقلابی بازجویانش از مقاومت قهرمانانه اش و از آخرین دیدار با مادرش به حدی برانگیخته شده بود و آن چنان احساس خفّت و شکست به آنان دست داده بود که او را پس از ملاقات کشان کشان به محوطۀ زندان بردند و پیکر استخوانی، اما چون کوه استوارش را به رگبار بستند. مادرش هنوز از محوطۀ ملاقات دور نشده بود که صدای شلیک گلوله ها را شنید. دشمن جنایت کار، این مزدوران بی شرم، بدین گونه به زندگی رفیق تقی پایان دادند. رفیقی که از میان کارگران برخاست و در راه سرخ رهائی پرولتاریا با رشادت و استواری جنگید و با مقاومت قهرمانانه و با شهادتش پوزۀ دشمن جبون را به خاک مالید. پس از شهادتش، او که محبوب مردم و بخصوص هم محله ای هایش بود، مردم محله و آشنایان و دوستانش مجلس ختم با شکوهی گرفتند و یاد عزیزش را گرامی داشتند و به این ترتیب خاطرۀ کسی را گرامی داشتند که دوست، همراه، همدم و هم نشین وفادار و صمیمی آنها بود. رفیق تقی همان طور که محبوب دوستان و آشنایانش بود، محبوب رفقای هم رزمش نیز بود. او نمونۀ استواری، پشتکار، صداقت، شور انقلابی و وفاداری به طبقۀ کارگر و عموم مردم ستم دیده و زحمت کش بود. هر چند او اکنون در میان ما نیست، اما پرچم رزم او را کارگران دیگری بر دوش گرفته اند، جای خالی اش را پر کرده اند و با الهام از شجاعت و پایمردی او، در راه سرخ رهائی خویش به پیش می روند.

اکتبر 25, 2009 at 9:00 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق حسین امین جعفری

ما از زمان گذشته ایم ، در سراچه دوران نشسته ایمدر فراز و نشیب های زندگی ، بیست و هشت سال عمر کمی است، اما به مصداق ضری المثل فارسی که » شمشیر مصری در غلاف نمی ماند»، رفیق حسین امین جعفری آن چنان شمشیر برنده ای بود که گوئی سرشت ویژه داشت. وی که در میان خانواده ای زحمت کش از دهقانان اصفهان پرورش یافته بود، از کودکی شاهد زندگی دشوار و مشقت بار زحمت کشان و بی کاری پدر بود. از 9 سالگی شاگرد یک کاشی کار شد. اشتیاقش به آموختن به حدّی بود که فقر خانواده نتوانست او را از هدف باز دارد. پس از اخذ دیپلم از اصفهان، راهی تهران شد و در یک کارخانه مشغول کار گردید و سال بعد در مدرسۀ عالی بازرگانی تهران پذیرفته شد. رفیق حسین که در دوران دبیرستان و از کانال ادبیات مترقی با مسائل سیاسی و مبارزاتی آشنا شده بود، به غریزۀ طبقاتی کینۀ شدیدی نسبت به رزیم منفور شاه به عنوان مظهر ستم طبقاتی پیدا کرد. وی که در دوران دبیرستان چند بار مزۀ شکنجه و آزار مزدوران رژیم را چشیده بود، در دانشکده به تکمیل دانش سیاسی خویش پرداخت. در کارهای صنفی – سیاسی دانشکده فعال گردید. با مشارکت در گروه های کوه نوردی، ادبی، هنری و فرهنگی به ترویج ایده های انقلابی می پرداخت. دست اندر کار شعر بود و با هنر و ادب انقلابی آشنائی زیادی داشت و به همین جهت محبوبیت زیادی در میان سایر دانشجویان پیدا کرد.

با اوج گیری خیزش های توده ای و گسترش اعتصابات کارگری در شهریور ماه پنجاه و هفت، رفیق حسین که دورۀ سربازی را می گذراند، از پادگان فرار کرد و از آن به بعد یک انقلابی حرفه ای شد. اعتقاد عمیق و ایمان راسخ به نقش انقلابی و تاریخی پرولتاریا و رسالت نیروهای آگاه و روشن فکران انقلابی در یاوری پرولتاریا، رفیق را به پویائی هرچه بیشتری وامی داشت تا بتواند در میان انبوه سازمان های سیاسی، پویندگان واقعی راه پرولتاریا را باز شناسد و هم از این رو به هنگام اعلام موجودیت » راه کارگر»، به سازمان ما پیوست و تا پای مرگ به آن وفادار ماند.

رفیق حسین در تمام تظاهرات، تحصن ها و حرکات انقلابی پائیز و زمستان 57 فعالانه حضور داشت و در روز فتح پادگان ها، مسلسل بر دوش با آوای پرخروش انقلاب از این پادگان به آن پادگان می رفت و در فردای پیروزی قیام،از سازمان دهندگان راه پیمائی اعتراض آمیز سربازان و افسران مترقی بود و قطع نامۀ پایانی راه پیمائی را در میان کف زدن های پرشور سربازان و هم قطارانش قرائت نمود. در جریان اعتراض به تعطیل روزنامۀ آیندگان، در مسیر راه پیمائی از دانشگاه تا نخست وزیری و بالعکس که پنج ساعت به طول انجامید، نقش مهمی در هدایت و رهبری جمعیت داشت.

تحرک فوق العاده همراه با جسارت انقلابی و اشتیاق به آموختن و باز آموختن، پویائی خاصی در وی ایجاد کرده بود. در کار تشکیلاتی نمونه ی شایسته ای از انضباط کمونیستی و انقلابی به شمار می رفت و در خانواده در رابطه با همسر و تنها فرزند خرد سالش و در محیط کار و در مدرسه به عنوان معلم (هر چند کوتاه بود) نمونه ای از اخلاق کمونیستی را به نمایش می گذاشت. وقتی در بهار 59 سه روز مدرسه را ترک کرد، دانش آموزان دبیرستان تمام کلاس ها را به خاطرش تعطیل کردند و رئیس حزب اللهی مدرسه مجبور شد وی را برگرداند.

رفیق حسین امین جعفری که در تشکیلات ما مجتبی نامیده می شد، در هفدهم مهر ماه 60 به دام پاسداران افتاد و توانست با زیرکی خاصی از چنگ آنان بگریزد. دوبار مخفی گاهش توسط مزدوران رژیم شناسائی شد و هر دو بار توانست از دستگیری قطعی رهایی یابد. متأسفانه در یازدهم تیر ماه 62 در محل کارش شناسایی و دستگیر شد. در اسارت و در آخرین رزم انقلابی اش حماسه آفرید. در این آوردگاه شرف و مردی، با ایستادگی در برابر تمام شکنجه ها، مرگ سرخ را بر تسلیم ترجیح داد. در طی شش ماه بیش از چندین بار تا سرحد مرگ شکنجه شد و هربار با قامتی افراشته تر تعهدش را به آرمان های والای کمونیستی و سازمانش اثبات کرد. سرانجام در 21 آذر 62 با قلبی مالامال از عشق به کارگران و زحمت کشان، به خیل شهدای کمونیست پیوست. در شرایطی که رژیم می کوشید تسلیم طلبی خائنین رفرمیست را تسلیم شدن کمونیست ها و انقلابیون قلمداد کند، پایداری کمونیست هایی چون حسین، تو دهنی محکمی بر سردمداران رژیم فقاهتی بود.

زندگی و شهادت رفیق حسین امین جعفری، تعبیری بود از شعر زیر که وی در سال 1355 سروده بود:

پرندگان ترا به نام سرو

آواز دادند

و با سرایش باران های موسمی

تداعی شبنم هاست

در صبح روشن گلبرگ ها

نجابت و غرور تو

ستایش ابر

و طلوع کویر

فریادت از فرهاد

جام فتح را از حرارت گونه ها

باده کن

و به وقت ضرورت

شراره ریز.

اینک بهار می رسد از راه

از چه خاموشی در حضور

بنشین به کشتی و بر موج سهمگین

بگذر

که می رسد آخر

زمان کین

این کفِّ نفس

که نمایانگر زمان

وین شور و شوق

که افتاده در میان

فریاد پر صلابت خورشید

دارد پیام ما.

آری

به رزم

دیده نامرد

نخجیر می کنیم

پاهای ناکس عفریت را

زنجیر می کنیم

ما از زمان گذشته ایم

در سراچه دوران

نشسته ایم

ایمان خود به خون سیاوش

کشیده ایم

چون آرش دلیر

با بال عشق

بر خاک

پرواز می کنیم.

اکتبر 25, 2009 at 8:18 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق محمد جواد انصاری

رفیق آگاه، رزمنده و وفادار به سوسیالیسم رفیق محمد در یک خانواده کارگری به دنیا آمده و از کودکی طعم فقر و فشار طبقاتی را چشیده بود و با این که خانواده ای کاملاً مذهبی و متعصب داشت، اما لمس واقعیات تلخ زندگی کارگران و زحمت کشان، برای وی دور از دسترس نبود.

رفیق محمد مبارزاتش را از چند سال قبل از انقلاب بهمن آغاز کرد و ابتدا در یک محفل مذهبی فعالیت می کرد. فعالین این محفل بعد از انقلاب عمدتاً به رژیم حاکم و تنی چند به مجاهدین جذب شدند که محمد بعد از جذب شدن به مجاهدین، به دنبال چشمه ای که عطش فراوان آزادی خواهی و برابری طلبی او را سیراب کند، به سرچشمۀ زلال و بی آلایش کمونیسم دست یافت و به » راه کارگر» پیوست.

رفیق محمد انسان والائی بود که سراسر وجودش از عشق به کارگران و استثمار شدگان، ایمان به پیروزی سوسیالیسم، صداقت و شرافت انقلابی انباشته بود، وی چهره ای گیرا و جذاب داشت و خنده هیچ گاه از لبانش دور نمی شد. او حتّا اگر عصبانی هم می شد، می خندید. عطوفت و مهربانی با محمد عجین بود و با رفتار محبت آمیز خود، همه را به طرف خود جذب می کرد. او در زندگی جمعی رعایت حال دیگران را می نمود و به نفع دیگران کنار می آمد.

رفیق محمد در فعالیت سازمانی اش، اکثراً مسئولیت کارهائی را به عهده می گرفت که خطر آن از همه بیشتر بود و سعی می کرد رفقای دیگر را در معرض خطر کمتری قرار دهد. انگشتان پر هنر او بود که صبح های زود در تاریک روشن هوا، روی دیوار کوچه ها، شعارهای سازمان را می نوشت.

یک بار که در یکی از خیابان های شلوغ تهران به پخش اعلامیه به شکل » کفتری» مشغول بود، چند اوباش حزب اللهی قلدر، او را محاصره می کنند. محمد معطلی را جایز ندانسته و با جسارت هرچه تمام تر با پنجۀ دست به صورت یکی از آنان حمله می کند و به عبارت خودش » کف گرگی» می زند و وقتی موفق به انداختن حزب اللهی به زمین می شود، با سرعت هرچه تمام تر از مهلکه فرار می کند و در این فرار یک دستش می شکند، که از آن پس تا مدتی محمد را با دست گچ گرفته، بر سر قرار ها و چسباندن تراکت ها، نوشتن شعارها می شد دید.

محمد، محبوب اهل محل بود. چرا که رفیق همدم لحظات غم و شادی آنها بود و تمامی کارهای اهل کوچه را از قبیل نقاشی، بنائی، نجاری، و … داوطلبانه انجام می داد. او نجار بود و در کار خود یک استاد ماهر؛ و در این رابطه برای تدارکات تشکیلات نیز سفارشاتی می گرفت و با نهایت دقت انجام می داد.

بعد از 30 خرداد 60 یک بار به خانۀ پدری او ریختند و فقط توانستند عکسی از وی به دست آورند. بعد از آن محمد در یک اتاق اجاره ای و به طور مخفی زندگی می کرد. یک بار نیز در سال 61، به موتور او در خیابان مشکوک می شوند و ایست می دهند. در حالی که مدارک مربوط به موتور را همراه نداشت و اضافه بر آن اسناد تشکیلاتی نیز با او بود، به هر ترتیبی بود پاسداران را قانع می کند که به کمیته نروند و فقط موتور را می گذارد تا بعد با مدارک آن به دنبالش برود که دیگر مراجعه نمی کند و بدین سان مدارک تشکیلاتی را از افتادن به دست دشمن نجات می دهد.

محمد با روحیۀ مردمی و ارتباط گیری فعالی که داشت، نمی توانست کاملاً مخفی زندگی کند و ارتباطاتش با مردم، دوستانش و فامیل و غیره پیوسته برقرار بود و معلوم نیست با کدام سرنخ و در کدامین تور، شبی پاسداران به خانه اش می ریزند. محمد سعی می کند از پشت بام فرار کند، اما وقتی آنجا را نیز توسط پاسداران اشغال شده می بیند، خیلی خون سرد به اتاقش برمی گردد و پاسداران بعد از گشتن کتاب هایش، وی را با خود می برند. فردای آن روز جسد محمد را در یک بیمارستان به صاحب خانه اش نشان می دهند و گویا آثار کبودی بر گردن او دیده شده بود. اما پاسداران ادعا می کنند که وی سیانور خورده است.

رفیق محمد جواد انصاری، در تاریخ 21 یا 22 آبان 1362 شهید می گردد و در گورستان کمونیست ها به خاک سپرده می شود. یاد این رفیق آگاه، رزمنده و وفادار به سوسیالیسم، همواره در لوح قهرمانان راه رهائی طبقه کارگر، جاویدان خواهد ماند.

اکتبر 25, 2009 at 7:23 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق عزُت آقاپور

یادش گرامی و راهش پر رهرو بادرفیق شهید که جز نام و نام خانوادگی اش
چیزی در اختیار ما نیست

اکتبر 25, 2009 at 6:34 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق حسین الهی

یادش گرامی و راهش پر رهرو بادرفیق شهید که جز نام و نام خانوادگی اش
چیزی در اختیار ما نیست

اکتبر 25, 2009 at 5:00 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق علی اصغر ابراهیم زاده

یادش گرامی و راهش پر رهرو بادرفیق شهید که جز نام و نام خانوادگی اش
چیزی در اختیار ما نیست

اکتبر 25, 2009 at 4:00 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق هادی اکبری ذکوة

یادش گرامی و راهش پر رهرو بادرفیق شهید که جز نام و نام خانوادگی اش
چیزی در اختیار ما نیست.

اکتبر 25, 2009 at 3:00 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق وحید اعتضادی دیلمی

رفیقی که ابراهیم وار از آتش گذشت و بر گلباران شقایق های سرخ قلبش نشست.رفیق وحید اعتضادی دیلمی – که در سازمان ما با نام امیر شناخته می شد- در سال 1339 در یک خانواده متوسط به دنیا آمد. دورۀ دبیرستان را در تهران به پایان رسانید و سپس وارد دانشگاه پلی تکنیک تهران شد. او که از نوجوانی با فرهنگ و تربیت سیاسی آشنا شده بود و استعدادهای بسیار برای رشد و شکوفائی توان مبارزاتی خود داشت، با اوج گیری مبارزات مردم علیه دیکتاتوری و نابرابری، فعالانه در این مبارزات شرکت کرد و با تمام توان خود در قیام شکوهمند 22 بهمن همراه توده ها بود.

او از آغاز تأسیس » راه کارگر» و تحت تأثیر رابطه اش با رفیق جبرئیل هاشمی آذر به سازمان ما پیوست. در تمام دوران فعالیت سازمانی اش همواره در ردیف رفقای فعال، پرشور و مبارز قرار داشت. او جسور، صادق، صمیمی و بسیار فروتن بود. بعد از ضد انقلاب فرهنگی رژیم و بسته شدن دانشگاه ها، رفیق وحید {به افشای} ماهیت ارتجاعی و ضد خلقی رژیم اسلامی و تبلیغ آرمان سوسیالیسم برای توده ها، ادامه داد.

در دوران بعد از 30 خرداد 60 که رژیم فقهای بربر، سرکوب سازمان یافتۀ آخرین سنگرهای دمکراسی را آغاز کرد، رفیق وحید بدون هیچ گونه تزلزلی به مبارزۀ انقلابی خود ادامه داد. این انسان پرشور و کمونیست فداکار، در راه آرمان های طبقۀ کارگر، از نثار جان خود نیز باک نداشت. او در تاریخ 2 مرداد 60، هنگامی که برای اجرای یک قرار رفته بود،توسط یک مزدور حزب اللهی شناسائی و دستگیر شد. او که در برابر رفقای خود متواضع و افتاده بود، با غرور و گردن فرازی پهلوانانه ای در برابر دشمن زبون ایستاد، تا شکست ناپذیری سوسیالیسم را در برابر چشمان خون گرفتۀ پاسداران نظم بردگی، به نمایش بگذارد. رفیق وحید پس از چهار ماه تحمل شکنجه های وحشیانۀ دژخیمان رژیم اسلامی و با حفظ تمام اطلاعات و اسرار سازمانی اش، در سحرگاه چهارم آذرماه 1360 با قامتی افراشته در برابر جوخۀ آتش ایستاد، ابراهیم وار از آتش گذشت و بر گلباران شقایق های سرخ قلبش نشست.

اکتبر 25, 2009 at 2:03 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق عبدالله افسری

مردم جوشی فطریرفیق عبدالله افسری، فرزند یک خانوادۀ زحمت کش و تهی دست، به سال 1332 در دهستان ممقان – از توابع تبریز – متولد شد. از وقتی پا به دنیا گذاشت، چهره اش رنگ تیره فقر و محرومیت را از نسل ستم کشان به ارث برده بود، و مغز استخوانش مستعد آن بود که خون کینه بر ستمگران بسازد. در مدرسه، صمد بهرنگی معلم او شد. آموزش های مستقیم صمد، صیقلی بود که بر جوهر انقلابی عبدالله خورد و نخستین پرده از حجاب هفت لای ریشه ستم اجتماعی را از برابر چشمان وی کنار زد. عبدالله جزو محروم ترین های جامعه بود، اما واکنش همۀ محرومان در برابر ستم اجتماعی یک سان نیست. کسانی که محرومیت و ستم کشی را قسمت خدائی خویش نمی پندارند و با آن نمی سازند، بر دو گروهند: گروهی که در راه رفاه و نجات فردی خویش تلاش می کنند، به نوکری بزرگان در می آیند و خود را می فروشند تا به نان و نوا برسند و یا در شرافت مندانه ترین حالت، می کوشند با » دود چراغ خوردن» و عرق جبین به جائی برسند. اینان راه فرار از محرومیت و ستم را در فرار از محرومین و ستم دیدگان می جویند. گروه دیگر، چارۀ محرومیت و ستم را در مبارزه علیه بهره کشان و ستمگران می جویند. آنان غرق شدگان را به حال خود رها نمی کنند تا خویشتن را به ساحل برسانند. با آنان می مانند، ریشۀ سیه روزی و بیداد را به آنان نشان می دهند، به همبستگی و مبارزۀ جمعی علیه بدبختی جمعی تشویقشان می کنند و در این راه دشوار و به خاطر رهائی هم نوعان خود، به مشقّات و محرومیت های بس بزرگ تری تن می دهند. اگر گروه اول را عقدۀ محرومیت و رشک بر دارایان به حرکت در می آورد، گروه دوم را آکاهی بر ریشۀ محرومیت و کینه بر ستمگران از جا می کند. اینان انقلابیون اند و عبدالله از این گروه بود. آموزش های صمد در مدرسه و تشویق به مطالعۀ وسیع تر، اخگر آگاهی اولیه را بر جان عبدالله برافروخت و به واکنش ناگزیر وی در برابر محرومیت و ستم، جوهری انقلابی بخشید. اما از کینه بر ستمگران تا شناخت عمقی ریشه های ستم و راه خشکاندن آن، فاصله بسیار است. برای طی این فاصله، عبدالله می بایست بازو به بازوی مردان عمل، از کوره های تفکیک بگذرد و سیم و سنگ را از هم جدا کند. وی که در همان سنین نوجوانی با مارکسیسم، به عنوان راه واقعی رهایی از استثمار و ستم آشنائی کلی و مقدماتی به دست آورده بود، پس از شهادت صمد بهرنگی، با دوستان وی رفقای فدایی: بهروز دهقانی، مناف فلکی و کاظم سعادتی، در مبارزه علیه رژیم استبدادی شاه، همراه شد. نخستین بار در سال 1349، هنگامی که در کلاس دهم هنرستان صنعتی تبریز درس می خواند، توسط ساواک بازداشت گردید و پس از چند ماه که از نخستین تمرین مقاومت، سربلند بیرون آمد، آزاد شد، بلافاصله با عزم و شور و جسارت بیشتر دنبال پیکارش را گرفت و بار دیگر در سال 1350 در ارتباط مستقیم با جنبش چریکی مسلحانه دستگیر شد. هیچ شکنجه ای نتوانست قفل دندان های به هم فشرده از کینۀ انقلابی او را بر اسرار سازمانی و برای افشاء نام هم رزمانش بگشاید. و » ممقان» ( که هم بندانش او را چنین می نامیدند) از نامداران مقاومت در شکنجه گاه های آریا مهری شد. در تمام طول هفت سالی که در اسارت بود، تنها یک بار به ملاقات خوانده شد و از این که مادر پیرش برای آمدن از روستای دور دست و به خاطر دیدن او تنها دارائی خود را که یک بز بود، فروخته بود، قلبش به شدت به درد آمد و تلخی این دیدار شیرین را هرگز فراموش نکرد.

در زندان بود که عبدالله فرصت آشنائی عمیق تر با مارکسیسم را یافت و با درک این حقیقت که » انقلاب کار توده هاست» به انتقاد از مشی انقلابیون جدا از مردم پرداخت؛ به لنینیسم روی آورد و بدین ترتیب جزو نخستین دسته از کمونیست هایی شد که پس از انقلاب، سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر) را بنیاد نهادند. رفیق عبدالله که جزو آخرین دسته زندانیان سیاسی در جریان انقلاب 57 از زندان آزاد شد، از مؤسسین سازمان ما بود. وی نه تنها در زادگاه خود،بلکه در هرکجا که بدان قدم می گذاشت، به خاطر مردم جوشی فطری، سجایای انقلابی و انسانی و تواضع صمیمانه اش مورد محبت و اعتماد مردم قرار می گرفت و از این رو به عنوان یک راه کارگری، سهم به سزایی در گسترش نفوذ و اعتبار سازمان ما در میان زحمت کشان ایفا کرد. او که پس از آزادی از زندان، با استقبال عظیم توده ای وارد زادگاهش شده بود، با ایجاد » کتابخانۀ سرخ» تهیه و توزیع یک نشریۀ انقلابی برای دانش آموزان و جوانان، و با استفاده از قدرتی که در توضیح پیچیده ترین مسائل به زبان ساده داشت، به تبلیغ و ترویج کمونسم پرداخت، نسل تازه ای از انقلابیون را در زادگاه خویش تربیت کرد و کار صمد را در سطحی عالی تر دنبال گرفت.

رفیق عبدالله ( با نام مستعار قلی) در سال 58 مسئولیت سازماندهی تشکیلات آذربایجان را به عهده گرفت و به همراه رفیق چنگیز احمدی، با تلاش و پشتکار فراوان، تشکیلات وسیعی به وجود آورد.در شهریور سال 59 به همراه چند تن از رفقایش در تبریز دستگیر گردید و مدت یک ماه و نیم با نام مستعار و به عنوان یک کارگر ساختمان در زندان تیریز ماند، به علت برخورد آگاهانه و هوشیارانه اش آزاد شد. در دوره ای که رفیق عبدالله در زندان به سر می برد، تشکیلات آذربایجان زیر تهاجم گستردۀ توده ای ها و اکثریتی های طرفدار ولایت فقیه قرار گرفته بود. او پس از آزادی در نبرد بی امان با سازش کاران و تصفیه عناصر » راست» و منحط نقش برجسته ای ایفا کرد. او به خوبی می دانست که با نیروهایی که » سیب» اپورتونیسم خیانت پیشه را گاز زده بودند، نمی توان تشکیلات انقلابی را پایه ریزی کرد و بنا نهاد، بنابراین با تصفیۀ این نیروها، پاکیزگی و رزمندگی را به صفوف تشکیلات منطقه بازگرداند. از اوائل سال 60 مسئولیت سازمانی رفیق عبدالله به تهران انتقال یافت و با توجه به پیوند نزدیکش با زحمت کشان، در یکی از روستاهای اطراف تهران سکونت گزید. با آن که از تحاظ جسمی ضعیف بود، از ایمان به هدف و راه بر حقش نیرو می گرفت و شبانه روز بدون ابراز خستگی کار می کرد. هنگامی که مریض شد و موهای سرش به سرعت ریخت، پزشکی که معاینه اش کرده بود، سبب بیماری را نرسیدن مواد غذایی لازم به بدن وی تشخیص داد. و این در حالی بود که رفیق عبدالله بخشی از مالیه سازمان را در حوزۀ مسئولیتش در اختیار داشت. رفیق عبدالله، همچنان که از بدو فعالیت خود با پذیرش متواضعانه و مسئولانۀ هر کار و وظیفه حتّا ظاهراً پیش پا افتاده، نقش بزرگی در پا گرفتن و گسترش سازمان ما ایفا کرده بود، به طریق اولی به عنوان یکی از اعضای کمیته مرکزی نیز در طرد و تصفیۀ عناصر راست و نا استوار، در دفاع از خلوص ایدئولوژیک و رزمندگی سازمان و استقرار و استحکام ان در میان کارگران و زحمت کشان بار سنگینی به دوش کشید. با دستگیری رفیق عبدالله در اردیبهشت 62 توسط آدم کُشان حکومت اسلامی، پرده برای نمایش آخرین صحنۀ زندگی و رزم یک کمونیست بزرگ، در کشتارگاه اوین بالا گرفت. یک سال و نیم شکنجه، زبان رفیق عبدالله را باز نکرد و جز صدای شلاق، صدائی به گوش نرسید، تا در پائیز سال 63، او را با پای فلج شده از شکنجه، به چوبۀ اعدام بستند و تیرباران کردند. تنها بدین سان می شد عبدالله را از پیمودن راه رهایی کارگران و زحمت کشان از استثمار و ستم بازداشت، راهی که یاران سوگند خوردۀ عبدالله می پیمایند: راه شکست ناپذیر کمونیسم.

اکتبر 25, 2009 at 1:09 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق سیروس باوند

یادش گرامی و راهش پر رهرو بادرفیق شهید که جز نام و نام خانوادگی اش
چیزی در اختیار ما نیست

اکتبر 24, 2009 at 4:13 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق مصطفی بیگلری

شاد، محکم و معتقد رفیق مصطفی بیگلری در سال 1336، در یک خانوادۀ روشن فکر تهرانی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در تهران به پایان رسانید، او که از اواخر دورۀ دبستان از طریق مطالعه – که به آن علاقه بسیاری داشت – به ماهیت رژیم شاه پی برده بود، با اولین جوانه های جنبش دانش آموزی به مبارزه علیه دیکتاتوری پیوست. مصطفی در سال 55 برای تحصیل در رشتۀ برق و الکترونیک وارد دانشگاه صنعتی شد، اما از ورود وی به دانشگاه یک سال نگذشته بود که طوفان انقلاب شروع شد. یک سال آشنائی وی با سنت های انقلابی جنبش ترقی خواه دانشجوئی، مصطفی را در جستجوی سمت روشنی برای جنبش خیابانی توده ها مصمم تر ساخت. از آن پس با انتخاب آگاهانۀ مارکسیسم – لنینیسم به عنوان خط راه نمای خود در مبارزه برای راه رهائی تودۀ کارگران و ستم دیدگان، با تمام هستی تن به سیلاب خروشان انقلاب سپرد. با اعتقاد به لزوم سازمان دهی رادیکالیزم انقلاب و در مقابله با سازش کاری های مذهبی جنبش توده ای، که می خواست مردم طالب اسلحه را از دست زدن به قیام مسلحانه باز داشته و از طریق سازش با ژنرال های آمریکائی و ایرانی، ارتش را دست نخورده برای هدف های آتی خود نگه دارد، جزو اولین کسانی بود که شب 22 بهمن، در میدان فوزیه تهران با کوکتل مولوتف به شکار تانک های رژیم پرداخت.
رفیق مصطفی که با مطالعۀ تجارب جنبش های توده ای معاصر آموخته بود که بدون وجود یک سازمان پیش آهنگ که قادر به رهبری انقلابی جنبش کارگران و دهقانان باشد، تضمینی برای پیروزی انقلاب وجود ندارد، بعد از قیام بهمن و علنی شدن گروه های چپ، از آن جائی که به سازمان دهی کارگران معتقد بود، و مشی چریکی جدا از توده ها را نادرست می دانست، ابتدا به همکاری با » دانشجویان مبارز» ( سازمان دانشجوئی وابسته به سازمان پیکار) پرداخت. و با انتشار اولین شماره های نشریۀ » راه کارگر» در سال 58 به انحراف اکونومیستی سازمان پیکار و ارتجاعی بودن موضع جهانی آن پی برده و به » سازمان کارگران انقلابی ایران» (راه کارگر) پیوست.

رفیق مصطفی با نام سازمانی » امیر» مسئولیت سازمان دهی بخش دانش آموزی غرب تهران را بر عهده گرفت و در مدت کوتاهی با تکیه بر آگاهی عمیق و خلاق از موقعیت جنبش و جایگاه جنبش دانش آموزی، موفق شد هسته های متعددی از دانش آموزان هوادار را سازمان دهی نماید. و با گزارشات تحلیلی خویش یکی از کسانی بود که زمینۀ طرح شعار » در سنگر مدارس، هم درس، هم سیاست» را در رابطه با جنبش دمکراتیک دانش آموزی در سازمان فراهم آورد و از آنجا که شعار فوق انطباق درستی با موقعیت مبارزۀ دانش آموزان برای دفاع از آزادی در آن شرایط داشت، به سرعت توده گیر شده و سهم مهمی در سازمان دهی مقاومت دانش آموزان در مقابل آغاز یورش رژیم فقها ایفا کرد. رفیق مصطفی در مدت کمی نشان داد که علارغم جوانی (23 سال) تجارب گران بهائی از روزهای انقلاب و درس های پر ارزشی از علم مبارزه ( مارکسیسم – لنینیسم) کسب کرده است و شایستۀ عضویت در صفوف همرزمان خود در » سازمان کارگران انقلابی ایران» است. وی در سال 59 با عضویت در سازمان، وارد کمیتۀ غرب تهران سازمان شد. رفیق به عنوان کمونیست جوانی که » با دقت ریاضی» برای همۀ مسائل مطرح در کمیته، طرحی داشت، جایگاه ویژه ای در میان رفقای خود کسب کرده بود و تصویر روشن و مطمئنی از یک کادر جوان که آیندۀ فرازمندی در جنبش کمونیستی میهنمان کسب خواهد کرد، از خود بر جای گذاشت. آگاهی عمیق و تلاش برای یادگیری هر چیز تازه، اعتماد به نفس فوق العاده ای در تلاش برای پیدا کردن راه حل مشکلات به وی می داد. از این رو مصطفی رفیقی شاد، محکم و معتقد بود. با اوج گیری سرکوب های خشن و وحشیانۀ جمهوری اسلامی در سال 60 نشان داد که از جوهر محکم تری برخوردار است. او همان گونه که در انجام وظایف مبارزاتی خود در مقابل مشکلات محکم و معتقد بود، زیر شکنجه های قرون وسطائی رژیم اسلامی نیز استوار و معتقد باقی ماند و با خواندن سرود انترناسیونال به هنگام تیرباران، جلادان خویش را به استهزاء گرفت. همان سان که در وصیت نامۀ کوتاه خویش نوشت: « از مرگ نمی ترسم اما آرزویم این است که مرگ من تأثیر مثبتی در زندگی دیگران داشته باشد». تأثیر مرگ سرخ او و تسلیم ناپذیری چون او الهام بخش هزاران » راه کارگری» شد، تا راه دشوار، اما مطمئن رهائی کارگران و زحمت کشان را با اراده ای خلل ناپذیر و با خلوص بی نظیر بپیمایند.
***************************
زندگی نامۀ شقایق از : شفیعی کدکنی
ای زندگان خوب پس از مرگ،
خونینه جامه های پریشان برگ برگ،
در بارش تگرگ،
آنان که جانتان را،
از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند!
تاریخ سرفراز شمایان به هر بهار،
در گردش طبیعت تکرار می شود،
زیرا که سرگذشت شما را،
به کوه و دشت،
« بر برگ گل، به خون شقایق، نوشته اند».

اکسفورد، ژانویه 1975

اکتبر 24, 2009 at 3:20 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق عباس بیگلری

سربلند زیست، سربلند به استقبال مرگ سرخ رفت. صمیمیت، توانائی در سازمانگری، خلاقیت و پشتکار و برخورد کمونیستی با هر گونه انحراف، اینها خصائلی بودند که رفیق عباس بیگلری را در محیط موفق و در میان رفقایش محبوب ساخته بود.
رفیق عباس در سال 1334 در خیابان مولوی از محلات پائین شهر قزوین متولد شد. به دلیل فوت پدرش در 2 سالگی، او از همان ابتدا با فقر و محرومیت آشنا بود و چیزی نگذشت که در عین کودکی مجبور شد برای امرار معاش خانواده اش به کارهایی از قبیل عملگی، شاگردی بنا، نقاشی ساختمان و غیره بپردازد. او با ذهن خلاق و علاقۀ شدیدی که به درس خواندن داشت، توانست پی گیرانه در کنار کار، تحصیلات خویش را نیز ادامه دهد و سال 53 در رشتۀ طبیعی دیپلم بگیرد. سپس به سربازی رفته و بلافاصله پس از اتمام آن در سال 55، در رشتۀ معماری داخلی مدرسه عالی ساختمان پذیرفته شد.
طی 2 سال تا زمان انقلاب 57 ، رفیق در تمامی حرکات مبارزاتی دانشجویان این مدرسه شرکت فعال داشت و با گسترش جنبش انقلابی توده ها در سازمانگری این حرکات هرچه فعال تر شد. در این دوره به دلیل داشتن انگیزه قوی مبارزاتی با مارکسیسم – لنینیسم، این علم رهائی طبقۀ کارگر آشنا شده، به آن اعتقاد پیدا کرد. در سال 58 از طریق رفقای فعال در دانشگاه صنعتی، مواضع » راه کارگر» را شناخت و در اولین هسته های تشکیلاتی آن آغاز به کار نمود. همچنین در دفاع از جنبش مقاومت خلق کُرد، برای دایر کردن نمایشگاه عکس از جنایات رژیم در کردستان و همین طور در سازمان دهی ارامنه با تحرک بسیار شزکت کرد. رفیق عباس قاطعانه با هر انحرافی برخورد داشت و از مواضع سازمانش نیز به شکلی کاملاً اصولی دفاع می کرد. ضمناً رفتار گرم و دوستانۀ او در محیط باعث شده بود که دوستان زیادی داشته باشد. رفیق عباس بیگلری در 23 مهر ماه سال 60 به دست دژخیمان رژیم دستگیر و پس از تحمل قهرمانانۀ شکنجه های قرون وسطائی پاسداران سرمایه، همان گونه که سربلند زیست، سربلند هم به استقبال مرگی سرخ رفت. راهش پر رهرو و یادش جاویدان .

اکتبر 24, 2009 at 2:12 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق احمد بیگدلو

نامش را همچون سرودی شاعرانه ترنم بخش پیکارهای بزرگ آینده خواهیم ساخت.رفیق احمد بیگدلو در یک خانوادۀ زحمت کش به دنیا آمد. زندگی در محیط زحمت کشان، در سیما و شخصیت او نقش بسته بود، به طوری که از همان نگاه اول زندگی توأم با رنج و مرارت در رخسار او قابل باز شناسی بود. محرک های مبارزه جوئی آیندۀ او نیز در همین محیط سرشته شد. رفیق بیگدلو در ضمن تحصیل علاقه زیادی به ادبیات و هنر و به ویژه ادبیات معاصر ایران پیدا کرد و با عطش سیری ناپذیری به مطالعه در این قلمرو پرداخت. علاقه به مطالعه و ژرفاندن آگاهی او را به محافل مطالعاتی اواخر دهه 40 وارد ساخت و در همین رابطه با رفیق عبدالحمید روشن فکر، که از بانیان اصلی یکی از محافل مبارز بود آشنا شد. در میان محفلی که رفیق بیگدلو از اعضای آن بود، گرایش به مبارزۀ مسلحانه شکل گرفت و به تدریج فعالین آن به تدارک عملی مبارزۀ مسلحانه پرداختند. در سال 50 این محفل از سوی ساواک رژیم ستم شاهی شناسائی شد و فعالین آن دستگیر و سپس به دادگاه های نمایشی شاه سپرده شدند. رفیق بیگدلو نیز همانند یار و هم سنگر مبارزش عبدالحمید روشن فکر در مواضع انقلابی خود استقامت ورزید و به 8 سال زندان محکوم شد.
دوران زندان، کوران آزمایش جدیدی برای رفیق احمد بیگدلو بود. او در کلیه حرکات زندان شرکت می جست و با علاقه و شور فراوان تحولات ایدئولوژیک درون مبارزۀ مسلحانه را در راستای دست یابی به یک مشی کمونیستی دنبال می نمود. رفیق بیگدلو همانند رفیق روشن فکر به انتقاد انقلابی از مشی مسلحانه در راستای خط کمونیستی پرداخت و بدین ترتیب در صف رفقائی قرار گرفت که پس از رهائی از زندان، سازمان ما را به وجود آوردند. در سخت ترین و سیاه ترین دوران سرکوب شاه و در شرایطی که زندان های سیاسی زیر مهمیز جلادان شاه قرار داشت، او با سرودن اشعار انقلابی به ستایش از حماسۀ مقاومت می پرداخت و از همین رو در میان رفقایش » شاعر» نامیده می شد. » شاعر» انسانی بی تکلف و صمیمی بود با قدرت ایجاد رابطه با دیگران و آمیختن با همگان.
پس از گشوده شدن درهای زندان، رفیق احمد بیگدلو به مبارزۀ بزرگ مردمی علیه رژیم در حال اضمحلال شاه پیوست و فعالانه در قیام بهمن شرکت جست. پس از به قدرت رسیدن رژیم ارتجاعی فقها، رفیق احمد بیگدلو در صفوف سازمان زیر شعار: » انقلاب مُرد، زنده باد انقلاب» نیروی سرشار خود را وقف انقلابی دیگر، انقلابی برای به تارک قدرت نشاندن طبقۀ کارگر بر قدرت سیاسی ساخت. تمام سال های پس از قیام، رفیق بیگدلو در عرصه های گوناگون مبارزه، در لحظه های فراز و فرود، با نبض مبارزه و با نبض تحولات سازمان ما می طپید و هر آنچه را داشت بی دریغ در خدمت مبارزۀ سرخ خود می نهاد. رفیق بیگدلو در جریان سمت گیری کارگری سازمان ما، با توانائی بی نظیری خود را با برنامۀ نوین سازمان منطبق ساخت، زیرا او از میان کارگران و زحمت کشان برخاسته بود و خانه و کاشانۀ واقعی اش در میان آنها بود.
زندان رژیم فقها، آخرین رزمگاه رفیق بیگدلو بود. رزمندگی دوران نوجوانی، 7 سال زندان رژیم شاه و سالیان مبارزه پس از قیام، توشۀ پر باری برای رزم نهائی او آماده ساخته بود. شکوفه های سرخ به پیراهن سپید و بی تکلف » شاعر» ودیعۀ بهار آینده، بهار کارگران و زحمت کشان خواهد بود. او سرفرازانه به زمین افتاد تا زندگی را نثار راه سرخ و پیروز کارگران سازد. نامش را همچون سرودی شاعرانه ترنم بخش پیکارهای بزرگ آینده خواهیم ساخت.

اکتبر 24, 2009 at 1:07 ب.ظ. 2 دیدگاه

رفیق محمد صادق بیتا

نهال " راه کارگر" را در کردستان، نخستین بار رفیق صادق با خون خود آب یاری کردنام رفیق صادق به عنوان یک کمونیست انقلابی، پویندۀ پرشور راه سوسیالیسم و آزادی، پیش مرگه و مدافع پیگیر حق تعیین سرنوشت برای خلق کُرد، نامی آشناست. رفیق صادق در 1334 در یک خانواده کُرد از زحمت کشان شهر کرمانشاه به دنیا آمد و در کودکی همانند بسیاری از هم سالان خود، طعم سختی و درد و رنجی را که در جامعۀ طبقاتی بر طبقات تحت ستم اعمال می شود، با رگ و پوستش لمس نمود. وی که از همان دوران تحصیل مجبور بود به کارهای سخت بپردازد، به پیوند نزدیک و هم دردی با زحمت کشان رسید. با اوج گیری جنبش توده ها در سال 56 و 57 رفیق صادق که در دانش سرای تربیت معلم سنندج تحصیل می کرد، فرصت یافت استعداد انقلابی و شایستگی سیاسی خود را به نمایش بگذارد. رفیق که از سال ها پیش شخصیت سیاسی اش قوام یافته بود، در دوران قیام، هم در زادگاهش ( شهر کرمانشاه) و هم در شهرستان سنندج فعال بود. در پیکار انقلابی تجربه می آموخت و در میدان کارزار پخته تر و آبدیده تر می شد.
در شهر کرمانشاه که به طور سنتی، نقش روحانیت در آن کم رنگ بوده و بیشتر روحانیون از وابستگان حکومتی و جیره خواران ساواک بودند، یک هستۀ کمونیستی به وجود آمده بود که در سازمان دهی مبارزات مردم منطقه علیه رژیم شاه تا آذر 57 نقش زیادی داشت و رفیق صادق از شمار فعالین این هسته بود. در آبان ماه 57 وقتی رژیم شاه با اغفال معدودی از روستائیان ناآگاه و با شرکت سران عشایر به برگزاری نمایش چهارم آبان پرداخت، رفیق صادق از جمله جوانان پرشوری بود که علارغم تمام خطرات، در تهاجم اعتراضی به مراسم مذکور بی باکانه شرکت داشت، تهاجمی که بساط این نمایش درباری را به کلی به هم ریخت.
پس از انقلاب که مبارزۀ خلق کُرد در ابعاد ملی و طبقاتی گسترش می یافت، رفیق صادق با تمام وجود به مبارزۀ قهرمانانه در کنار زحمت کشان کردستان ادامه داد. در تابستان 58 به عضویت کمیتۀ تدارکاتی راه پیمائی تاریخی سنندج – مریوان برگزیده شد. این راه پیمائی از شهر سنندج آغاز شد و راه پیمایان با طی مسافتی بیش از یک صد و پنجاه کیلومتر به حمایت از تحصن مردم شهر مریوان پرداختند.
با اعلام موجودیت » راه کارگر»، رفیق صادق به سازمان ما پیوست و با شور انقلابی و اشتیاق افزون تر، مبارزۀ انقلابی خود را در صفوف فعالین » راه کارگر» در کردستان قهرمان پی گرفت. هرجا که توده ها حضور داشتند و هرجا که نبض مبارزۀ توده ای می زد، رفیق صادق یار وفادار کارگران و زحمت کشان حضور داشت. در بهار 59 که دومین یورش فاشیستی رژیم با حملۀ ارتش و مزدوران سپاه به شهر سنندج آغاز شد، رفیق صادق تفنگ بر دوش در کنار مردم قهرمان شهر سنندج و در کنار پیش مرگه های » راه کارگر» و دیگر نیروهای انقلابی به سازمان دهی مقاومت مردم پرداخت. در این نبرد نابرابر، مردم سنندج و نیروهای انقلابی مدافع شهر، حماسه ای از قهرمانی و مقاومت آفریدند. در آخرین روزهای مقاومت رفیق صادق در سنگر دفاع از شرف انقلابی و آزادگی، هدف گلولۀ دشمن قرار گرفت و قلب سرخش که به عشق کارگران و زحمت کشان می تپید، از حرکت باز ماند و به عنوان نخستین پیش مرگه ی » راه کارگر» در کردستان، در دفاع از حق تعیین سرنوشت خلق کُرد، در راه آزادی مردم ایران و در راه سوسیالیسم جان باخت.
در مجلس بزرگداشت این رفیق انقلابی که در زادگاهش برگزار گردید، کثرت جمعیت شرکت کننده به حدی بود که پاسداران ارتجاع و گروه های مزدور حزب اللهی جرأت نکردند متعرض شوند؛ حال آن که در سال های 58 و 59 شهر کرمانشاه جولانگاه باندهای جنایت کار حزب اللهی بود. شرکت کنندگان در مراسم که اغلب از کارگران و زحمت کشان شهر بودند، انزجار شدید خود را علیه جنایت کارانی که دستشان به خون فرزندان شایستۀ خلق آلوده است نشان دادند.
نهال » راه کارگر» را در کردستان، نخستین بار رفیق صادق با خون خود آب یاری کرد تا » راه کارگر «، به عنوان مدافع صادق حق تعیین سرنوشت خلق ها، و به عنوان مدافع صادق آزادی و سوسیالیسم در قلب کارگران و زحمت کشان کردستان ریشه بدواند، و چنین شد. صادق راه کارگری، در صادق بودن راه کارگری ها زنده است و همواره زنده خواهد ماند.
گل سرخ رهایی ،
از سفرۀ خالی ،
و نان خشک کاک صادق کُرد،
سرود سرخ رهایی به گوش می آید.
وقتی بمب های آمریکائی
سنندج را ویران می کنند،
«یار محمد» فقط شش ساله است،
دست های کوچکش،
تازه کلمۀ آزادی را می توانست بنویسد.
اما حالا،
زیر خروارها خاک و برادۀ آهن،
از دست های کوچکش،
گل سرخ روئیده است؛
گل سرخ رهائی.

اکتبر 24, 2009 at 12:57 ب.ظ. بیان دیدگاه

رفیق جمال بهمن پور

سروها ایستاده می میرند و ققنوس در خاکستر خود، تخم های تازه ای می پروراند. رفیق جمال بهمن پور (کاک خیّر) در خانواده ای متوسط در شهر سنندج به دنیا آمد. در خرداد سال 1359، زمانی که هنوز بسیار جوان بود، به تشکیلات کمونیستی » راه کارگر: پیوست و نظیر تمامی جوانان انقلابی کمونیست، نخستین گام های خود را در مکتب مبارزه از طریق شرکت فعالانه در تبلیغات و سازمان دهی مبارزات توده ای در مدرسه و در کوچه و خیابان از سر گذراند. صداقت انقلابی، استعداد سرشار و استواریش به وی این امکان را داد تا در مدتی کوتاه پذیرای وظایفی خطیرتر گردد. رفیق جمال رابط میان تشکیلات شهر با پیش مرگان و تشکیلات کوه سازمان گردید و فداکاری و عزمی راسخ در انجام این وظایف از خود بروز داد. رفتار وی در طول آخرین مأموریت در طول عمر کوتاه و پر ثمرش، تمامی خصوصیات برجستۀ وی را یک جا به نمایش می گذارد. رفتاری که سرمشقی روشن در برابر تمامی جوانان انقلابی کمونیست ترسیم می کند. جوانانی که به قول آموزگار کبیر ما لنین، بیش از هر چیز باید اخلاق کمونیستی یعنی وفاداری به انقلاب پرولتری را بیآموزند. کاک خیّر همراه یکی از رفقای هم رزمش بود که در راه سنندج توسط پاسداران دستگیر می شوند و در پی یافتن چند نشریۀ جاسازی شده، در ماشین، آنها را دستگیر و به زندان (ساواک سابق) می برند. رفیق با زیرکی و جسارت مسئولیت اسناد را به گردن می گیرد و با پافشاری بر این که رفیق همراهش رانندۀ ساده ای بیش نیست، وی را از زندان و مرگ می رهاند. پاسداران پس از یافتن سایر مدارک جاسازی شده، خشمگین از فریبی که خورده اند، رفیق را تحت شدیدترین شکنجه ها قرار می دهند، به نحوی که کاک خیّر دو بار به بیمارستان انتقال می یابد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و رفیق هم رزم وی به صفوف رزمندگان خارج از زندان پیوسته بود.

سرانجام رفیق جمال بهمن پور را در تاریخ 25 آذر سال 1360، به همراه چند تن دیگر از انقلابیون در شهر سنندج در مقابل جوخۀ اعدام قرار دادند. اما سروها ایستاده می میرند و ققنوس در خاکستر خود، تخم های تازه ای می پروراند. آری، خاطرات و تأثیرات را نمی توان به دار کشید و از این رو بود که دژخیمان رژیم مدتی پس از آن که اجساد پاک این رفقا را در » قروه» به خاک سپردند، سنگ قبر آنان را منفجر کردند و موجبات اعتراض و ابراز انزجار مردم » قروه» را فراهم آوردند. رفیق جمال، این فرزند روشنائی شهرهای کردستان و بیان رشد و نفوذ اندیشه های کمونیستی در میان جوانان انقلابی کُرد، همواره یک وصیت داشت که برای رفقایش تکرار می کرد: « رفقا پس از من راهم را ادامه دهید». و دور نخواهد بود فرا رسیدن آن روز تابناک که پرچم های سرخ با دستان طبقۀ کارگر برفراز شهر سنندج به اهتزاز در آیند.

اکتبر 24, 2009 at 11:49 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق اسماعیل بهرمان

یکی از " بچه های اعماق" با تبسمی همیشه بر گوشۀ لبانش و برق یک شوق بی پایان در نگاهش اسماعیل یکی از » بچه های اعماق» بود. او در شهر امیدیه، شهری کارگری در خوزستان، و در یک خانوادۀ ساده کارگری با تمام رنج ها و مشقات زندگی کارگران متولد شد و رشد یافت. پیش از طوفان انقلاب 57 وارد دانشگاه جندی شاپور اهواز گردید و یکی از فعالین مبارزات دانشجوئی شد و با محافل هوادار » سازمان چریک های فدائی خلق ایران» همکاری نمود. در مبارزات سال 57 دوشادوش مردم شهر خود در قیام شرکت نمود و پس از قیام به مطالعۀ سیاست ها و خط مشی سازمان های مختلف پرداخت و با اعلام موجودیت » راه کارگر» در سال 58، به آن پیوست. در جریان » انقلاب فرهنگی» به همراه یاران رزمنده اش، رفیق شهید جبرئیل هاشمی آذر و دیگران به دفاع از سنگر دانشگاه و مقاومت در برابر یورش ارتجاع به آن برخاست. اسماعیل رفیقی بود بردبار، پر محبت و بی پیرایه، این خصوصیات او باعث گردیده بود که در شهرهای امیدیه، اهواز و آغاجاری، که محل فعالیت انقلابی بودند، مورد علاقه و اعتماد بسیاری از کارگران و اهالی زحمت کش این مناطق باشد و برخی از آنان برای مشگل گشائی از مسائل خصوصی و خانوادگی شان به وی مراجعه کنند. رفیق بهرمان در انجام وظایف سازمانی اش بسیار با انضباط و رزمنده ای مقاوم و سرسخت در برابر مشکلات بود. با آن که از درد سیاتیک مزمن همیشه در رنج بود و شدت درد گاهی او را از حرکت باز می داشت، هیچ گاه از انجام تعهدات سازمانی و مردمی اش باز نمی ایستاد. یک بار در حالی که کمرش از درد به شدت خم شده و دستش را به کمر تکیه داده بود تا بتواند راه برود، در اوج گرمای تابستان خوزستان، سراپا خیس از عرق ناشی از درد و گرما بر سر قرار حاضر شده بود و از این که کمی دیر رسیده بود از خود انتقاد کرده بود.
اسماعیل خیلی شوخ و پر نشاط بود. همیشه تبسمی بر گوشۀ لبانش بود و برق یک شوق بی پایان در نگاهش موج می زد. یک بار از او پرسیده بودند که آرزویت چیست؟ گفته بود: « زنده بمانم تا بتوانم در ساختمان سوسیالیسم شرکت کنم» و بعد، از شوق چنین روزی با تمام وجود خندیده بود.
رفیق اسماعیل در شهریور سال 60، در رامهرمز دستگیر گردید. او را زیر وحشیانه ترین شکنجه ها بردند. اعدام نمایشی، ضربات شلاق و … هیچ کدام در ارادۀ استوار او خللی وارد نیاورد.
جلادان رژیم اسلامی از مقاومت حماسی اسماعیل به خشم جنون آسائی دچار شده، زیر ضربات دیوانه وارش گرفتند، دستش را شکستند و گردنش را از حرکت انداختند. اما همان طور که هم بندانش نقل کرده اند، او در چنین حالی، اشعار » بلشویک وار باید جنگید»، و » چه کند با دل چون آتش ما آتش تیر» را زمزمه می کرد و به زندانیان روحیۀ مقاومت و درس پایمردی می داد.
سرانجام در سحرگاه 19 شهریور، در شهر بهبهان، در حالی که دست شکسته اش به بدنش بسته شده بود، قلب سرخش آماج گلوله های جانیان رژیم اسلامی قرار گرفت و خون سرخش پرچم رهائی کارگران و زحمت کشان را گلگون تر نمود.
از وحشت واکنش مردم، جنازۀ رفیق اسماعیل را در 34 کیلومتری بهبهان، و با شرط و شروط به خانواده اش تحویل دادند. با این حال جنازۀ وی از مقر سپاه تا بیمارستان مصدق ( که مسیری طولانی است) با شعارهای » مرگ بر سپاه جلادان» و » مرگ بر خمینی» مشایعت شد و عابرین با بلند کردن مشت های خود، همدلی خود را با خانوادۀ رفیق شهید ابراز می کردند. در برابر بیمارستان 600 نفر از مردم شهر به گِرد جنازه حلقه زدند. اعتراضات و افشاگری های منسوبین رفیق، فضائی از خشم علیه رژیم به وجود اورده بود که هیچ یک از مزدوران جرأت نزدیک شدن به این جمعیت را نیافتند. جنازۀ رفیق اسماعیل در زادگاه کارگری اش، امیدیه، به خاک سپرده شد، آن چنان که بذری به خاک سپرده می شود؛ بذری که امید به رهائی از استثمار و ستم از آن می روید.

اکتبر 24, 2009 at 10:42 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق فرهاد بامیار

مبلغی توانارفیق فرهاد با تبلیغات آگاه گرانۀ رفیق شهید حسین مؤمنی جذب سازمان شد. وی همواره همپای سایر رفقایش در هر اقدام شرکت نموده و یار زحمت کشان بود. رفیق فرهاد از رفقای پرشوری بود که در سازماندهی تبلیغات انقلابی، پخش نشریه و اعلامیه در شهر گرگان نقش فعالی داشت و در کنار آن به تبلیغ شعارها و اهداف سازمان در میان دانش آموزان و دوستان جوانش می پرداخت.
نقش برجستۀ رفیق در فعالیت آگاه گرانه باعث شد تا از جانب مزدوران رژیم به عنوان یکی از دشمنان آشتی ناپذیر حکومت سیاه و تاریکشان شناخته شود و به همین دلیل بعد از دستگیری در سال 60، تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت. اما رفیق فرهاد دمی از اهداف انقلابی و کمونیستی خود دست برنداشت و با دلی پر از خشم و نفرت به نظام فلاکت آور سرمایه داری و رژیم حامی این نظام ضد مردمی، گلوله های اتشین پاسداران ولایت فقیه را به ازاء دفاع از منافع کارگران و زحمت کشان پذیرا شد. او در دوم آذر سال 1360 به دست جلادان رژیم تیرباران شد و خونش به رود خروشان رهروان پرولتاریا پیوست.

اکتبر 24, 2009 at 9:30 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق فریبرز بقائی

فعال و خستگی ناپذیر رفیق فریبرز در سال 1334 در شهر اصفهان متولد شد. تحصیلات ابتدائی و متوسطه خود را در این شهر گذرانید. در سال 1352 برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه صنعتی گردید و در رشتۀ برق به تحصیل پرداخت. از همان ابتدای ورود به دانشگاه با همکاری دوستان هم فکرش در سازمان دهی فعالیت های صنفی دانشجویان و اعتصابات سیاسی ضد رژیم آریا مهری در دانشگاه نقش فعالی به عهده گرفت. در این دوره بود که فریبرز با نظرات جریانات مختلف سیاسی جامعه از نزدیک آشنا گردید. منشعبین اولین گروهی بودند که نظر او را به خود جلب کردند. مطالعات نظرات آوانتوریستی » سازمان چریک های فدائی خلق» و عدم اعتقاد آن به مبارزات کارگری و توده ای از یک طرف و رخوت و سکون و انفعال حاکم بر حزب توده از طرف دیگر، حامل تناقضات فکری در انتخاب راه بودند. فریبرز بارها و بارها در همان سال های 55 – 56 با وجود همکاری با منشعبین، به این مسئله اشاره می کرد که چگونه می توان تبلور انقلابی اندیشه های مارکس و لنین را با شعارهای حزب توده سازگار یافت؟! با وجود این تناقضات تامقطع قیام 57، به طور نزدیک با منشعبین همکاری فعال داشت. در طول سال 57 از معدود کسانی در حزب توده بود که از همان ابتدا در پی سازمان دهی عملی مبارزات مردم و تدارک مبارزه مسلحانۀ توده ای، دائماً به عقب بودن حزب از مردم و جریان مبارزاتی جامعه اشاره داشت و بی پروا از آن انتقاد می کرد. شعارهای عافیت طلبانۀ » شورای تفاهم ملی و جمهوری ملی و دمکراتیک» حزب، نه تنها جواب گوی مبارزۀ توده ها، که حتّا جواب گوی شور انقلابی او نبود.شور انقلابی او در حالی که دست های مردم در میدان مبارزه با رژیم شاه سلاح را جستجو می کرد، نمی توانست شعارهای بی محتوا و غیر انقلابی حزب را تکرار کند. بعد از ورود رهبران حزب توده در اسفند ماه 57 و اعلام این نکته از طرف این رهبری خائن که: « خمینی رهبری موعود است»، فریبرز را به جدائی قطعی از حزب سوق داد. قطع ارتباط او با حزب توده، یک دورۀ سخت مطالعه آثار مارکسیستی، تجربۀ انقلاب بزرگ بهمن و شکست ان و … فریبرز را در به دور ریختن اندیشه های رفرمیستی و پذیرش انقلابی مارکسیسم – لنینیسم یاری کرد و بعد از اعلام موجودیت » راه کارگر» به سازمان ما پیوست و فعالانه در سنگر » راه کارگر» به دفاع از دمکراسی و سوسیالیسم پرداخت.
فریبرز از اولین افرادی بود که با انتشار نشریۀ » راه کارگر» ساعت ها و روزهای متوالی در خیابان ها، محلات و دانشگاه به بحث می پرداخت. با وجود توان بالای ایدئولوژیک و سابقۀ مبارزاتی نسبتاً طولانی، فریبرز مدت ها در نقش یک مبلّغ ساده اطراف بساط ها، یک فروشنده نشریه، یک پخش کنندۀ اعلامیه، کوچه ها و خیابان ها را زیر پا می گذاشت و در این راه بارها و بارها آماج هجوم وحشیانۀ مزدوران » حزب الله قرار گرفت. در زمان هجوم رژیم ضد انقلابی فقها به دانشگاه ها، رفیق فریبرز با وجود جراحات ناشی از ضربات چاقوی اوباشان رژیم، هم چنان استوار و پا برجا در عین بی خوابیِ چند شبانه روزی و خستگی مفرط به سازمان دهی مقاومت دانشجویان پرداخت.
فریبرز در سال 59 به عضویت «سازمان کارگران انقلابی ایران» ( راه کارگر) در آمد. او فردی فعال و خستگی ناپذیر بود و در مواجهه با سختی ها و مشکلات، صبور بود و در راه رفع مشکلات، مشتاقانه و مسئولانه می کوشید، در مقابل انحرافات و اشتباهات، کوچک ترین گذشتی نداشت و با صراحت تمام انتقاداتش را مطرح می کرد. او زمانی در رابطه با مقابله با شبه توده ای ها و تصفیه آنان از تشکیلات گفته بود : « آنجا که پاکیزگی سازمان از گرایشات خرده بورژوائی مطرح است. به هیچ کس و هیچ چیز باج نخواهیم داد» و این قاطعیت رفیق احمد ( نام مستعار رفیق در سازمان ما بود) را در دفاع از اصولیت های کمونیستی نشان می داد.
سرانجام رفیق احمد در 13 مرداد ماه 60 به همراه 4 نفر از رفقایش دستگیر شد و پس از شش ماه اسارت در 14 بهمن ماه 1360 در راه رهائی کارگران و زحمت کشان، راه آزادی و سوسیالیسم تیرباران گردید. یادش را با ادامه راهش گرامی می داریم.

اکتبر 24, 2009 at 7:21 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق نسرین بقائی راوری ، (عضو کمیته مرکزی)

تو برای همیشه در قلب ما جاودانه خواهی ماند». ما عاشقان که وارث خورشید و شعله ایم، آتش را سینه به سینه نقل خواهیم کرد تا آن زمان که قلب هر زحمت کش آرامگاه دل بی آرام ما گردد. " ما بسیاریم".رفیق نسرین بقائی راوری در سال 1337 در تبریز در یک خانواده متوسط به دنیا آمد. دوران کودکی و تحصیلات دورۀ ایتدائی و متوسطه را در همین شهر و در میان مردم نجیب و سرسخت آن که خاطرۀ قهرمانی های ستارخان و باقر خان را همچنان در سینه های خود وفادارانه حفظ کرده اند به سر آورد. پدر وی در سال های نهضت ملی کردن نفت در کرمان فعالیت سیاسی داشت و پس از کودتای 28 مرداد 1332 به عنوان یک تبعیدی سیاسی به تبریز تبعید شده بود، از این رو نسرین از همان بدو تولد در محیطی که بار سیاسی و مبارزاتی داشت پرورش یافت. نسرین در سال 1356 به تهران آمد و در دانشگاه پلی تکنیک تحصیلات دانشگاهی خود را آغاز کرد. اما این دوره مصادف با آغاز اوج گیری دوران انقلابی گستره و پر دامنه ای بود که همچنان تا کنون چهار ستون جامعه ما را به لرزه درآورده است و نسرین که زمینه های سیاسی و مبارزاتی را از گذشته با خود همراه داشت، پرشور و قوی دل به صحنۀ مبارزۀ انقلابی گام نهاد. وی در صف اول دانشجویان انقلابی در جنبش نیرومند دانشگاهی که دانشگاه را به سنگر رزمندۀ انقلاب تبدیل کرده بود، شرکت فعال داشت. پس از انقلاب بهمن نسرین مدتی کوتاه در میان دانشجویان هوادار سازمان پیکار فعالیت نمود و آنگاه با اعلام موجودیت » راه کارگر» در سال 58 به سازمان ما پیوست. وی به دلیل انگیزۀ قوی مبارزاتی و صداقت و سخت کوشی ویژه ای که داشت، به سرعت در سازمان رشد کرد و به عنوان مسئولی توانا و قابل اعتماد به عضویت کمیته مرکزی درآمد.

پس از 30 خرداد و آغاز سرکوب خشن و هار رژیم فقها، خصائل انقلابی و نقاط قوت برجستۀ نسرین در شرایط تازه با درخشش بیشتری خود را نمایان ساخت. خصوصیت دوران عقب نشینی انقلاب، همواره چنین است که در آن رفیقان نیمه راه سنگرهای مبارزه را رها می کنند و ترجیح می دهند که نظاره گر نبرد باشند تا جنگندۀ راه دمکراسی و آرمان طبقۀ کارگر؛ اما در عوض رفقائی که صادقانه به آرمان طبقۀ کارگر عشق می ورزند، در چنین شرایطی کمربندها را سفت تر می بندند و پولاد اراده را آب دیده تر می سازند. در این میان نسرین که از بین نسل جوان دورۀ انقلاب برخاسته بود، طبعاً به این دستۀ اخیر تعلق داشت. او با ایمان استوارش به این دورۀ جدید نبرد گام گذارد و با احساس مسئولیت، هرجا که باری در اثر فرار رفیقان نیمه راه برجای ماند، شانه های جوان خود را زیر سنگینی آن بار قرار داد. نسرین در این مرحله از مبارزه به صورت یک انقلابی حرفه ای که سرسختی، تحرک امنیتی و هنر مبارزه با پلیس را به خوبی در هم آمیخته بود، خود را نشان داد.

رفیق نسرین نه تنها در رابطه با مسئولیت هائی که داشت با تمام توان خویش برای برنامه ریزی ثمر بخش حول هدایت سیاسی و حل مسائل امنیتی و تشکیلاتی حوزۀ فعالیت خود تلاش می نمود، بلکه نسبت به پرورش سیاسی و اخلاقی رفقائی که تحت مسئولیت وی کار می کردند نیز مسئولانه تلاش می کرد. او در برخورد انتقادی با نقاط ضعف رفقایش، با صراحت کامل و در عین حال با عشق و احساس مسئولیت رفیقانه برخورد می کرد. از این رو رفقایش به دلیل صراحت توأم با رفاقتش، با شور و علاقه از او می آموختند. مسئولین یکی از کمیته های ناحیه ای تهران، پس از شنیدن خبر شهادت وی به سازمان چنین نوشت: «رفقا در نامه … اطلاع یافتیم که رفیق نسرین به شهادت رسیده است. اگر این خبر صحت دارد، نام رفیق را برایمان بنویسید. این رفیق سهم عظیمی در کنترل سازمان دهی و روابط ما داشته است. رفیق نسرین عزیز! هیچ وقت ترا، تلاش و کوشش ترا در راه رهائی پرولتاریا فراموش نخواهیم کرد. تو برای همیشه در قلب ما جاودانه خواهی ماند». ما عاشقان که وارث خورشید و شعله ایم، آتش را سینه به سینه نقل خواهیم کرد تا آن زمان که قلب هر زحمت کش آرامگاه دل بی آرام ما گردد. » ما بسیاریم».

نسرین که نسبت به اعضای خانواده اش عواطف سرشاری داشت و به خاطر خصلت های برجسته اخلاقی که داشت، در میان آنان از محبوبیت و اعتبار خاصی برخوردار بود، به دلیل الزامات زندگی مخفی از امکان تماس با خانواده اش محروم بود و این در شرایطی بود که دو برادر کوچک ترش به دلیل فعالیت های سیاسی در زندان تبریز در اسارت جلادان خمینی بودند و مادرش تحت فشارهای عاطفی شدید قرار داشت. اما نسرین که عشق بزرگش به آرمان پرولتاریا قلب پر مهر و عطوفت او را تسخیر کرده بود، با روحیه ای قوی از انعکاس و تظاهر فشارهای عاطفی مزبور ممانعت می نمود.

نسرین در عین حال به عنوان یک زن آگاه و مبارز نیز قابل تجلیل خاص است. در انقلاب بهمن نسل تازه ای از زنان انقلابی نیز به میدان مبارزه برای دمکراسی انقلابی گام نهادند. رزمندگی این نسل از زنان، بخصوص در نبرد با رژیم ددمنش فقها که بردگی زن را در سرلوحۀ برنامه های ارتجاعی خود قرار داده است، قابل ستایش بسیار است. این زنان قهرمان هر روزه در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم فقها صحنه های پرشکوهی از مقاومت می آفرینند و تا کنون هزاران تن از آنان به جوخه های اعدام سپرده شده اند. نسرین در مبارزه بر علیه بردگی زن در جمهوری اسلامی نیز عصیان گری دلیر و تسلیم ناپذیر بود. نسرین با پرورش خود به مثابۀ یک کادر ارزنده و یکی از رهبران سازمان کمونیستی ما عملاً ثابت کرد که زنان در عالی ترین عرصه های مبارزه نیز قادرند که دوش به دوش مردان برای ساختن یک جامعه نوین شرکت فعال نمایند.

نسرین در اواخر سال 60 با رفیق حسین قاضی که از کادرهای برجسته و مؤسس سازمان ما بود ازدواج کرد. او با مردی پیمان زناشوئی بست که از هر حیث شایسته او بود. این دو رفیق تا لحظۀ مرگ پر شکوه خود دوش به دوش یک دیگر برای آرمان والای کمونیسم شجاعانه جنگیدند.

نسرین در 16 مهر 1362 همراه همسر خود رفیق حسین قاضی در تور پلیسی دشمن گرفتار و دستگیر گردید و بلافاصله به زندان اوین منتقل گردید. رفیق نسرین در زندان نیز یکی از آزمون های سخت زندگی خود را با سر بلندی و افتخار به سر آورد. او اسرار سازمانی خود را با امانت و وفاداری کامل در سینۀ پاک و استوارش حفظ کرد و بالاخره در سحرگاه روز 25 اردیبهشت 1363 با قامت افراشته در برابر جوخۀ اعدام قرار گرفت. اما رفقایش آتش عشق بزرگی را که او در سینه داشت، سینه به سینه نقل خواهند کرد.

وصیت نامۀ رفیق

نسرین بقائی راوری شماره شناسنامه 1447 تبریز فرزند ناصر

پدر، مادر، خواهر ها و برادرهای بهتر از جانم؛

با سلام و آرزوی سلامت و سعادت برای همۀ شما عزیزانم. در این لحظه بیش از همه به یاد شما هستم و بیش از همیشه خواهان خوش بختی و موفقیت همه شما هستم. پدر و مادر که گرامی ترین برای من هستید، مطمئن باشید که من هراسی از این لحظه ندارم و از شما تنها خواهشم این است که برای من متأسف نباشید. 25 سال زندگی با شما و 2 سال زندگی با همسرم، برایم آن قدر پر شور و عزیز بوده که در حال حاضر تأسف از رفتن ندارم. پس شما مبادا خودتان را ناراحت کنید، چرا که رفتن حق همه است.

از همۀ شما می خواهم که جبران کاستی های ما را در حق پدر و مادر عزیزم بکنید. اگر چه در این سال ها نتوانستم کمکی برای شما باشم، ولی می دانید که هر لحظه در فکرم بودید و هر روز زندگیم برای شما بود، اگر چه با شما نبودم. همچنان که همیشه صبور بوده اید، در رفتن من نیز صبر داشته باشید و مبادا در مرگ ما گریه کنید و عزادار شوید. کوروش، افشین، فرزاد و بهروز برادرهای عزیزتر از جانم را مراقب باشید، امیدوارم و مطمئنم تکیه گاه محکمی برای شما خواهند بود. از پرویز برادر عزیزم می خواهم بدی های مرا ببخشد و بیش از همیشه به فکر خانواده باشد.

خواهران عزیز آذر، شروین، ثریا و زیبا و پروین، همۀ خوبی های شما را به یاد دارم و در جبران بدی هایم طلب بخشش دارم. از همۀ شما می خواهم پدر و مادرم راتنها نگذارید، مبادا گرفتاری هایتان شما را از یاد انها غافل دارد…

پدر و مادر عزیزم، من حتّا ذره ای از حق شما را پاسخ نگفته ام، ولی از شما طلب بخشش دارم. عزیزانم می دانید چیزی ندارم که به شما بدهم و هرچه دارم از آنِ شماست. پول هائی را که برایم داده اید، مقداری از آنها مانده است و وسائلم را که به شما خواهند داد. حلقه و ساعتم نیز در وسائل است، آنها را نگه دارید.

در ضمن از خانوادۀ همسرم نیز حلالیت می طلبم. همۀ خوبی هایتان را به یاد دارم و از بابت همۀ آنها سپاس گزارم و امیدوارم که در از دست دادن ما صبور باشید. از خانوادۀ عزیزم می خواهم که به یاد ما، رابطه با خانوادۀ همسرم را حفظ کنند.

اکتبر 24, 2009 at 6:06 ق.ظ. 2 دیدگاه

رفیق احمد بالازاده

با شهادت او، سازمان ما یکی از فعالین و سازمان دهندگان کارگری خود را از دست داد. اگر چه رفیق احمد اکنون در میان ما نیست، اما یاد  و خاطره اش در ادامۀ راه بزرگی که او زندگی اش را نثار آن ساخت، همواره جاودان خواهد ماند.رفیق احمد بالازاده از مبارزین قدیمی دوران شاه بود. او در ارتباط با یک محفل خط 3 توسط ساواک رژیم شاه، شناسائی و دستگیر شد. روحیه شاد و سرزنده و استقامت و مبارزه جوئی او در زندان بسیار بارز بود. پس از رهایی از زندان رفیق احمد به جنبش مردم پیوست و در مبارزات توده ای منجر به سرنگونی رزیم شاهنشاهی فعالانه شرکت جست. در همین زمان رفیق احمد در یک کارخانۀ بزرگ استخدام شده و به کارگری پرداخت. رفیق بالازاده رابطۀ تنگاتنگ با رفیق شهید چنگیز احمدی داشت و طی تبادل نظر فعال با او به سازمان ما پیوست. رفیق احمد به عنوان عضو در بخش کارگری سازمان، به فعالیت پرداخت و در عرصه های گوناگون زندگی درون سازمانی و سازماندهی مبارزه در میان کارگران فعال شد. حاکم شدن سرکوب سیاه دورۀ پس از 60، انرژی مبارزاتی او را کاهش نداد و وی همچنان یکی از رفقای فعال در عرصه ی کار در میان کارگران بود. رفیق احمد در سال 62 دستگیر شد و پس از مدت کوتاهی جنایت کاران جمهوری اسلامی، خبر شهادتش را به خانواده اش دادند.
با شهادت او، سازمان ما یکی از فعالین و سازمان دهندگان کارگری خود را از دست داد. اگر چه رفیق احمد اکنون در میان ما نیست، اما یاد و خاطره اش در ادامۀ راه بزرگی که او زندگی اش را نثار آن ساخت، همواره جاودان خواهد ماند.

اکتبر 24, 2009 at 5:54 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق شهلا بالاخان پور ، ( طلعت رهنما )

همچون ستاره ای در ظلمت طلوع کرد، تا رهنمای رهایی زنان ایران باشد.بیست و یک ساله بود که تیرباران شد و راه نمای مبارزین و انقلابیون کمونیستی شد که باید سرمشق پیگیری، آشتی ناپذیری و فداکاری برای طبقۀ کارگر، در نبرد علیه ستم سیاسی و طبقاتی باشند. او، به هنگام بازجوئی، نام » طلعت رهنما» را بر خود نهاد و بر آن پای فشرد و با این نام نیز به جوخهِ آتش سپرده شد.

رفیق شهلا بالاخان پور در فروردین 1339 در خانواده ای زحمت کش تولد یافت. پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و متوسطه در سال 58 برای ادامۀ تحصیل وارد دانشکدۀ مامائی شهر ری شد. نزدیکی با مردم و دردهای عظیم آنان، باعث گردید که رفیق شهلا به تلاش برای کمک به رهائی آنان بپردازد. او در چنین راهی بود که با مارکسیسم – لنینیسم آشنا گردید و به زودی به همراه چند نفر دیگر از رفقایش، گام در راه مبارزه به خاطر تحقق سوسیالیسم، تنها راه رهائی کارگران و زحمت کشان نهاد.

با آشنائی به مواضع » راه کارگر»، در اواخر تابستان 59 به سازمان ما پیوست. او از فعال ترین دانشجویان در امور صنفی – سیاسی بود و هنگامی که رژیم جهل و تاریکی برای خاموش کردن مشعل آگاهی و مقاومت انقلابی، زیر نام دروغین » انقلاب فرهنگی» به دانشگاه ها یورش آورد، رفیق شهلا پیگیرانه در سازماندهی مقاومت دانشجویان شرکت نمود.

بعد از آن که رژیم ضد انقلابی جمهوری اسلامی، قفل های اختناق سیاه را بر در دانشگاه های کشور آویخت، رفیق شهلا با الهام از خط مشی انقلابی » راه کارگر» و انگیزه های نیرومند طبقاتی اش، تمام وقت و انرژی بی کران خود را صرف شرکت در مبارزات توده ها و ارتقاء آگاهی و متشکل نمودن آنان نمود. شور و تحرک انقلابی، روحیۀ رزمنده،صمیمیت بی کران، جسارت و فداکاری فوق العاده، از رفیق شخصیتی دوست داشتنی و کمونیستی دلیر ساخته بود.

رفیق شهلا که با نام تشکیلاتی » زری» فعالیت می کرد، یکی از فعال ترین و پرشور ترین رفقای ما در بخش تبلیغ یکی از واحدهای سازمان بود. یکی از رفقای هم رزم او در قسمتی از نامه اش به مناسبت شهادت قهرمانانۀ رفیق می نویسد: « روزها، ساعت ها در پی فروش و پخش نشریه و اعلامیه و … در خیابان ها راه می رفت، پوستر می چسباند و بی باکانه نام نشریۀ «راه کارگر» را در خیابان ها فریاد می کرد و به قول خودش بذرهای آگاهی را می افشاند». بدین سان این روح بی قرار و شیفته، لحظه ای آرام و قرار نداشت و تمام هستی خویش را در نبرد برای سوسیالیسم و آزادی و رهائی کارگران و زحمت کشان گذارده بود.

رفیق شهلا سراسر صداقت و ایمان بود. یکی از رفقا در قسمتی از نامه اش به مناسبت شهادت او می نویسد: « در تصور آوردن این که رفیق زری دیگر در میان ما نیست، برایم بسیار مشکل است. باور این که آن همه شور و شوق و آن همه عشق به زندگی و عشق به زحمت کشان، دیگر نیست، برایم غیر ممکن است. به راستی او در قلب یکایک آنان که او را می شناسند و با او کار کرده اند، زنده است. اکنون عشقی که او به زحمت کشان و آرمانشان داشت، تحرک و شور و شوق او، در رگ های یکایک ما جاریست».

روز شنبه 30 خرداد ماه 60، پاسداران مزدور جمهوری اسلامی، رفیق شهلا را از خیابان ها ربودند و سحرگاه یک شنبه او را به همراه چندین کمونیست دلیر دیگر در حالی که سرود می خواندند، به جوخه های اعدام سپردند.

بدین سان پیکر این زن پیکارجو، این کمونیست جوان و انقلابی پرشور در خون نشست تا در تباهی و ذلت قدم نگذارد. او همچون ستاره ای در ظلمت طلوع کرد، تا رهنمای رهایی زنان ایران باشد. راهش پر رهرو باد!

اکتبر 24, 2009 at 4:49 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق امیر باقری

شهادت او قلب بسیاری از کارگران و زحمت کشان دورود را مالامال از اندوهی عظیم نمود و تنفرشان را از رژیم ددمنش خمینی دو چندان کرد. نامش گرامی و راهش پررهرو باد.رفیق امیر در دورود متولد گشت. از همان کودکی به علت اختلافات خانوادگی، سرپرستی اش به خانوادل زحمت کشی سپرده شد. وی در طول زندگی با نامادری زحمت کش اش، از نزدیک با درد و رنج کارگران و زحمت کشان آشنا گردید و محرومیت ها و فشارهای اجتماعی آنان را با پوست و گوشت خود لمس نمود و با نفرت از این محرومیت ها و بی عدالتی ها و امید به از میان رفتن آنها و متحقق گشتن ارزش های انسانی به مبارزات توده ها علیه ستم و بی عدالتی پیوست و با تمام انرژی در انقلاب 57 شرکت جست. پس از پیروزی قیام بهمن با پیوستن به » سازمان چریک های فدائی خلق ایران» به مبارزه علیه ستمگری و استبداد، ادامه داد. در سال 58 وارد دانشگاه صنعتی شد و یکی از فعالین » پیش گام» گردید. در این دور با » راه کارگر» آشنا شد و با توجه به اپورتونیسم گسترش یابنده در درون » سازمان چریک های فدائی خلق» و برای مبارزه با آن در مقطع انشعاب این سازمان به » راه کارگر» پیوست. از آن به بعد امیر یکی از یاران و همراهان پر کار و وفادار ما شد. او برای بردن شعارها و اهداف سازمان ما به میان توده ها و رشد آگاهی سیاسی آنان، به طور شبانه روزی فعالیت می نمود، در این راه خستگی نمی شناخت و لحظه ای آرامش نداشت. همواره سخت ترین وظایف تشکیلاتی را به عهدۀ خود می گرفت و با بیش ترین تلاش و دقت پیش می برد. رفیق یک بار در سال 59 دستگیر گشته و بعد از مدتی آزاد شد. پس از آزادی با انرژی دو چندان به مبارزه پرداخت و این موجب گردید در مدت کوتاهی محدداً در دام جانیان حاکم گرفتار آید. بی قراری او در زندان برای آزادی و پیش بُرد مبارزه با همۀ توان و انرژی در خارج از چهار دیوار تنگ سلولش، باعث شد اقدام به فرار از زندان بروجرد بنماید. اما متأسفانه در جریان آن توسط جلادان خمینی دستگیر شد و در سوم مهر 1360 چون بلشویکی پاک باخته، مرگ سرخ را پذیرا گردید. شهادت او قلب بسیاری از کارگران و زحمت کشان دورود را مالامال از اندوهی عظیم نمود و تنفرشان را از رژیم ددمنش خمینی دو چندان کرد. نامش گرامی و راهش پررهرو باد.

اکتبر 24, 2009 at 3:36 ق.ظ. ۱ دیدگاه

رفیق سعید بازرگان

بذری که سعید در میان کارگران پاشیده بود، پشت قدم هایش جوانه زد و دیری نخواهد پائید تا به بار بنشیند.رفیق سعید در سال 1329 در روستای باعباداران از توابع اصفهان به دنیا آمد و دوران کودکی خود را در زادگاه خود گذراند. پس از پایان تحصیلات متوسطه به عنوان سپاهی دانش عازم روستاها شد و در این دوره اولین تجربیات کار سیاسی را با آگاهگری در میان کودکان روستائی به دست آورد. پس از خاتمه دورۀ سپاهی به استخدام وزارت نیرو در آمده و در شرکت توانیر در اصفهان مشغول به کار شد و در همان حال موفق به ورود به دانشگاه و ادامۀ تحصیل گردید.

در سال 1354 وی اولین رویاروئی خود را با پلیس سیاسی رژیم شاه با موفقیت پشت سر گذاشت: ساواک با دستگیری سعید حساسیت خود را نسبت به چهره ای نشان می داد که می رفت نقشی فعال در مبارزه بر علیه رژیم ستم شاهی به عهده گیرد. با شروع جنبش توده ای، رفیق سعید استعداد بارز خود را در سازماندهی مبارزات کارگری به کار گرفت و به عنوان یکی از سازمان دهندگان اصلی اعتصابات توانیر اصفهان که با قطع برق نقش مهمی در فلج کردن حکومت نظامی ایفا می کرد، در پیشاپیش حرکات کارگری و به عنوان سازمانده این حرکات شناخته شد؛ تا جائی که نام وی در لیست سیاهی قرار گرفت که توسط حکومت نظامی ناجی تبه کار – فرماندار نظامی اصفهان- تهیه شده بود.

پس از پیروزی قیام بهمن، سعید به سازمان دهی جنبش شورائی پرداخت و در شرکت توانیر اصفهان از پایه گذاران » شورای مستقل کارکنان توانیر» بود. این شورا با تلاش سعید در جلب کارگران سایر نیروگاه ها، تبدیل به یک شورای سراسری نیروگاه ها شد که نا مدت ها به فعالیت مستقل خود ادامه داد.

با اعلام موجودیت » راه کارگر»، رفیق سعید به سازمان ما پیوست و در بخش کارگری اصفهان به فعالیت ادامه داد. در این دوره تلاش رفیق سعید معطوف به پایه ریزی تشکل های پایدار کارگری و از جمله » شرکت تعاونی مصرف»، » شرکت تعاونی مسکن» و » شرکت تعاونی اعتبار» کارگران توانیر بود. نقش سعید در مبارزه برای متشکل کردن کارگران و در رهبری مبارزات کارگری، از وی یک چهرۀ محبوب و یک رهبر کارگری توانا و یک کمونیست جدی و پر تلاش ساخته بود، و این نمی توانست عکس العمل ارتجاع ولایت فقیه و کینهۀ طبقاتی وی را برنیانگیزد.

حساسیت مزدوران جمهوری اسلامی در شرکت توانیر نسبت به کار سعید به حدی بود که تمام تلاش خود را صرف ضربه زدن به وجهۀ وی می نمودند. با دستگیری سعید (که نام تشکیلاتی اش امیر بود) در 14 شهریور 1360، ارتجاع به خیال خود فرصت مناسب را برای تصفیه حساب با سعید به دست آورد: در فاصلۀ 53 روز شکنجه در زندان کمیته و شهربانی اصفهان، دشمن از اعمال هیچ سبعیتی در مورد سعید خودداری نکرد، اما زندانیانی که در آن روزها سعید را با بدن کبود و خونین و مشت گره کرده در هنگام حمل روی برانکارد دیده اند، بر سربلندی وی در آخرین نبردش، گواهی داده اند. سعید با روحیۀ عالی و چهرۀ مصمم بر چهرۀ درماندۀ جلادان ولایت فقیه تُف انداخت و آنان را در تلاش برای کسب اطلاعات ناکام کرد و به همین دلیل از شکنجه گاه مستقیماً روانه میدان تیرباران شد.

پس از شهادت رفیق سعید، کارگران برق اصفهان به نشانۀ اعتراض و ابراز هم بستگی اقدام به قطع برق قسمت هائی از شهر کردند و دوستان و آشنایان و اهالی زادگاه وی، برای ابراز همدردی به دیدار خانوادۀ وی شتافتند و بدین وسیله خاطرۀ وی را گرامی داشتند. این عکس العمل همکاران سعید و کسانی که وی را می شناختند، و همچنین روحیۀ عالی مادر رفیق که حاضر نبود در شهادت فرزند خود گریه کند، تمثیل وار، حاصل کار سعید در میان کارگران و سایر اقشار مردم بود. کارگران برق او را به مثابۀ رهبر برجستۀ خود در آخرین نبردش همراهی کردند و بدین سان رشد آگاهی طبقاتی خود و آمادگی برای پیمودن راه سعید – راه سوسیالیسم و رهائی کارگران از ستم و استثمار- را به نمایش گذاشتند. بذری که سعید در میان کارگران پاشیده بود، پشت قدم هایش جوانه زد و دیری نخواهد پائید تا به بار بنشیند.

اکتبر 24, 2009 at 2:33 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق پیمان باب الحوائجی

یاد رفیق پر شور و مؤمن ما، پیمان، این کارگر جوان و پرشور، از یادها نخواهد رفت و راهی را که او رفت، کارگران باز هم بیشتری خواهند پیمود.رفیق پیمان کارگر شیشه بر، در سال 1338 به دنیا آمد. پدرش کافه دار بود و با زنی مسیحی ازدواج کرده بود. پیمان مثل بسیاری از فرزندان طبقۀ متوسط و آنها که زندگی شان همواره زیر فشار و تغییر و تحولات اجتماعی دگرگون می شود، بیشتر طعم تلخ زندگی طبقاتی را چشید و کم کم به علل آن پی برد. رشد فکری و آگاهی یافتن او از مسائل مبارزه طبقاتی با شکل گیری جنبش های اعتراضی، اعتصابات و دوران انقلابی سال های 56 – 57 مصادف بود. از همین رو پیمان به محض آگاهی یافتن از علل بدبختی ها و سیه روزی تودۀ مردم، به صفوف معترضین پیوست و در تظاهرات و اقدامات ضد رژیمی دسته های مبارز مردم شهر خود شرکت کرد.

او ابتدا هوادار «سازمان چریک های فدائی خلق» بود و با رهنمودهای این سازمان علیه رژیم شاه و سرمایه داری مبارزه می کرد. پس از قیام و اعلام موجودیت » راه کارگر»، تحت تأثیر نقطه نظرات » سازمان راه کارگر» قرار گرفت و همواره از آن دفاع کرد و به تبلیغ و ترویج مواضع آن پرداخت.

به گفته ی یکی از رفقای هم شهری او: « پیمان به جرأت، یکی از فعال ترین جوانان شهر بود که از ماه ها قبل از قیام، با انرژی و تحرک بسیار در هر کجا که حرکتی وجود داشت دیده می شد».

« رفیق پیمان در زندگی کوتاه اما انقلابی خود، توانست محبوبیتی خاص در بین مردم و کسانی که او را می شناختند کسب کند».

پیمان در اواخر تابستان 60 در کرج در حالی که در بخش کارگری سازمان کار می کرد، به چنگ دشمن افتاد و به زیر شکنجه کشیده شد و جانانه مقاومت کرد. چند ماهی طول نکشید که تلفنی خبر اعدام رفیق را به خانواده اش دادند.

از سوی خانواده رفیق مراسم یادبودی به خاطرش برگزار گردید که مورد استقبال و همدردی مردم واقع شد. یاد رفیق پر شور و مؤمن ما، پیمان، این کارگر جوان و پرشور، از یادها نخواهد رفت و راهی را که او رفت، کارگران باز هم بیشتری خواهند پیمود. او برای فتح فردا و برپا کردن نظمی نو قلب خود را آماج گلوله ها ساخت، اما ضربان قلب او در آهنگ منظم قدم های طبقۀ کارگر ایران که در راه فتح فردا و برپا کردن نظم نو، استوارانه به پیش می رود، شنیده می شود.

اکتبر 24, 2009 at 1:27 ق.ظ. بیان دیدگاه

رفیق محبوبه پرچم کاشانی

با روابط انسانی گسترده ، مقاوم و افتادهرفیق محبوبه پرچم کاشانی در سال 1331 در یک خانوادۀ زحمت کش در اصفهان متولد شد. تحصیلات خود را تا سطح دیپلم در همان شهر به پایان رساند. سپس وارد دانش سرای عالی ورزش شد و پس از اخذ لیسانس به سمت دبیر ورزش در دبیرستان های اصفهان به کار مشغول شد.
رفیق محبوبه که به علت خاستگاه طبقاتی کارگری، دردهای جامعه را لمس کرده بود، در گیر و دار قیام در ارتباط با افراد مترقی و انقلابی با تئوری مارکسیستی مبارزۀ طبقاتی آشنا شد و با شور و شوق به میدان مبارزه گام نهاد.
ابتدای فعالیت های او با هسته های مطالعاتی » اتحادیه کمونیست ها» شروع شد. ولی بر سر مواضع تئوریک با اتحادیه اختلاف داشت، از همین رو به مطالعۀ مواضع سازمان های دیگر پرداخت. با اعلام موجودیت » راه کارگر» در تیرماه 58، او که همواره پر تلاش و خستگی ناپذیر به مطالعه ادامه می داد، با قبول مواضع » راه کارگر» به صفوف سازمان پیوست.
او در ابتدا در بخش دانش آموزی مسئولیت های فراوان به عهده گرفت و سپس همزمان با این مسئولیت در بخش معلمی نیز فعال شد.
رفیق محبوبه که در سازمان ما به نام های منصوره و منیژه نیز معروف بود، در دورۀ دبیرستان، قهرمان ژیمناستیک بود و در میان معلمین و دبیران اصفهان به شجاعت و افتادگی شهرت داشت. او که روابط انسانی گستره ای داشت به زودی توانست این توان لایزال خود را در مسیر انقلاب به کار گیرد و نیروی زیادی را به صفوف جنبش جذب کند. خستگی و سختی را به مسخره می گرفت و مسئولیت ها را با اشتیاق می پذیرفت و حتّا پس از 30 خرداد 60، زمانی که باردار بود، بدون کوچک ترین مشکلی، تمام مسئولیت را نه تنها به بهترین وجهی انجام می داد، بلکه با انطباق خود با فعالیت زیر زمینی، و پذیرش مسئولیت های دیگر، لیاقت خود را به عنوان یک انقلابی کمونیست به خوبی نشان داد.
رفیق محبوبه پس از دستگیری در سال 61، تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت و دشمن با توجه به این که می دانست رفیق محبوبه اطلاعات فراوانی در اختیار دارد، تلاش کرد او را به حرف بیاورد. لیکن او حتّا یک کلمه از اطلاعات خود را به دشمن نداد. مقاومتی که او در زندان نشان داد، زبانزد زندانیان بود. او حتِا حاضر نشد فرزند خردسال خود را در زندان ملاقات کند و بدین وسیله به دشمن نشان داد که او را به هیچ قیمت نمی توان خرید.
رفیق محبوبه مرگ سرخ را شادمانه پذیرفت تا یگانگی سنت بلشویکی با مشی کمونیستی سازمان ما را در عمل و مبارزۀ خود نشان دهد.
روز پس از اعدام رفیق محبوبه، دانش آموزان دبیرستانی که او در آن تدریس می کرد ( و حدود دو هزار و پانصد دانش آموز دارد) دسته دسته دور هم جمع شده بودند، دست ها را به هم می فشردند و آرام می گریستند.
همکاران او بر خلاف هر روز که در دفتر صحبت می کردند، ساکت نشسته بودند، بعضاً می گریستند و یا با نفرتی وصف ناپذیر، به جاسوسان اسلامی دبیرستان می نگریستند.

اکتبر 23, 2009 at 6:26 ق.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


ما بسیاریم

6933_102092729808071_100000220343895_56806_4034865_n


f2 ارسال به فیس بوک
----------------------------------
 دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر در فیسبوگ

" دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر " در فیسبوگ

تقویم

سپتامبر 2020
د س چ پ ج ش ی
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

خوراک‌ها