رفیق جمشید ؟….

سپتامبر 28, 2009 at 4:14 ق.ظ. بیان دیدگاه

کمتر کسی است که کارهای زیادی انجام بدهد ولی جلب نظر نکند؛ ولی او چنین بود. نام و مشخصات واقعی رفیق » جمشید» هنوز مجهول مانده است. شرح شهادت او را یکی از رفقائی که مدت کوتاهی در آبادان باوی بوده، با استفاده از مشاهدات ناظرین بر شهادت او به تحریر درآورده است:
19 مهر ماه 59 بود، جنگ خانمان سوز تازه شروع شده بود و خرمشهر در حال سقوط بود. او تازه به آبادان آمده بود تا به رفقایش کمک نماید. او را جمشید صدا می زدند. اهل بهبهان بود. حدود 25 سال داشت و وقتی با لهجۀ شیرین بهبهانی صحبت می کرد، سایر رفقایش با او شوخی می کردند. دانشجوی دانشگاه جندی شاپور اهواز بود. او تازه از مقاومت در سنگر های دانشگاه آمده بود. بی مدعا و بی آلایش، انجام هرکاری را به عهده می گرفت. کمتر کسی است که کارهای زیادی انجام بدهد ولی جلب نظر نکند؛ ولی او چنین بود. سنگر کندن، پخش اعلامیه، مداوای زخمیان، یاری رساندن به مردم و … بی وقفه و خستگی ناپذیر کار می کرد. آن روز قرار بود که به عنوان پیک به اهواز برود، اسناد را گرفت و رفت.
روی صندلی کنار درِ مینی بوس نشسته بود. دغدغه ای مطبوع و دل شوره ای نامفهوم او را گرفته بود. فکر می کرد شاید به خاطر حفظ اسناد و رسانیدن آنها باشد. یک بار دیگر دستش را روی سینه اش گذاشت تا از وجود انها مطمئن گردد. آنها را زیر جیب پیراهن، روی سینه اش گذاشته بود. ضربان قلبش گویی برای آن که دائماً وجود اسناد را حفظ کند، تندتر می زد تا همواره سینه اش با اسناد تماس پیدا کند.
از پنجرۀ مینی بوس لحظه ای به دشت تشنه خیره شد. سرخی عاشقانه ای چهرۀ سفیدش را فرا گرفت. با خودش گفت: با سوسیالیسم همه جا را سبز خواهیم کرد. بعد تبسمی طولانی بر گوشۀ لبانش نقش بست.
به » مارِد» رسیده بودند. از دور خودروهای ارتشی و تانک و افراد نظامی به چشم می خورد. راننده همچنان بی خیال می راند و بعضی از مسافرین نیمه خمار شده بودند. کمی که جلوتر رسیدند، افراد مسلحی را که علامت ایست می دادند، دیده شدند. تبسم بر لبش خشکید. بی اختیار دستش روی سینه اش رفت. احساس کرد که کاغذها داغ شده اند. نیمه خیز شد تا ببیند چه خبر است. نه، آنها پاسدار یا کمیته چی نبودند که برای شکار انقلابیون قصد بازرسی داشته باشند. باز هم نزدیک تر شدند. آهنگی که از فشار یک نواخت بر پدال گاز، فضای داخل مینی بوس را پر کرده بود، تغییر کرد. آری، ارتش عراق تا » مارِد» آمده بود و برای رژیم فقها » برکت» آورده بود! همهمه مینی بوس را فرا گرفت. به سرعت برگشت و نگاهی به مسافرین انداخت، اکثر آنها زنان و پیرمردها و بچه ها بودند. در سینه اش آهی سوخت و عرق سردی بر پیشانی اش نشست. سر و صدای مسافرین بالا گرفت و بچه ها به گریه افتادند. جمشید به سرعت به عقب رفت تا انها را آرام کند. مینی بوس توقف کرد. ارتشیان عراق به سرعت در را باز کردند و فریاد زدند: « اَنزلو! اَنزلو!» (پیاده شوید!)
جمشید که در آستانه ی در ایستاده بود و دو دستش را به دو طرف چهار چوبۀ آن لنگر کرده بود، که از ورود سربازان جلوگیری کند، فریاد زد: به مسافرین چکار دارید؟ و با آرنج، دست یکی از سربازان را که می خواست به زور او را پیاده کند، رد کرد. دوباره فریاد زد: با مردم چکار دارید؟ بگذارید به راهشان بروند.
تعدادی از زنان و پیرمردان از حال رفته بودند و بقیۀ مسافرین پشت سر جمشید به حمایت از او بلند شده بودند. این بار دو سرباز عراقی آمدند و او را به زور پائین آوردند. یکی از آنها محکم با پوتین بر سینه اش کوبید. جمشید تلو خوران به عقب رفت و در همان حال رگبار مسلسل بر سینه اش نشست و به پشت افتاد. بقیۀ مسافران شروع به اعتراض کردند. عده ای هم با دیدن خون، شروع به گریستن نمودند. جمشید همچنان به پشت افتاده بود. سرش را کمی تکان داد و آن را کمی بالا آورد. مسافران را یکی یکی پائین می آوردند. سوزش دردناکی را در سراسر بدنش احساس کرد. چشمانش کم کم تار می شد و به سختی اطراف را می توانست ببیند. سرش برگشت و چشمانش به آسمان خیره شد، همه جا را ابر باروت فرا گرفته بود. دست چپ خون آلوده اش را روی اسناد گذاشت و آخرین توانش را به کمک گرفت و غلتی زد، در حالی که اسناد را در آغوش می فشرد، پشت به آسمان سیاه و چهرۀ سرخ خون آلوده بر خاک، جان داد. یادش گرامی باد.

Advertisements

Entry filed under: جمشید ، بی مدعا و بی آلایش.

رفیق مجتبی ….. رفیق پیمان ( عباس ) ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


ما بسیاریم

6933_102092729808071_100000220343895_56806_4034865_n


f2 ارسال به فیس بوک
----------------------------------
 دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر در فیسبوگ

" دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر " در فیسبوگ

تقویم

سپتامبر 2009
د س چ پ ج ش ی
    اکتبر »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

Feeds


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: