رفیق پروین گلی آبکناری

اکتبر 4, 2009 at 3:13 ق.ظ. بیان دیدگاه

کار فرسایندۀ بستگان و فقر که او را می ترساند و شکوه طبیعت دل پذیر که آرام از او می ربود، کینه به ستم و غارت و عشق به زیبائی و رهائی را در او بارور کرد. … نخست از زندگی خود سرشار بود: از روزهای کودکیش، از لطافت سبزه و شالیزار، از نغمۀ داس و درو، از رنج مادر، از نگاه پر اندوه پدر. از آنچه که می کاشتند و دیگران از آن بهره بر می گرفتند. از برکت زمین و بی نصیبی از آن.
در آبکنار- روستائی در جوار بندر انزلی- زشت و زیبا را در کنار هم دید. کار فرسایندۀ بستگان و فقر که او را می ترساند و شکوه طبیعت دل پذیر که آرام از او می ربود، کینه به ستم و غارت و عشق به زیبائی و رهائی را در او بارور کرد. با دست مایه ای از احساسی چنین، زندگی خود را آغاز نمود. روزگار جوانی را همچنان با عشق و کینه سرکرد. کینه را جلا داد و عشق را سرشار خواست!
درس پایداری اما از برادر آموخت. از آن قامت بلند ایثار، از روزبه، از پشت میله های زندان ستم شاهی. هرگاه که به ملاقات برادر می شتافت و چهرۀ خندان او را می دید، دل به بی قراری های بیشتری می سپرد و بیشتر دل در کار مبارزه می نهاد. زندگی را چنان می خواست که برادر را با سرافرازی در کنار داشته باشد. و سرافکندگی دشمنانش را روز شماری می کرد.
قیام بهمن گوئی برادر را و رفیقان را، و آزادی و بهروزی را به او پیش کش کرد. این چنین می نمود در آغاز. و این همه را پاس می داشت و گرم در کار بود در کنار دیگران، تا گسترۀ آگاهی مردمان را وسیع تر کند – که خود از آنان بود و دردشان را می شناخت.
و این چنین نبود اما در واقع- که انقلاب مرده بود. پروین در کنار هم رزمانش فریاد می زد: پس » زنده باد انقلاب!»
به جرم آگاهگری مردم، او را که کارمند بانک ملی بود، » پاک سازی» کردند. او اتشی در جان نهفته داشت و هراس دشمنان تبه کار چندان بی مایه نبود. لیک چه پروا از این خام خیالی ها! او از سال ها پیش نکته ها از زندگی و از مبارزه آموخته بود و اکنون عرصۀ کار فراخ بود و او چه سوداهای سرخ که در سر نداشت!
از روزهای آغازین تأسیس سازمان ما، او را در کنار خود داشتیم. شور او را و ارادۀ شکست ناپذیرش را. دریغ اما که در تیرماه 1361 همراه برادرش روزبه گلی آبکناری و همسر کمونیست و نام آور خود، رفیق شهید مهران شهاب الدین (عضو دفتر سیاسی سازمان ما) دستگیر شد. اینک می بایست آنچه را که شایستۀ زنی کمونیست چون او بود، به تماشا می گذاشت: گستاخی انقلابی و بر سر پیمان دیرینۀ دوستی با زحمت کشان بودن! و درود بر او که چنین کرد! لب از لب نگشاد و قهرمانانه بر میثاق خود پای فشرد. بر او حکم نوشتند: » حبس ابد»! این پاسخ جلادان بود آن گاه که حربۀ تازیانه و شلاق بر او کارگر نیفتاد.
در زندان باید مبارزه را ادامه می داد. حال، او داغ از دست دادن برادرش را با خود داشت و اندوه از دست دادن رفیق مهران را – که هنوز 40 روز از ازدواجشان نگذشته بود، هنگامی که دستگیر شده بودند-، پس سلاح کینه صیقل داد و در زندان اوین کار آگاه گرانه و دمیدن روح مقاومت و ایستادگی را پی گرفت و در حرکت های اعتراضی زندان، چون یک رزمندۀ آگاه در صف هم بستۀ زندانیان حضور داشت. این اما بر دژخیمان گران آمد که فرزندان دلاور خلق، دستگاه وحشت و هول اهریمنی شان را به هیچ می گیرند و آوازۀ ایستادگی و اعتراض آنان به بیرون از دیوارهای بلند زندان کشیده می شود.
رفیق پروین گلی آبکناری، بار دیگر، و این بار به جرم استواری و مقاومت در زندان به زیر شکنجه برده می شود و باز تکرار حماسی آن » نه» خونین!
فرجام کار را پروین خود بر می گزیند و با گسست رشتۀ حیات خود، ننگ ابدی را به جلاد وا می گذارد.
بنا بر روایت دیگری، دژخیمان جمهوری اسلامی پس از اعمال فشارهای وحشیانه، او را زیر شکنجه به شهادت رسانده اند.
… نخست از زندگی خود سرشار بود و در لحظۀ شهادت، 15 آذر ماه 1366، باز از زندگی خود و از مبارزۀ کارگران و زحمت کشان سرشار بود. از او می آموزیم و بر راه او استوار می مانیم!
آخرین نامه رفیق: نام و نام خانوادگی: پروین گلی آبکناری

مادر جان قربانتان گردم، سلام. صورت با صفایتان را که گویای قلب مهربان و صبورتان است می بوسم و برای همگی شما عزیزانم سلام دارم. غنچه های گلم شهریار و مهران را بسیار دوست دارم. خوش حالم که نزد داداش رجبی هستید و می توانید برای شهریار و مهران کوچولو از عمو جانشان صحبت کنید، برایشان از خوبی ها و آرزوها و ایده آل های عزیز مشترکمان بگوئید. می دانم که بچه ها نیز در دامان پر مهرتان، مانند عمویشان انسان های بزرگ و والائی خواهند شد، دلم می خواست روزی این سعادت نصیبم می شد که ذره ای از محبت های شما و خانوادۀ عزیزم را پاسخ گو باشم، همان طور که نامه هایم به دستتان نمی رسد، تنها امیدم که نامه های شما بود نیز قطع شده، سعی می کنم روزهای یک نواخت زندگیم را با یاد گذشتۀ خوب اما کوتاهم پر نمایم.
به امید فرداهای بهتر و روشن تر برایتان

قربان شما دخترتان پروین – 6/4/66

زندان اوین، ساختمان 325، بند 2 زنان، اتاق 7

Advertisements

Entry filed under: پروین گلی آبکناری، شور و ارادۀ شکست ناپذیر.

رفیق روزبه گلی آبکناری رفیق کوروش گلچوبیان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


ما بسیاریم

6933_102092729808071_100000220343895_56806_4034865_n


f2 ارسال به فیس بوک
----------------------------------
 دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر در فیسبوگ

" دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر " در فیسبوگ

برترین نوشته‌ها و صفحه‌ها

تقویم

اکتبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« سپتامبر   فوریه »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

Feeds


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: