فریاد رفیق علیرضا تشیّد :بشکن تنم زیر شکنجه، محال است زیر درد / رازی تو بشنوی زِ من و همرهان من!

اکتبر 22, 2009 at 7:00 ق.ظ. 4 دیدگاه

بشکن تنم زیر شکنجه، محال است زیر درد  /  رازی تو بشنوی زِ من و همرهان من!از متن : ….. من مثلا علیرضا تشیّد رو باز مطرح كردم، گفتم علیرضا تشیّد در زندان صد و پنجاه تا رو كمونیست كرده! برج چهار پروندش رفته، حكم اعدامش تأیید شده، شما تا حالا نمیذارین اعدام بشه! دنبال كار او هستین اینو هم از مرگ نجاتش بدین! و اینا قابل تحمل نیس برا ما ! …..  متن کامل سخنان لاجوردی، در ۲۹ دی ماه ۱۳۶۳

علیرضا در خانواده ای پولدار و نسبتاً مرفه در تهران زاده شده بود. دورۀ متوسطه را در دبیرستان علوی گذراند و در رشتۀ الکترونیک در دانشگاه صنعتی آریامهر، تحصیلاتش را ادامه داد. از سال 47 در زمرۀ مسئولان اصلی مجاهدین بود. به سال 50، در عملیات قطع برق دکل اصلی مربوط به جشن های 2500 ساله دستگیر شد. در کامیون ارتشی که او و هم رزمانش را به » بازداشتگاه» می بردند، به قصد خلع سلاح افسری که همراهشان بود، به او حمله کرد و بلافاصله در اثر اصابت گلوله های مسلسل سبک افسر مزبور و همکاران مزدورش زخمی شد. همانجا اعصاب دست چپش فلج شد و تا مدت ها هر صدای حتّی خردی در اطرافش، به رعشه اش می انداخت. با همان تن زخمی به جای بیمارستان مستقیم به شکنجه گاهش بردند و در دم به کُندۀ قصابی اش بستند. روزهای سختی بود. نیمی از سازمان مجاهدین ضربه خورده بود و اگر علی لب می گشود، نیم دیگر، آماج ضربات دشمن می شد. همه می دانستند اطلاعات تشکیلاتی علی آن قدر هست که نمایش گوشه ای از این راز می تواند به ضربه های اساسی منجر شود. هم رفقایش این را می دانستند و هم دشمن. موقعیت او و مقاومت حیرت انگیز او، بی اختیار، فریادهای مولانا را در سر ، طنین انداز می کرد:

گویا ترم ز بلبل، اما ز رشک «عام» مُهری است بر دهانم و افغانم آرزوست!

گاه که دیگر، فشار شکنجه و دندان سایی و به خود پیچیدنش چندان می شد که دیگر تاب خاموشی نداشت، سوگ سرودِ راحت کنندۀ خویش را می خواند. هنوز این سوگ سرود در بندهای اوین و زندان مشهد می پیچد و هنوز رفقای هم دوره اش این یادگار علی را تکرار می کنند:

بشکن تنم زیر شکنجه، محال است زیر درد / رازی تو بشنوی زِ من و همرهان من!

زخم های علی هر لحظه دهان گشوده تر می شد و چرک و خون بندبند پیکر او را به جسمی لهیده و بی شکل تبدیل کرده بود. آنچه او می کشید را می شد از بوی چرک و عفنی که از سلول انفرادی اش همواره به مشام می رسید دریافت. سوگ سرود راحت کنندۀ علی اما همچنان از کنج سلول تنگ و تاریکش جاری می شد و دیوار حائل بین او و هم زنجیرانش را می شکافت:

بشکن تنم زیر شکنجه، محال است زیر درد / رازی تو بشنوی زِ من و همرهان من!

در «دادگاه» اول و دوم به اعدام محکوم شد. دفاع جانانه اش در » دادگاه» اول و پذیرش همۀ مسئولیت های همراهانش، موجب شد که هم پرونده های او – متهمین ردۀ سه و چهار تبرئه شوند. فشار افکار عمومی و اقدامات خانوادۀ پر نفوذش در خارج از زندان، به تخفیف یک درجه حکم » دادگاه» شاه، در قبال او منجر شد. به بند عمومی اش آوردند. یک اتاق کوچک با 25 زندانی سیاسی دیگر؛ که می کوشیدند مدام با ورزش های فردی و جمعی، با سرود خوانی و با بازی های پر تحرک و خشن روحیۀ تهاجمی خود را علیه دشمن حفظ کنند. یکی از رفقای هم بندش در نامه ای نوشته است: » تصورش هم مشکل است. در چنین محیطی، علی چندین ماه به حالت بستری حضور داشت. دیده می شد که وقتی ورزش های جمعی یا سرود خوانی آغاز می شود، علی بی آن که حرفی بزند به خود می پیچد و سرش را به زیر پتو می برد. بعد از مدت ها متوجه شدیم علتش حساسیت فوق العاده عصبی علی بوده است. و این حساسیت به حدی بود که اگر کسی هنگام راه رفتن پایش را به زمین می کشید، تمام بدنش به رعشه می افتاد و به حالت انقباض عضله ها دچار می شد. با این حال او نه فقط همیشه این درد را از هم بندانش پنهان می کرد که علاوه بر این می کوشید تا آنجا که می تواند با لبخند و تشویق آنان را به تحرک بیشتر وادارد. مبادا باعث ناراحتی آنها یا به هم خوردن برنامه هایشان شود».
علی تا سال 52، به عنوان یکی از مسئولان اصلی مجاهدین، برای همه زندانیان سیاسی زندان های تهران و مشهد شناخته شده بود. سال 52 در زندان مشهد، از نخستین کسانی بود که نقد علمی مذهب را پیشه کرد و مارکسیسم را به عنوان علم رهایی لگد کوب شدگان به سلاح همارۀ خود تبدیل ساخت. وجود علی برای همۀ زندانیان سیاسی چندان مهم بود که متعصب ترین زندانیان سیاسی مذهبی مانند بهزاد نبوی و لاجوردی و عسگر اولادی، مارکسیست شدن علی را ضربه ای جدی و سخت به خود تلقی کردند. بهزاد نبوی وزیر صنایع سنگین فقها، طی مصاحبه ای در سال 58 در همین رابطه گفت: وقتی در سال 52 شنیدیم علیرضا تشیّد و علیرضا زمردیان (پسرخاله و هم رزم علی که در جریان قتل عام زندانیان سیاسی به شهادت رسید) مارکسیست هستند، همۀ ما گریه کردیم! گریه ای که نطفه بند کینه ای سخت، علیه علی بود.
نقد علمی مذهب توسط علی، زمینه ساز نقد علمی مشی چریکی و تشکیل یکی از محافلی شد که بعد ها سازمان راه کارگر را بنیان نهادند.
علی در مدت هفت سالۀ زندان دورۀ شاه، از چهره های فعال زندان در هر زمینه بود، همیشه می گفت: «شاید واقعاً تا ابد در زندان ماندیم. در همین زندان برای جنبش چه باید بکنیم؟» و با این احساس وظیفه، با شور و انرژی بی کرانه به آموزش هم بندان خود- خاصه کسانی که محکومیت کمتری داشتند و امکان آزادی شان می رفت- می پرداخت. او در ایجاد شبکه ای ارتباطی بین زندان ها، در سازمان دهی خبرهایی که از بیرون می آمد و یا از رادیوهایی شنیده می شد که مخفیانه وارد زندان شده بود، و در جاسازی ها نگه داری می شد، نقش اساسی داشت. هنوز هم دیوار زندان های مختلفی که علی را در خود گرفته بود، جاسازی های ساخت او وجود دارد که مملو از جزوه های آموزشی، خبرنامه ها و اسناد متنوع است که راز کشف آنها را علی با خود برد.
در سال 57، سال انقلاب توده ها و آزادی زندانیان سیاسی، علی نیز از زندان آزاد شد و همۀ انرژی و توان خود را به همراه تعدادی از رفقایش، برای تشکیل سازمان ما به کار گرفت. مسئولیت های متنوع و بسیار پر خطر علی از سویی و توان امکان سازی و گشایش گره های مختلف در هر زمینۀ کار تشکیلات از سوی دیگر، از همان ابتدا او را به یکی از کادرهای اصلی مورد اتکای سازمان ما تبدیل کرده بود.
یک بار پس از شهادت خواهرش رفیق نیلوفر تشیّد توسط پاسداران حزب الله، شناسائی و دستگیر شد، اما در راه انتقال به اوین، توانست با هُشیاری و چابکی خارق العاده ای آنان را فریب دهد و از چنگشان بگریزد. سرانجام در شهریور 61، رژیم توسط یاراحمدی خائن به منزل مسکونی علی راه یافت و همراه همسر باردارش یک سره به قصاب خانۀ اوین اش کشاند. همان ابتدای ورود به اوین، به اعدام محکوم شد، اما کینه ی عمیق جلادان و خاصه کینۀ شخصی لاجوردی خون آشام علیه او، موجب شد که تا زمان نا معلوم، اعدامش را به تعویق اندازند تا در زیر شکنجه های مداوم، روحیه اش همچون قامت له شده اش درهم بشکند و گوشۀ رازی را برملا کند. به راستی اما علی همان سمبل مقاومت سال های 50 بود با تجربه و ایمانی ژرف تر و گسترده تر؛ که هم چنان سوگ سرود راحت کننده اش را می خواند و خاطرات گذشته را در سیاه چال اوین زنده می کرد و بند بند آن را می لرزاند:

بشکن تنم زیر شکنجه، محال است زیر درد / رازی تو بشنوی زِ من و همرهان من!

وحشیگری جلادان، وصف ناپذیر بود و علی بر تخت شکنجه و بر سقف شکنجه گاه، همواره به زیر شلاق و به صُلابه، آویز. با این همه، اما علی، همان علی همیشه بود و همچنان در پی فرصتی و امکانی برای سازمان دهی مقاومت جانانه تر هم زنجیرانش.
فرزند علی «امید»ش در زندان زاده شد و علی هم چنان در زیر باران شلاق و بارشِ خونِ بند بندّ اندامش، به امیدش می اندیشید و به نسل هایی که در دل، امیدها دارند؛ به افقی که آزادی و سوسیالیسم را در امیدواری دل ها تجلی می داد. تلاش های علی در سازمان دهی مقاومت جمعی زندانیان سیاسی به صورت اعتصاب غذای حماسه آفرین دلاوران اوین نتیجه داد و به همراه تنی چند از رفقایش، نخستین اعتصاب غذای بندیان اوین را سازمان داد. در جریان اعتصاب غذا، باز به سلول انفرادی منتقلش کردند و باز سلاخی مداوم پیکر خون غرقه اش را به نهایت رساندند و باز همان سوگ سرود همیشۀ علی را پاسخ گرفتند:

بشکن تنم زیر شکنجه، محال است زیر درد / رازی تو بشنوی زِ من و همرهان من!

سوگ سرودی که اگر چه از هنگام قتل عام زندانیان سیاسی، دیگر از گلوی پر خراش علی برنخاست، اما هنوز و هم چنان در سراسر زندانِ خون گرفته، می پیچد و بند بند اوین را می لرزاند.
بدین گونه بود رفیق علیرضا تشیّد، سمبل مقاومت زندانیان سیاسی در دورۀ حکومت شاه و شیخ، که هرگز تصور جبین سائی بر آستان بهره کشان و ستم پیشگان را یک لحظه به خویش راه نداد و با سینه ای مملو از رازهای انقلاب و سازمان ما، بر همۀ تلاش های جلادان در گشایش روزنی حتّی خُرد به سینۀ پر رازش، ریشخند تحقیر زد و در جریان قتل عام زندانیان سیاسی، جانانه جان به انقلابش داد. یاد و نامش بر آسمان بلند انقلاب ایران همیشه رخشنده باد.

Advertisements

Entry filed under: علیرضا تشیّد، سمبل مقاومت زندانیان سیاسی.

رفیق ناصر تن اسا رفیق مسعود پیروز بخت

4 دیدگاه Add your own

  • […] دفتر یاد بود جانباختگان راه کارگر:علیرضا در خانواده ای پولدار و نسبتاً مرفه در تهران زاده شده بود. دورۀ متوسطه را در دبیرستان علوی گذراند و در رشتۀ الکترونیک در دانشگاه صنعتی آریامهر، تحصیلاتش را ادامه داد. از سال 47 در زمرۀ مسئولان اصلی مجاهدین بود. به سال 50، در عملیات قطع برق دکل اصلی مربوط به جشن های 2500 ساله دستگیر شد. در کامیون ارتشی که او و هم رزمانش را به » بازداشتگاه» می بردند، به قصد خلع سلاح افسری که همراهشان بود، به او حمله کرد و بلافاصله در اثر اصابت گلوله های مسلسل سبک افسر مزبور و همکاران مزدورش زخمی شد. همانجا اعصاب دست چپش فلج شد و تا مدت ها هر صدای حتّی خردی در اطرافش، به رعشه اش می انداخت. با همان تن زخمی به جای بیمارستان مستقیم به شکنجه گاهش بردند و در دم به کُندۀ قصابی اش بستند. روزهای سختی بود. نیمی از سازمان مجاهدین ضربه خورده بود و اگر علی لب می گشود، نیم دیگر، آماج ضربات دشمن می شد. همه می دانستند اطلاعات تشکیلاتی علی آن قدر هست که نمایش گوشه ای از این راز می تواند به ضربه های اساسی منجر شود. هم رفقایش این را می دانستند و هم دشمن. موقعیت او و مقاومت حیرت انگیز او، بی اختیار، فریادهای مولانا را در سر ، طنین انداز می کرد: […]

    پاسخ
  • 2. سخنان لاجوردی، دژخیم سرشناس رژیم آخوندی در ۲۹ دی ماه ۱۳۶۳  |  ژانویه 19, 2014 در 9:41 ق.ظ.

    سخنان لاجوردی، دژخیم سرشناس رژیم آخوندی در ۲۹ دی ماه ۱۳۶۳

    ….. من مثلا علیرضا تشیّد رو باز مطرح كردم، گفتم علیرضا تشیّد در زندان صد و پنجاه تا رو كمونیست كرده! برج چهار پروندش رفته، حكم اعدامش تأیید شده، شما تا حالا نمیذارین اعدام بشه! دنبال كار او هستین اینو هم از مرگ نجاتش بدین! و اینا قابل تحمل نیس برا ما ! …..

    http://www.iranglobal.info/node/29129

    پاسخ
  • […] علیرضا در خانواده ای پولدار و نسبتاً مرفه در تهران زاده شده بود. دورۀ متوسطه را در دبیرستان علوی گذراند و در رشتۀ الکترونیک در دانشگاه صنعتی آریامهر، تحصیلاتش را ادامه داد. از سال 47 در زمرۀ مسئولان اصلی مجاهدین بود. به سال 50، در عملیات قطع برق دکل اصلی مربوط به جشن های 2500 ساله دستگیر شد. در کامیون ارتشی که او و هم رزمانش را به » بازداشتگاه» می بردند، به قصد خلع سلاح افسری که همراهشان بود، به او حمله کرد و بلافاصله در اثر اصابت گلوله های مسلسل سبک افسر مزبور و همکاران مزدورش زخمی شد. همانجا اعصاب دست چپش فلج شد و تا مدت ها هر صدای حتّی خردی در اطرافش، به رعشه اش می انداخت. با همان تن زخمی به جای بیمارستان مستقیم به شکنجه گاهش بردند و در دم به کُندۀ قصابی اش بستند. روزهای سختی بود. نیمی از سازمان مجاهدین ضربه خورده بود و اگر علی لب می گشود، نیم دیگر، آماج ضربات دشمن می شد. همه می دانستند اطلاعات تشکیلاتی علی آن قدر هست که نمایش گوشه ای از این راز می تواند به ضربه های اساسی منجر شود. هم رفقایش این را می دانستند و هم دشمن. موقعیت او و مقاومت حیرت انگیز او، بی اختیار، فریادهای مولانا را در سر ، طنین انداز می کرد: (بیشتر…) […]

    پاسخ
  • 4. بیست و ششمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷  |  ژوئیه 23, 2014 در 1:17 ب.ظ.

    بیست و ششمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷

    http://www.iranglobal.info/node/36623

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


ما بسیاریم

6933_102092729808071_100000220343895_56806_4034865_n


f2 ارسال به فیس بوک
----------------------------------
 دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر در فیسبوگ

" دفتر یادبود جانباختگان راه کارگر " در فیسبوگ

تقویم

اکتبر 2009
د س چ پ ج ش ی
« سپتامبر   فوریه »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

Feeds


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: